کتابخانهٔخیابان64
بسمكالله ؛ کتابخانهی خیابان ِشصتوچهار ، اواخر ِکوچهی اِملین.
درختان عجیبند، ابتدا دارای ساقه ای ضعیف و شکننده اما از ریشه ای قوی و تازه با تلاش و کوشش سختی ها و ناهمواری ها رشد میکنند بزرگ می شوند و قوی. به درختی تنومند درختی که همه را زیر سایه ی خود جای می دهد و سعی میکند زندگی بیهوده ای نداشته باشد و حداقل ثمره ای از تلاش هایش برای دیگران داشته باشد درختی که در انتها پیر می شود و سالخورده زمانی که کاری از دستش بر نمی آید در اوج ناامیدی و تنهایی زمانی که دیگر به درد دوستانش هم نمی خورد خود را به آب و آتش می کشد برای مفید بودن آنقدر تلاش می کند که دیگر جانی برایش باقی نمی ماند درست است ریشه ی او از زندگی جدا شده و در آخر به دست آتش سپرده می شود می شود و خاکستر می شود می سوزد و می سوزد اما درونش امید دوباره شعله می کشد او امیدوار می شود به فایده ای که هنگام سوختن دارد... به متنهای قشنگ شما که نمیرسه ولی خب فعلا اینو داشتم
؛
قشنگ بود رفیق ، اما اجازه هست دوتا نکته بگم؟ اول اینکه به علائم نگارشی دقت کن تا خوندن رو برای خواننده راحتتر کنه ، دوم اینکه بعضی جاها تکرار فعل/کلمه هم داشت و میشد حذف کرد ؛ ولی موضوع زیبایی بود ،درخت ، متنت ساده بود و گفتار و جملههات حسی بود[واقعی بود و تخیلی نبود] به نظر من ساده و حسی نوشتن خودش به نوعی قدرت حساب میشه
در آخر که زیبا بود ، خیلی خیلی خرسند شدم که دیدم متنتو فرستادی ، دمت گرم♥
کتابخانهٔخیابان64
به اذنِ عالی ِاَعلی ، به احترامِ علی شروع میکنم ، این سـال را به نام ِعلی ! #شعر | #شب_قدر
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند؟
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد!
#شعر | جناب ِوحشیبافقی
کتابخانهٔخیابان64
؛ عشق ، در میان آدمها که جاری شود ، رنگهای نقاشها جلا میابند و نقشهایشان با روحی از عشق زنده میگردند.
کتابخوان ها ، در میان خطوط کتاب به دنبال معشوق خویشاند و کتابدارها ، در میان همان کتابها او را میابند.
و نویسندگان ، نویسندگان عشق را مینویسند برای او ، قلمشان مملو از نور و خط به خط نوشتههایشان آکنده میشود از عشق و احساسات.
و آدمهای عادی ، عاشق که میشوند ، با گل رزی و یا بوسهای ناگهانی ، عشق را میان زندگیشان تزریق میکنند.
اما من چه؟ من چگونه عاشقیام؟ منی که نه قلمی قهار و نه روح نقاشی چیره دست را دارم. من حتی نمیتوانم بوسهای گرانقدر را تقدیمت کنم.
گاهی میگویم شاید من ، آن کسی که باید باشم برایت نیستم ، شاید احساسات تو تنها از روی وظیفهایست که نسبت به من داری! حتی گاهی حق میدهم که نباشی و نخواهی که بمانی و روزی برسد که معشوقهی واقعیات را ، کسی که لایق کنار تو بودن باشد را پیدا کنی و آنگاه دیگر منی نیست که آزارت بدهد.
میدانم که گاهی آزارت میدهد ، شاید همیشه ، اما دوستت دارم و نه میتوانم بنویسمش و نه میتوانم نقشش را بکشم و حتی نمیتوانم چون مردمی عادی ، دوستدارت باشم و همین باشد کلام کوتاه من ، نوشته هایی که شاید هیچگاه پیدایشان نکنی.
دوست دار ِتو ، من.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #Letter
کتابخانهٔخیابان64
؛ میشود زمان را نگه داشت ؟و ایا میشود به عقب بازگشت ؟ وقت بازگشت است ، برای ما !
گم کردهای داریم که دیر متوجهٔ نبودش شدیم ، دیر جای خالیاش را حس کردیم ، دیر صدایش را شنیدیم!
گم کردهٔ ما زیباست ، میان ِکوچه نشسته است و نارنجی را میان دستانش گرفته و آرام میگرید ، آرام اشک های مروارید مانندش بر گونه هایش میلغزند!
گم کردهٔ من ، کودکیست که مدتها پیش به قول آن شاعر ، نامش از دستم افتاد و گم گشت! کودکی که با لبخند ِمن ، میخندید و چشمانش چقدر شبیه من است ! گم کردهی من ، دخترک ِشیرین ِکودکیهایم! من سالهاست که نوای گریهات را نشنیدم ! و من سالهاست تو را فراموش کردم! فراموش کردم که کودکی در انتظار ِمن ، در درون من است!
افسوس که زمان باز نمیگردد و آنچه گم کردهام ، تا ابد گم شده و در میان تاریخ رهاشده ، باقی خوآهد ماند.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten