کتابخانهٔخیابان64
؛ و اینبار من مینویسم از روح ِکوچک داخل آن قصر متروکه، از داستان هایی کهگوشه به گوشه شهر در دستان مردمان میچرخد، از دهان مادربزرگ به گوش های دخترک کوچکی که پای قصه های او نشسته است، از تهدیدهای توخالی مادر به پسرکش تا بلکه کمتر آتش بسوزاند، داستان از قصر بزرگیست که دقیقا در میانه شهر ساخته شده و سالهاست نه کسی در آن زندگی میکند و نه کسی جرعت داخل رفتن را دارد! مادربزرگم سالها پیش، زمانی که کودکی خردسال بودم برایم چنین گفت، گفت از پرنسس کوچکی که عاشق پیراهن های آبی بود، آبی ِآسمان! از ملکهای زیبا و مهربان و دلسوز و از ولیعهد و پادشاهی قدرتمند! مادربزرگ همیشه روایت هایش را حماسی میگفت برایم، او گفت از جنگیدن های دلاورانهی تک تک صاحبان آن قصر، از آنکه چگونه آنان مقاومت کردند تا بیگانهای راه به داخل نیابد اما پایانشان غمگین بود، پایانی که برخی مردمان خائن همین شهر برای دلاوران کشورشان رقم زدند، آنهایی که وطنشان را به قیمتی که حقش نبود فروختند.
آه ِحسرت مادربزرگ هیچگاه فراموشم نمیشود، او دیده بود و میدانست و من هنوز ذهنم کوچک بود برای درک این چیزها اما آموختم که از خائنی که وطن خود را به هیچ میفروشد باید بیش از شیطان و دشمنان نفرت ورزید.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
کتابخانهٔخیابان64
؛ اگر دنیا را نیز زیر پای خود گذارید، تمام جهان هستی را بگردید پیدا نخواهید کرد کسی را که پناه باشد بجز حسین'علیهالسلام'
او که دم ِعزایش، نوایش، نامش، چآی روضههایش، حرمش و حتی بیرق سیاهش پناه است، پناهی برای دل های خسته، چشمان ِنگریسته و روحهای پارهپاره. تسکین است برای تکتک دردهایی که یک سال پیکرمان را شرحه شرحه کردند و ما ناچاراً و از سر بیپناهیِمان، خود را تا مُحرمش رساندیم.
و اکنون، هشت ِمحرم ِ ِهزاروچهارصدوچهلوهفت، ذکر حسینحسین ِهرشب روحمان را التیام بخشید و گریههای در روضه، درد اشک های نگریستهمان را تسکین داد.
گاهی میپرسم، آنان که حسین را به قلب خویش راه ندادهاند پناهشان کیست ؟ مردمانی که می آیند و میروند؟ و آنان که چای روضه را نچشیدهاند، دلبند ِکدام دارواند؟.
ای پروردگاری که نام حسین را به گوش ِمردمان جهان رسانید، پناه ما را از ما نگیر که بی او زندگیمان بر باد خواهد رفت و خودمان به نابودی خواهیم کشیده شد.
و خدایی که ما را مجنون او نمودی، آنان که مبتلای حسین'علیهالسلام' نیستند را مجنونشان بنما؛ آمین.
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #رسمعشق
کتابخانهٔخیابان64
؛ به روزی که بر زندگیام پای نهادی قسم که چنان سپیدهدم در پس یک شب بلند حیات بخشیدی به این کالبد خسته و روح ِفرسودهام.
آن شب های تا سحر بیدار بودیم بهر شغلی که داشتیم را تو با بودنت زیبایی بخشیدی، طنین خندههایت، نوای شوخیهایت گویی خانه را گرم میکرد و به اجر اجر ِاین خانه کوچک تو عشق تزریق کردهای و خاطرات با تو بودن چقدر زیبایند، به زیبایی آن قهوهی داغ پس از برف بازی در وسط زمستان به زیبایی عطر کوکی های مادربزرگ در کودکیام به طراوتبخشی ِباران های پاییزی، نوای خرد شدن برگهای خشک زیر بوتهای مشکیام و چنان ستارگان آسمان که همهی انها مرا یاد چشمان تو میاندازند.
اما تو اکنون کجایی ؟ به ستاره ها پیوستهای و تنها مینگری ؟ از ستاره ات چه خبر ؟ ندیدمش! گویی آن هم به تو پیوسته است، به تو و آن دخترک خردسال.
دیگر هرچقدر اسمان را بنگرم بی فایدهست، اکنون نه فقط تو و پارهی جانم، حتی ستاره ات نیز رفته است.
حالا من ماندهام و دنیایی از خاطراتت، کوچهها را به یاد قدمهایمان گذر میکنم، اینچ به اینچ دیوار خانه را به یاد تو مینگرم گویی خاطراتت را میان انها جای گذاشتی و اسمان را به امید دیدن ستارهات مینگرم تا که شاید کورسویی امید از دیدن دوبارهاش بیحاصل نباشد.
دوست دار ِتو، من .
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #Letter