eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ پیرزن چشم بر هم بسته و خود به خوابی عمیق سپرده بود ، خوابی که ارام بود ، با نوای لالایی‌مانند ِجیرجیرک های داخل حیاط ، با وزش باد ، رقص آن پرده ی قدیمی و پیرزنی با موی‌های سفیدش ، بر زیر کرسی ، ارام خفته است. باز به ناگه شنیده شد ، طنین قدم های کسی در بیرون از اتاق ، گویی ادمی ، شخصی ، موجودی قدم برمیداشت روی زمین سخت ِآن اتاق. پیرزن ، رنجور و خسته ، ایندفعه ارام برمی‌خ است ، دست بر دیوار کاه‌گلی ، میرفت که ببیند چیست آن نوا. هرقدم که او برمی‌داشت ، در و دیوار خانه تازه‌تر می‌گشت ، بوی دارچین و شاید اندکی گل ، خانه را چنان تزیین میکرد! در گشود که بیند چیست ، آنکه هرشب قدم در خانه می‌گذارد چیست آنچه که هرشب ، تا که او میبیندش می‌گریخت. چشمانش ز تعجب باز ماند ، باورش در ذهن فرسوده ی او نمی‌گنجید ، او همان بود ؟ او همان یار قدیمی ؟ قدمی تا به جلو نهاد ، سری گرداند و باز دیدتشان ، پسری کوچک و دختری زیبا ، مردی عاشق و زنی معشوق ، این چیست ؟ خاطرات‌ست ایا ؟ یا خوابی‌ست در خیال‌ها ؟ قدمی باز نهادش او ، بار دیگر دید انها را ، پسرش راهی مکتب شد و دختر کوچک نیز میخواند آهنگی تا که شاید بخوابد عروسک دست بافت. قدم دیگری برداشت ، دید پسر را که اقا شده بود ، در کنارش نشسته بود بانویط و میخواندند ، خطبه‌ی عقدش را. صدای هلهله ها آمد ، کف و کِل ها که برخواست از خانه ، شده بود همان پسر ِکوچک ، حالا مردی به بزرگی خانه. پیرزن اینبار راهی حیاط خانه بشد ، جیرجیرک بلندتر میخواند ، پسر حالا با جعبه شیرینی و دستش چند میوه آمده بود و خندید به خواهرکش ، خواهری با پیراهن عروسی. نوه‌ی کوچکش آنوقت با دوچرخه به گرد دختر بود ، صدای فرود میوه به آب ، صدای درخت ِگیلاسی که شده بود پر از گردان. پیرزن خندید ، با همان صورت ، بار دیگر دخترش را دید در لباسی به رنگ سفید. بار دیگر که پسر برگشت به خانه مادری‌اش ، بغلش نوه‌ی سومی هم بود ، مهمان بود ، مرد بود ، زندگانی بود ، همه بودند و ولی پیرزن نبود. پیرزن که حال با لباس سفیدش ، برمی‌گشت ز دیدار حضرت یار. پیرزن در راه خانه ، ناگهان بشنید صدای جیغ و غرش را ، غرش آن هواپیمای ، سیاه رنگ و جنگی را. زمین لرزید به سان ِزلزله ، ریخت چیزی در دل او و تا رسید به خانه ناگه دید ، کسی نیست ، اما هست هنوز خانه! روز بعدش نه ، روزهای بعد ، یک ردیف از ارامگاه ، همه بودند خانواده‌ی او ، همه بودند تکه‌ای از جان. در کنار نام هرکدام هم بود ، دیگر حالا واژه‌ای سرخ به نام شهید ، حال او ماند و یک خانه‌ای که میدادش بوی سیب ، بوی خنده هایی عزیز. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
آغاز از علی‌ست، نفرت ِاز علی، از هزاران سال پیش و داستان آغازش از رسوایی یهود بر سر خیبر است، این قوم هنوز از مولای ما بر دلهایشان کینه دارند، کینه‌ای عمیق ! جمعه‌ای دیگر باز رسید و به جای شنیدن ندای آمدن، رفتن ها را دیدیم و تاریخ می‌گردد ، از 1398 تا به امروز، جمعه هایی که قلب‌هایمان را فشردند کم نبوده. اما اکنون متفاوت است، اکنون جمعه‌ای است که مقدمه ی بزرگترین اتفاق شیعه‌ست. مقدمه غدیر است، غدیر ِعلی ! چندین قرن است که هنوز از دستان بالا رفته‌ی مولا لرزانند، هنوز از نام علی می‌ترسند! و اگرچه امروز غم بر دلهایمان لگد زد و چشمانمان چون ابرها بارید در پی غم اما سیاه پوشی ها بماند برای پس از غدیر که غیر از این هدف همان کودک‌کشان ِحیوان‌صفت است. اکنون شاید رفته‌اند بزرگ‌مردان تاریخ اما هنوز علی و ذوالفقار علی هست. ‌ ‌ ‌ ‌ اَلا شیعه‌ی ایرانی که بر کوروش بزرگ افتخار می‌کنی و بر علی اقتدا کرده ای، برخیز که اکنون به وقت غم نیست، دلهای عزادار قوی‌تر اند به صد مرتب! ما هنوز غدیر را داری، غدیری که اگر فراموش سود تاریخ تکرار میگردد و دهم مُحرم سال 61هجری اتفاق می‌افتد ! ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | |
هدایت شده از دفترخاطراتِ‌الِک‌اقا‌و‌دوستان؛
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ به چی می‌خوای بفروشی ؟!‌ ‌ ‌ ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا