کتابخانهٔخیابان64
؛ هنوز ماندهاست که از پای در آییم ،هنوز بر ایستادگی خویش تاکید داری و همچنان ، چون کوه استواریم و چه تواند که مارا بر اندازد ؟ ما همان هاییم که آموختهایم به خود تکیه کردن را ، به استوار و مستحکم ایستادن در راهی که تنمان را به مانند جنگجویی زخمی میکند!
هر قدم ، هر تفس ، هر نگاه ، هر آه ؛ خستگانی هستیم که هنوز به پاره آجر های دیوار ِفروریختهی خویش ، تکیه زدهایم و امید داریم!
به چه امید داریم ؟ امید چیست ؟ ماندنیست ؟ امید را به خویش داریم و امید همان فریاد ِ'بروجلو'ایست که درونمان بر سر تن خستهی ما میزند!
و ما امید داریم ، به ققنوس شدن! به برخواستن از خاکستر وجودمان و درخشیدن به سان خورشید.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ با همان کت ِبلند قهوهای رنگش و آن کلاه ِبرت که رنگش با لباسش همخوانی داشت ، در خیابان قدم مینهاد .
چتر بی رنگی را بالای سرش نگاه داشته بود تا توسط قطرات کوچک باران ، خیس نشود!
نوای پوتین هایش روی سنگفرش خیابان ، همراه با طنین باران موسیقیای شگفتا آفریده بودند .
ایستاد ، به مقابلش مینگریست ، به فرد روبهرویش !
مردی با کت ِچرم ، شالگردنی خاکستری و چتری مشکی مقابلش بود .
مرد ، لبخند بر لب داشت .
دست تکان داد و به دختر سلام کرد ، ساید از ذوق باورش نمیشد ، که باز میتواند آن چشمان ِعسلی رنگ را ببیند !
دخترک لبخند زد ، دست تکان داد و پاسخش را داد !
فقط خودش میدانست چقدر دلتنگ آغوش شخص رو به رویش است .
دل ِدخترک طاقت نیاورد ، بیمحابا دوید تا بار دگر آغوش گرم او را با تمام وجودش ، در این هوای سرد و بارانی احساس کند !
چتر دخترک از دستانش رها شد و باد آن را به سویی برد ؛ چشمان پسر ثانیهای از دختر منحرف به چتر گشت .
ناگهان نوای بوق سنگین و رعبآورد ماشین و جیغی در فضا پیچید !
گویی قطرات باران نیز ایستادند ، دگر صدایی نیامد . گویی زمان و زمین در سکوت فرو رفتند!
دلهره وجود پسر را گرفته بود ، چشمانش را آرام متمایز کرد ، در دلش خدا خدا میکرد انچه در دلش افتاده نباشد !
که پیش از آنکه بتواند صحنه را بنگرد ، کسی در آغوشش فرو رفت .
دخترک رسیده بود ، و گرمای آغوش را با تمام وجود احساس کرده بود .
پسرک لبخند زد و نگاهی به صحنهی پشت سر دخترک انداخت .
چشمانش در حدقه لرزید !
ماشینی ایستاده بود و دو نفر در مقابلش بر زمین و غرق خون! پسرک و دخترک .
شاید وصال آن دو ، فراسوی دیدگان ما رقم خورده باشد !
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ پرسید در هنگامی که غم قلبت را مچاله میکند ، چگونه همچنان میخندی؟ خندیدم ، نمیدانستند که فکر تو جزء به جزء وجودم را میسازد! تنها اندیشیدن به لبخندت ، چهرهات و نوایت غم را چنان از دلم فراری میدهد که گویی هیچگاه نبوده است.
به تو میاندیشم تا قلبم را ارام کنم ، تویی که روزگاری دیدنت ، همین دل را به تلاطم وا میداشت و اکنون مرهم جانی شدی که خود دردی ، دردی و درمان ، برای قلبی که به یاد تو و نام تو و فکر تو زندهست.
لبخندم به لبخندت ، شادی ام به خشنودیات و غم دلم به غمت ، بسته و وابسته است.
و چه کردی با این قلب ضعیف ِمن ، که چنین برایت میتپد ، به هنگامه آمدنت ، به وقت پیچیدن رایحهات در فضای خالی ِخانه ..
دوست دار ِتو ، من.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #Letter