eitaa logo
«طَـنـیـن»
84 دنبال‌کننده
80 عکس
26 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
دل من زخمی و عالم نمکزارست پنداری [صائب‌تبریزی]
دفعه قبل هم گذشت:)
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق شانزدهم ,, با به یاد اوردند سیستم الیزابت در خانه از جایش برخاست به سمت کتابخانه گوشه‌ی اتاق رفت. کمی کمد را جابه‌جا کرد و وارد اتاق مخفی خانه شد. لبخندی تلخی زد.خاطراتشان دوباره زنده شد. چشمانش پر از اشک شده بود.جلوی چشم الیزابت را دید که با خنده روبه‌رویش بود می‌خندید.همانطور که دل را می‌برد:) جلو چشمش بود دست کشید و صدای را می‌شنید. قدمی به جلو برداشت رفت سمتش اما او نبود.نبود که او را در آغوش بگیرد. دلیل خندهایش نبود. به خودش آمد اشک ها جاری شده بودند باز هم بدون اجازه! صندلی را کمی عقب کشید پشت میز نشست. _قول میدم نزارم اینجوری بمونه!قول میدم الیزابت:) «به ساعت روبه‌رویش نگاه کرد.کنترل تلویزیون را در دست گرفت به سمت آشپزخانه رفت. الیزابت خندان در حال آشپزی بود....شاد بود. به اُپن تکیه زد دست به سینه او را تماشا می‌کرد.با خنده هایش لبخندی عمیقی روی لب هایش می‌نشیند. الیزابت با دیدن لئو می‌خندد. اما لئو غرق در تماشای دختری ست که ماه شب تار بود. نوری که مسیر را برایش روشن می‌ساخت. غرق در دنیای رنگی چشمانش.. مانند دریا خروشان و پرنشاط:) چشمانش آبی نبود اما او را یاد دریا می‌انداخت. با تکان خورد دستی جلوی صورت به خود آمد. الیزابت با ذوق لب زد:لئو گوش کردی چی گفتم؟ دستانش را گرفت:ببخشید عزیزم من حواسم نبود. چشمانش رنگ نگرانی به خود گرفت:لئو خوبی؟چی شده؟ لبخندی زد:من از نگاه کردن بهت سیر نمیشم.تو واسم مثل ماهی،ماه آسمونم:) ذوق کرده خودش در آغوش لئو انداخت:خیلی دوست دارممم:))» سرش را بالا آورد نگاهش درون اتاق می‌چرخید.صدایش را شنید...او این جا بود.کنارش بود:) ,, ادامه دارم:)
خداوکیلی چرا نظر نمیدین🤔
عیدتون مبارک🥳♥️
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق هفدهم ,, رسول سیستم را دور زد.کنار محمد ایستاد:آقا؟ نگاهش کرد ولی جوابی نگرفت:خوبید؟ سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد:آقا مطمئنید؟چیزی شده؟ از حرکت ایستاد به سمتش چرخید:فقط ذهنم درگیره همین! با پایش به زمین ضربه می‌زد.دستی به موهایش کشید.با فکری که به سرش زد ابرو‌هایش بالا پریدند:آقا... تردید در صدایش مشخص بود:من یه راه حل دارم. محمد سوالی نگاهش کرد:برای فکرتون راه حل دارم...البته اگه وقت داشته باشید. دست روی شانه اش گذاشت:حتما چرا که نه. تن صدایش را پایین تر آورد:شاید اینجوری دلت با ما صاف شد شنید اما به روی خودش نیاورد به سمت پارکینگ رفتن رسول به موتور اشاره کرد و سوار شدند. بعد از گذشت چند دقیقه محمد سرش را نزدیک گوشش کرد:کلاهت کو آقا رسول؟ تلخ خندید:سر یه ماجرایی افتاد شکست! محمد از لحن سرد و غمگینش متعجب گفت:دعوا؟! نگاهی از آینه به محمد انداخت:نه آقا دعوا به ما میاد؟ محمد خندید :اون چیزی که شب اول دیدم اره. می‌توانست چهره‌ی رسول را تصور کند:خب میشه تعریف کنی؟ برای چند لحظه سکوت بین شان شکل گرفت. یادآوری خاطرات باز هم حال را بد کرده بود:او روز که محسن توی عملیات آسیب دید...قبل شهادتش من...من پشت سیستم بودم «با شنید صدای انفجار و قطع شدن تماس ار جایش برخاست.صندلی به زمین برخود کرد.صدای بلندی در سایت پیچید. بچه ها دور میز جمع شده بودند.نگران به رسول خیره شده بودند.نفس بالا نمی‌آمد.قلب را حس نمی‌کرد. چشمانش پر از اشک شده بود.صدای محسن در گوشش می‌پیچید. آخرین جملات قبل از رفتنش مدام در ذهنش بود.اصلا نفهمید چگونه آمبولانس را به منطقه اعزام کرده بود. بچه ها را کنار زد به سمت اتاق عبدی دوید.در زد و وارد شد. _آقا صدایش آنقدر نگران و پر از التماس بود که شهیدی زود تر به سمتش رفت:رسول چی شده؟ بغضی در گلویش بود صدایش دورگه شده بود:آقامحسن.... گفتن ماجرا سخت بود به هر زوری بود گفت:آقا توروخدا بزارید برم من اینجا نمیتونم وایستم....آقا خواهش می‌کنم. التماس می‌کرد برای رفتن کِ؟رسول؟ همه او را به غرور می‌شناختند. هیچ او را این گونه ندیده بود. بعد اجازه عبدی اتاق را ترک کرد به سمت بیمارستان روانه شد. سوار موتور بود!سرعت غیر مجاز... چندین دوربین را رد کرده بود؛نزدیک بود تصادف کند اما چیزی جز محسن برایش مهم نبود. به بیمارستان رسیدم موتور را گوشه‌ای رها کرده و کلاه را به روی زمین انداخت.آنقدر آشفته بود که نفهمید چگونه به آنجا رسیده بود:)» ,, ادامه دارد:)
بسم‌الله سلاممممم♥️
برای عید غدیر