eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از "سمفونی مردگان"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ پشت آن نوای زیبایش ، پشت آن سر انگشتان رقاصش ، پشت آن نگاه ِکم رنگش بود گاهی غمی به وسعت دنیا گاه همین غم ِتنها ، میشود دود یک چای ، نت های یک ساز. گاه در دنیای بی رنگش ، می‌نوازد رنگ‌های پاییزی ، گاه در همان شب سردش ، میشود نور ِیک سحرگاهی. به وقتی که نوازد او ، آن پیانوی خاکی خود ، آن پیانو که شاید او عمرش است بیشتر از من و او . باز چشم خود باز نمود ، دست او را گرفته آن سازَش ، گویی که میکشد سمتش ، تن ِبی‌رمق و خسته‌ی او. در اخر که آن روز یافتمش ، ارام به روی او خفته بود ، به گونه‌ای خسته و آشفته ، ولی همچنان میشنیدم ساز ، سازی چون نوای دوران ها ، سازی چون نوای زمزمه‌وار ، چون به گوش ِدلتنگان. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ پیرزن چشم بر هم بسته و خود به خوابی عمیق سپرده بود ، خوابی که ارام بود ، با نوای لالایی‌مانند ِجیرجیرک های داخل حیاط ، با وزش باد ، رقص آن پرده ی قدیمی و پیرزنی با موی‌های سفیدش ، بر زیر کرسی ، ارام خفته است. باز به ناگه شنیده شد ، طنین قدم های کسی در بیرون از اتاق ، گویی ادمی ، شخصی ، موجودی قدم برمیداشت روی زمین سخت ِآن اتاق. پیرزن ، رنجور و خسته ، ایندفعه ارام برمی‌خ است ، دست بر دیوار کاه‌گلی ، میرفت که ببیند چیست آن نوا. هرقدم که او برمی‌داشت ، در و دیوار خانه تازه‌تر می‌گشت ، بوی دارچین و شاید اندکی گل ، خانه را چنان تزیین میکرد! در گشود که بیند چیست ، آنکه هرشب قدم در خانه می‌گذارد چیست آنچه که هرشب ، تا که او میبیندش می‌گریخت. چشمانش ز تعجب باز ماند ، باورش در ذهن فرسوده ی او نمی‌گنجید ، او همان بود ؟ او همان یار قدیمی ؟ قدمی تا به جلو نهاد ، سری گرداند و باز دیدتشان ، پسری کوچک و دختری زیبا ، مردی عاشق و زنی معشوق ، این چیست ؟ خاطرات‌ست ایا ؟ یا خوابی‌ست در خیال‌ها ؟ قدمی باز نهادش او ، بار دیگر دید انها را ، پسرش راهی مکتب شد و دختر کوچک نیز میخواند آهنگی تا که شاید بخوابد عروسک دست بافت. قدم دیگری برداشت ، دید پسر را که اقا شده بود ، در کنارش نشسته بود بانویط و میخواندند ، خطبه‌ی عقدش را. صدای هلهله ها آمد ، کف و کِل ها که برخواست از خانه ، شده بود همان پسر ِکوچک ، حالا مردی به بزرگی خانه. پیرزن اینبار راهی حیاط خانه بشد ، جیرجیرک بلندتر میخواند ، پسر حالا با جعبه شیرینی و دستش چند میوه آمده بود و خندید به خواهرکش ، خواهری با پیراهن عروسی. نوه‌ی کوچکش آنوقت با دوچرخه به گرد دختر بود ، صدای فرود میوه به آب ، صدای درخت ِگیلاسی که شده بود پر از گردان. پیرزن خندید ، با همان صورت ، بار دیگر دخترش را دید در لباسی به رنگ سفید. بار دیگر که پسر برگشت به خانه مادری‌اش ، بغلش نوه‌ی سومی هم بود ، مهمان بود ، مرد بود ، زندگانی بود ، همه بودند و ولی پیرزن نبود. پیرزن که حال با لباس سفیدش ، برمی‌گشت ز دیدار حضرت یار. پیرزن در راه خانه ، ناگهان بشنید صدای جیغ و غرش را ، غرش آن هواپیمای ، سیاه رنگ و جنگی را. زمین لرزید به سان ِزلزله ، ریخت چیزی در دل او و تا رسید به خانه ناگه دید ، کسی نیست ، اما هست هنوز خانه! روز بعدش نه ، روزهای بعد ، یک ردیف از ارامگاه ، همه بودند خانواده‌ی او ، همه بودند تکه‌ای از جان. در کنار نام هرکدام هم بود ، دیگر حالا واژه‌ای سرخ به نام شهید ، حال او ماند و یک خانه‌ای که میدادش بوی سیب ، بوی خنده هایی عزیز. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا