"نو مريدی داشت اندک مايه زر
کرد زر پنهان ز شيخ خود مگر"
حکایت نومریدی که مقداری زر با خود داشت و آن را در سفر از پیر خود پنهان می داشت تا اینکه در راهی که می رفتند به یک دوراهی رسیدند.
"واديی شان پيش آمد بس سياه
و آشکارا شد در آن وادی دو راه"
آن نومرید لحظهای ترسید و با تردید به پیر خود گفت اکنون به کدام راه باید برویم.
"شيخ راگفتا چو شد پيدا دو راه
در کدامين ره رويم اين جايگاه؟"
پیر که از حال او باخبر بود گفت:زرت را بینداز پس به هر راهی که میخواهی رو.
"گفت معلومت بيفکن کان خطاست
پس به هر راهی که خواهی شد، رواست"
مادامیکه با سیم و زر جفت باشی به گمراهی خواهی رفت.
این حکایت ها کهنه نیستند بلکه واقعیتی هستند که هر روز در حال وقوع می باشند.
منطق الطیر_# عطار
🌿🌿🌿🌿🌿
https://eitaa.com/TAMASHAGAH
آهِ زندانیِ این دام بسی بشنودیم
حالِ مرغی که بِرَستهست از این دام، بگو
سخنِ بند مگو و صفتِ قند بگو
صفتِ راه مگو و ز سرانجام بگو
#مولانا
https://eitaa.com/TAMASHAGAH
هوالجمیل 🍂
پائیز جان آهسته تر !
کجا می روی با این شتاب !؟
مگر نمی بینی چقدر دلم بَندِ توست !؟
همینجوری تند تند روزهایت را می بَری !؟
من که هنوز یک دل سیر تماشایشان نکردم !
پائیز دلبر گوش می کنی چه می گویم ؟
تا به خودم آمدم بساط رنگ های مهر و آبانت را جمع کردی !
هنوز دلم چند عکس یادگاری می خواست
از درختانی که سخاوتمندانه طبیعت خدا را نقاشی کرده بودند
با برگ و باری که تا همین چند وقت قبل
آنهمه به سبزی و خرمی شان می بالیدند !
دلم می خواست با این برگ های رنگ رنگ دلبرانه
کمی خلوت کنم !
سوال پیچشان کنم !؟
از کجا آمدید ؟
برای چه آمدید ؟
به کجا می روید ؟
همین پرسش های ساده را من نمی دانم خب !
پائیز جان چند لحظه دل به حرفم بده!
تو بگو اینهمه سال عمر چگونه گذشت
که حالا شده یک چشم بر هم زدن !
هنوز که هنوز است نفهمیده ام برای چه آمدم !؟
چکار دارم در این دنیا ؟
به کجا می بَرَدَم این روزگار فتنه گر!؟
پائیز جان عزیزم مرا ببین !!
می گویند همه چیز در این طبیعت خدا شعور دارد !
همین برگ های خوش رنگ فرو ریخته بر زمین !
که حالا باران رحمت خدا خیسشان کرده خبر دارند برای چه سبز شدند و محکم بر آن بلندای درختان ماندند و دلبری کردند و حالا اینگونه بر زمین فرو ریختند و اینگونه فرش زیر پای آدمیان شده اند !
پائیز جانم لختی آرام تر برو !
در دلم آشوب است !
نمی بینی حال مرا ؟
که چگونه سرگردان و حیرت زده
از این سو به آن سو چشم می دوانم
تا شاید چاره ای پیدا کنم تا جلوی برگ ریزان عمرم را بگیرم !
پائیز جان اندکی آرام بگیر عزیزدلم !
فقط چند لحظه !
با تو کار دارم آخر !!!
فقط چند ثانیه ....
چطور است تو با اینکه عقل نداری
اما آمدن و رفتنت اینهمه زیبائی و خیر و برکت دارد
و من با اینهمه عقل و اختیار و تدبیر در کار امروز خودم هم مانده ام !
پائیز جان محض رضای خدا آرام بگیر !
دلم بی قرار رفتن توست !
تو می روی و من می مانم با اینهمه سوال بی جواب !
آرام تر برو پائیز با شکوه من !
دلنوشته ای برای پائیز دلبر
ارادتمند صالح ادیب 💐😊✋
https://eitaa.com/TAMASHAGAH
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد
بنمود جمال و عاشق زارم کرد
من خفته بدم به ناز در کتم عدم
حسن تو به دست خویش بیدارم کرد
#عراقی
https://eitaa.com/TAMASHAGAH
ای تو در #جان، چو جانِ ما در تن
سخت پنهان، ولیک پنهان نیست
دست بر هر کجا نهی، جان است
دست بر جان نهادن، آسان نیست
جان که صافی شدهست در قالب
جز که آیینه دارِ #جانان نیست
❣️ #حضرت_مولانا
https://eitaa.com/TAMASHAGAH
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز !
#حضرت_حافظ
🔰ای جان من...!
چون کسی چیزی را دوست می دارد ، از غلبه ی دوستی ، آن چیز به عینه درون جان جا می گیرد و همیشه میان جان بی حجاب باشد .
پس چیزی که از جان نزدیک تر است ، چندین ناله و زاری و فریاد و بی قراری برای فراق چیست ؟
آری! مثل مستسقی است ، هرچند که می نوشد ، می جوشد و سیرابی ممکن ندارد ، بلکه از نهایت تشنگی محبت دریا را به قطره ای نمی شمارد و در عین وصل ، فراق می پندارد .
عاشق از معشوق طرفة العین جدا نیست ، اما از بی نهایتیِ حُسنش بی قرار است ...
🔆#شرح_رساله_معرفت
https://eitaa.com/TAMASHAGAH