eitaa logo
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
102 دنبال‌کننده
136 عکس
6 ویدیو
0 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اینجا چای دم‌میکنیم با رایحه‌ی بابونه ، در میان کتابهای ِشعر و دست نویس های کوچک‌‌☕️ ‌ با من حرف بزن ؛ https://harfeto.timefriend.net/17374853167601 ‌ ‌ این‌کتابخانه‌‌قدیمی‌به‌ایتا‌بازگشت٭ رسم 'بازارسال' بسی زیباتره.
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ به روزی که بر زندگی‌ام پای نهادی قسم که چنان سپیده‌دم در پس یک شب بلند حیات بخشیدی به این کالبد خسته و روح ِفرسوده‌ام. ‌ ‌ ‌ آن شب های تا سحر بیدار بودیم بهر شغلی که داشتیم را تو با بودنت زیبایی بخشیدی، طنین خنده‌هایت، نوای شوخی‌هایت گویی خانه را گرم می‌کرد و به اجر اجر ِاین خانه کوچک تو عشق تزریق کرده‌ای و خاطرات با تو بودن چقدر زیبایند، به زیبایی آن قهوه‌ی داغ پس از برف بازی در وسط زمستان به زیبایی عطر کوکی های مادربزرگ در کودکی‌ام به طراوت‌بخشی ِباران های پاییزی، نوای خرد شدن برگ‌های خشک زیر بوت‌های مشکی‌ام و چنان ستارگان آسمان که همه‌ی انها مرا یاد چشمان تو می‌اندازند. اما تو اکنون کجایی ؟ به ستاره ها پیوسته‌ای و تنها می‌نگری ؟ از ستاره ات چه خبر ؟ ندیدمش!‌ گویی آن هم به تو پیوسته است، به تو و آن دخترک خردسال. دیگر هرچقدر اسمان را بنگرم بی فایده‌ست، اکنون نه فقط تو و پاره‌ی جانم، حتی ستاره ات نیز رفته است. حالا من مانده‌ام و دنیایی از خاطراتت، کوچه‌ها را به یاد قدم‌هایمان گذر می‌کنم، اینچ به اینچ دیوار خانه را به یاد تو می‌نگرم گویی خاطراتت را میان انها جای گذاشتی و اسمان را به امید دیدن ستاره‌ات می‌نگرم تا که شاید کورسویی امید از دیدن دوباره‌اش بی‌حاصل نباشد. ‌ ‌ ‌ دوست دار ِتو، من . ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 | |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ؛ سکوت دیوانه کرد عقلم را، همان سکوت ارام، کشت هرچه بود درونم را. گشتم و گشتم اندک و بسیار، در میان خاطرات ِخاکستری‌ام، هیچ ندیدم جز اندکی درد و گاه هم خنده های پنهانی ام. گذشت و گذشت، فراموش کردم، هرچه در روح من غم کاشت لیک وای بر جای زخم هایم، که بریدند تکه روحم‌را. کاش دوباره ببینمش او را، خنده های شیرین او را، دنیای مملوء از حرف های او را. دلم تنگ است بهر کودکی که میخندید و هیچ نمی‌دانست از دنیای بزرگسال‌ها، طفلی که اکنون از دیدن یادگاری هایش نفرت دارم چرا که با هربار دیدن آن دخترک خندان و کسانی که ادعا دارند او من است، تمام وجودم از تفرت پر میشود چراکه او من نیست، نه چشمان درخشنده اش را دارم و نه لبهای خندانش را. حالا نشسته ام در گوشه‌ای از تنهایی‌هایم، در محاصره‌ای از افکارم و حالا من کیستم ؟ ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
هدایت شده از دفترخاطراتِ‌الِک‌اقا‌و‌دوستان؛
بیاید برای موفقیت کسایی که فردا و پس‌فردا کنکور دارن از ته دل دعا کنیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخانهٔ‌خیابان64 ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌در حوالی ِعصر کوچه پس کوچه های کودکی‌ام، مست و مدهوش، خموش و بیهوش، به سوی خانه‌ای تاریک و باریک و کوچیک، جسم ِسخت ِخسته و بسته‌ی خود را چنان سنگی ننگ می‌کشیدم و می‌گریستم و دیدم که کودکی شاداب با شتاب، بدون آداب، چون سراب دوید و پرید و چرخید و ناگهان فریادم پیچید و بارید باران ِاشکهای دلتنگی و تنگی و طنین زنگی در سرم پیچید! کوچه های خیس و ابرهای بارانی و من ِدلتنگی که اسیر و تسخیر کودکی‌های ِخندان ِجوان و روان خویش گشته و حال سرگشته‌ی بزرگسالی خویش است. ‌- کتابخانه‌ی‌خیابان64 | به نوشته‌ی اِلدا✍🏻 |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا