eitaa logo
«طَـنـیـن»
84 دنبال‌کننده
82 عکس
26 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
مداحی های حسین طاهری تو یه لول دیگه ست🥲
خب خب ما اومدیم با یه عیدی به مناسبت عید غدیر(هرچند سید نیستم ولی بهتون عیدی میدم)🥲🤌🏻 اینجوری که قراره طرح حمایتی بزاریم برای رفقای گلی که کانال دار هستن؛ شما کانال دار گرامی؛ این پیام رو فور کنید توی کانالتون و تا روز عید غدیر پاکش نکنید. لینک کانالتون رو بفرستید پیوی بنده؛ منم یه لیست بلند بالا از لینک کانال هاتون درست میکنم و روز پنجشنبه مصادف با عید غدیر، میزارم توی کانال و به مدت ۲۴ ساعت میزارم هرکس دوست داره عضو بشه 🙃🤌🏻 پ.ن.حتما خودت عضو کانالمون باش🤭 پیام روهم تا روز جمعه پاک‌نکنید!!
بسم‌الله سلامممم ♥️
دل من زخمی و عالم نمکزارست پنداری [صائب‌تبریزی]
دفعه قبل هم گذشت:)
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق شانزدهم ,, با به یاد اوردند سیستم الیزابت در خانه از جایش برخاست به سمت کتابخانه گوشه‌ی اتاق رفت. کمی کمد را جابه‌جا کرد و وارد اتاق مخفی خانه شد. لبخندی تلخی زد.خاطراتشان دوباره زنده شد. چشمانش پر از اشک شده بود.جلوی چشم الیزابت را دید که با خنده روبه‌رویش بود می‌خندید.همانطور که دل را می‌برد:) جلو چشمش بود دست کشید و صدای را می‌شنید. قدمی به جلو برداشت رفت سمتش اما او نبود.نبود که او را در آغوش بگیرد. دلیل خندهایش نبود. به خودش آمد اشک ها جاری شده بودند باز هم بدون اجازه! صندلی را کمی عقب کشید پشت میز نشست. _قول میدم نزارم اینجوری بمونه!قول میدم الیزابت:) «به ساعت روبه‌رویش نگاه کرد.کنترل تلویزیون را در دست گرفت به سمت آشپزخانه رفت. الیزابت خندان در حال آشپزی بود....شاد بود. به اُپن تکیه زد دست به سینه او را تماشا می‌کرد.با خنده هایش لبخندی عمیقی روی لب هایش می‌نشیند. الیزابت با دیدن لئو می‌خندد. اما لئو غرق در تماشای دختری ست که ماه شب تار بود. نوری که مسیر را برایش روشن می‌ساخت. غرق در دنیای رنگی چشمانش.. مانند دریا خروشان و پرنشاط:) چشمانش آبی نبود اما او را یاد دریا می‌انداخت. با تکان خورد دستی جلوی صورت به خود آمد. الیزابت با ذوق لب زد:لئو گوش کردی چی گفتم؟ دستانش را گرفت:ببخشید عزیزم من حواسم نبود. چشمانش رنگ نگرانی به خود گرفت:لئو خوبی؟چی شده؟ لبخندی زد:من از نگاه کردن بهت سیر نمیشم.تو واسم مثل ماهی،ماه آسمونم:) ذوق کرده خودش در آغوش لئو انداخت:خیلی دوست دارممم:))» سرش را بالا آورد نگاهش درون اتاق می‌چرخید.صدایش را شنید...او این جا بود.کنارش بود:) ,, ادامه دارم:)
خداوکیلی چرا نظر نمیدین🤔
عیدتون مبارک🥳♥️