هدایت شده از "سمفونی مردگان"
سلام سلام🪐
سمفونی مردگان برگشته با یه تقدیمی کوچولوی دیگه...
این تقدیمی چطوریه؟
زیاد سخت نیست،تنها کاری که باید بکنید اینه که این پیام رو داخل کانالتون فور کنید و لینک کانالتون یا آیدی هاتون رو اینجا قرار بدید...
من هم بهتون یه جایگاه داخل یک کتابخونه میدم،مثلا شاید شما وایب یه کتاب یا یه قسمت خاص کتابخونه رو بدید.
البته این کل ماجرا نیست، بعد از اینکه تقدیمی های هر کانال تموم شد من از طریق وایب کانالتون داخل یک فیلم شما رو با یکی از کانال هایی که وایشون نزدیک شماست شیپتون میکنم به همرا عکس و آهنگ هم وایبتون.
خلاصه که این تقدیمی دو قسمت داره و هم مخصوص اکانت های شما و کانال هاتونه.
خوشحال میشم اگه منو نادیده نگرید و داخل تقدیمی شرکت کنید.🌱
از طرف: یجی . سمفونی مردگان
کتابخانهٔخیابان64
؛ پشت آن نوای زیبایش ، پشت آن سر انگشتان رقاصش ، پشت آن نگاه ِکم رنگش بود گاهی غمی به وسعت دنیا گاه همین غم ِتنها ، میشود دود یک چای ، نت های یک ساز.
گاه در دنیای بی رنگش ، مینوازد رنگهای پاییزی ، گاه در همان شب سردش ، میشود نور ِیک سحرگاهی.
به وقتی که نوازد او ، آن پیانوی خاکی خود ، آن پیانو که شاید او عمرش است بیشتر از من و او .
باز چشم خود باز نمود ، دست او را گرفته آن سازَش ، گویی که میکشد سمتش ، تن ِبیرمق و خستهی او.
در اخر که آن روز یافتمش ، ارام به روی او خفته بود ، به گونهای خسته و آشفته ، ولی همچنان میشنیدم ساز ، سازی چون نوای دوران ها ، سازی چون نوای زمزمهوار ، چون به گوش ِدلتنگان.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ پیرزن چشم بر هم بسته و خود به خوابی عمیق سپرده بود ، خوابی که ارام بود ، با نوای لالاییمانند ِجیرجیرک های داخل حیاط ، با وزش باد ، رقص آن پرده ی قدیمی و پیرزنی با مویهای سفیدش ، بر زیر کرسی ، ارام خفته است.
باز به ناگه شنیده شد ، طنین قدم های کسی در بیرون از اتاق ، گویی ادمی ، شخصی ، موجودی قدم برمیداشت روی زمین سخت ِآن اتاق.
پیرزن ، رنجور و خسته ، ایندفعه ارام برمیخ است ، دست بر دیوار کاهگلی ، میرفت که ببیند چیست آن نوا.
هرقدم که او برمیداشت ، در و دیوار خانه تازهتر میگشت ، بوی دارچین و شاید اندکی گل ، خانه را چنان تزیین میکرد!
در گشود که بیند چیست ، آنکه هرشب قدم در خانه میگذارد چیست آنچه که هرشب ، تا که او میبیندش میگریخت.
چشمانش ز تعجب باز ماند ، باورش در ذهن فرسوده ی او نمیگنجید ، او همان بود ؟ او همان یار قدیمی ؟
قدمی تا به جلو نهاد ، سری گرداند و باز دیدتشان ، پسری کوچک و دختری زیبا ، مردی عاشق و زنی معشوق ، این چیست ؟ خاطراتست ایا ؟ یا خوابیست در خیالها ؟
قدمی باز نهادش او ، بار دیگر دید انها را ، پسرش راهی مکتب شد و دختر کوچک نیز میخواند آهنگی تا که شاید بخوابد عروسک دست بافت.
قدم دیگری برداشت ، دید پسر را که اقا شده بود ، در کنارش نشسته بود بانویط و میخواندند ، خطبهی عقدش را.
صدای هلهله ها آمد ، کف و کِل ها که برخواست از خانه ، شده بود همان پسر ِکوچک ، حالا مردی به بزرگی خانه.
پیرزن اینبار راهی حیاط خانه بشد ، جیرجیرک بلندتر میخواند ، پسر حالا با جعبه شیرینی و دستش چند میوه آمده بود و خندید به خواهرکش ، خواهری با پیراهن عروسی.
نوهی کوچکش آنوقت با دوچرخه به گرد دختر بود ، صدای فرود میوه به آب ، صدای درخت ِگیلاسی که شده بود پر از گردان.
پیرزن خندید ، با همان صورت ، بار دیگر دخترش را دید در لباسی به رنگ سفید.
بار دیگر که پسر برگشت به خانه مادریاش ، بغلش نوهی سومی هم بود ، مهمان بود ، مرد بود ، زندگانی بود ، همه بودند و ولی پیرزن نبود. پیرزن که حال با لباس سفیدش ، برمیگشت ز دیدار حضرت یار.
پیرزن در راه خانه ، ناگهان بشنید صدای جیغ و غرش را ، غرش آن هواپیمای ، سیاه رنگ و جنگی را.
زمین لرزید به سان ِزلزله ، ریخت چیزی در دل او و تا رسید به خانه ناگه دید ، کسی نیست ، اما هست هنوز خانه!
روز بعدش نه ، روزهای بعد ، یک ردیف از ارامگاه ، همه بودند خانوادهی او ، همه بودند تکهای از جان.
در کنار نام هرکدام هم بود ، دیگر حالا واژهای سرخ به نام شهید ، حال او ماند و یک خانهای که میدادش بوی سیب ، بوی خنده هایی عزیز.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق