کتابخانهٔخیابان64
؛ به روزی که بر زندگیام پای نهادی قسم که چنان سپیدهدم در پس یک شب بلند حیات بخشیدی به این کالبد خسته و روح ِفرسودهام.
آن شب های تا سحر بیدار بودیم بهر شغلی که داشتیم را تو با بودنت زیبایی بخشیدی، طنین خندههایت، نوای شوخیهایت گویی خانه را گرم میکرد و به اجر اجر ِاین خانه کوچک تو عشق تزریق کردهای و خاطرات با تو بودن چقدر زیبایند، به زیبایی آن قهوهی داغ پس از برف بازی در وسط زمستان به زیبایی عطر کوکی های مادربزرگ در کودکیام به طراوتبخشی ِباران های پاییزی، نوای خرد شدن برگهای خشک زیر بوتهای مشکیام و چنان ستارگان آسمان که همهی انها مرا یاد چشمان تو میاندازند.
اما تو اکنون کجایی ؟ به ستاره ها پیوستهای و تنها مینگری ؟ از ستاره ات چه خبر ؟ ندیدمش! گویی آن هم به تو پیوسته است، به تو و آن دخترک خردسال.
دیگر هرچقدر اسمان را بنگرم بی فایدهست، اکنون نه فقط تو و پارهی جانم، حتی ستاره ات نیز رفته است.
حالا من ماندهام و دنیایی از خاطراتت، کوچهها را به یاد قدمهایمان گذر میکنم، اینچ به اینچ دیوار خانه را به یاد تو مینگرم گویی خاطراتت را میان انها جای گذاشتی و اسمان را به امید دیدن ستارهات مینگرم تا که شاید کورسویی امید از دیدن دوبارهاش بیحاصل نباشد.
دوست دار ِتو، من .
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten | #Letter
کتابخانهٔخیابان64
؛ سکوت دیوانه کرد عقلم را، همان سکوت ارام، کشت هرچه بود درونم را.
گشتم و گشتم اندک و بسیار، در میان خاطرات ِخاکستریام، هیچ ندیدم جز اندکی درد و گاه هم خنده های پنهانی ام.
گذشت و گذشت، فراموش کردم، هرچه در روح من غم کاشت لیک وای بر جای زخم هایم، که بریدند تکه روحمرا.
کاش دوباره ببینمش او را، خنده های شیرین او را، دنیای مملوء از حرف های او را.
دلم تنگ است بهر کودکی که میخندید و هیچ نمیدانست از دنیای بزرگسالها، طفلی که اکنون از دیدن یادگاری هایش نفرت دارم چرا که با هربار دیدن آن دخترک خندان و کسانی که ادعا دارند او من است، تمام وجودم از تفرت پر میشود چراکه او من نیست، نه چشمان درخشنده اش را دارم و نه لبهای خندانش را.
حالا نشسته ام در گوشهای از تنهاییهایم، در محاصرهای از افکارم و حالا من کیستم ؟
- کتابخانهیخیابان64 | به نوشتهی اِلدا✍🏻 | #handwritten
هدایت شده از دفترخاطراتِالِکاقاودوستان؛
بیاید برای موفقیت کسایی که فردا و پسفردا کنکور دارن از ته دل دعا کنیم