کانال زاپاس
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
بچهها کانال زاپاس رمان
عضو بشید که اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم😊
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁶♡
#مهدی
مهدی:آروم باش عمو، این چرت و پرتا چیه که میگی، بدتر از تو هم دارن تو این دنیای به قول خودت بدتر از جهنم زندگی میکنن و راضیان، بعد این حرفا...
رسول:آره بدتر از وضع منم هست، بدبخت تر از منم هستن ولی من کم آوردم، من مثل اونا نیستم، من خستم
مهدی:آره تو با همشون فرق داری، هرکس مثل هم نیست، همه با هم فرق دارن، یکی درداشو میریزه تو خودش،یکی میبره پیش خدا خالی میکنه،و کسای دیگه هم به روش های مختلف، رسول تو مردی، مرد یعنی...
رسول:توام میخوای بگی مرد یعنی اینکه بریزه تو خودش؟دَم نزنه؟میخوای بگی مرد غرور داره نباید پیش کسی بشکنه، میخوای بگی مرد یعنی...
مهدی:میخوام بگم مرد هم درد داره، خیلی زیادم درد داره، غم داره، غصه داره ولی
رسول:اینا رو میدونم، هزار نفر بهم گفتن باید صبوری کنه و درداشو تو خودش بریزه میدونم، عمو تو دیگه مثل بقیه نباش، تو یه چیز جدید بگو، تو یه چیزی بگو که حال دلم خوب بشه، یه چیز دیگه بگو، از حرفای تکراری زده شدم حالم داره از این کلمات بههم میخوره
از بازو هاش گرفتم و از بغلم بیرون آوردمش
هنوز صورتش خیس بود و اشک هاش میومد
مهدی:مسابقه گذاشتن اشکهات؟تو یه آدم احساساتی هستی،نمیگم بده، ولی خیلی هم خوب نیست
لیوان آب قند رو برداشتم گرفتم سمتش که از دستم گرفت
تکیه دادم به مبل خیره شدم به عکس خانمش توی تلویزیون، چه خانم خوش چهره و از همین عکس هم خانم بودنش رو بهرخ میکشید
ناخنم شکسته بود واسه همین درگیر اون بودم همینجوری به حرفام ادامه دادم
شاید امشب وقتش بود که به روش بیارم
مهدی:تو با همه مردا فرق داری، تو خیلی خانمتو دوست داشتی و داری و این از نظر من خیلی خوبه، خیلی خوبه که یه مرد انقدر به همسرش علاقهمند باشه، عالیه
نگاهی بهش کردم که هنوز لیوان دستش بود و بهش خیره شده بود
مهدی:چرا نمیخوری؟
رسول:ادامه نمیدی؟
مهدی:تو بخور
یکم ازش خورد دوباره به روبهرو نگاه کردم
مهدی:تو با همه فرق داری چونکه با تمام مشغله کارت بازم شوهر خوبی برای خانمت بودی، فرقی چون،(چشم هامو بستم)چون وقتی فوت کرد افسردگی گرفتی،فرق داری چون برای از دست دادنش پناه بردی به یه سری قرص،به قرصی که نخوری حالت بدتر میشه، افسردهتر میشی
رسول:چ.چی؟
چشم بازکردم و اینسری بهش چشم دوختم
مهدی:خیلی وقته میدونم، خیلی وقته تو دلم نگه داشتم که بهت چیزی نگم ولی نمیشد،نتونستم،خواستم به قول خودت فراموش کنم ولی نشد
سرشو انداخت پایین، با دستم از چونهاش گرفتم و سرشو بالا گرفتم
مهدی:حالا من میشنوم،تو حرف میزنی، تا حال منو آروم کنی، که واسم با دلیل محکم بگی چرا پنهون کردی، چرا؟..حرف میزنی همین الان بدون چون و چرا
رسول:چی بگم؟خودتون که فهمیدید
مهدی:از زبون تو دوست دارم بشنوم،میخوام یه دلیل بشنوم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:همه فرق دارن باهم
هیچکس شبیه هم نیست🥲❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁷♡
#مهدی
رسول:امیرحسین کی میاد؟
مهدی:یکی،دوساعت دیگه،محسنم زنگ زدم گفت دیر میان، راحت میتونی حرف بزنی
اونم مثل من تکیه داد به مبل و دوباره نگاهشو برد سمت تلویزیون
رسول:من،من،هوف خدایا..من قبل از فوت عاطفه افسردگی گرفتم
نگاهمو دوختم بهش
مهدی:منظورت چیه؟
رسول:نزدیک به یک ماه قبل از فوتش منو فرستادن یه ماموریت،اونجا نفوذی بودم
باید به برادر زاده یکی از سهام داری کارخونه که خیلی برو و بیایی داشت نزدیک میشدم
شدم بادیگاردش، دختره هر شب تو پارتی بود، و منم مجبور میکرد که باهاش برم،درباره عقایدم بهش گفته بودم که اهل دود و مشروب و بازی هایی که..وای خدا(یکم از آب قند خورد)..مشروب و قمار نیستم ولی اون همه اونکارارو میکرد و هرشب بهم گیر میداد که بیا بازی کن، بیا سیگار بکش،یا حتی بیا بخور اما قبول نمیکردم،ولی اون هرشب میشست سر میز قمارُ منه بدبختم باید بالا سرش مثل یه مترسک میایستادم خداروشکر خیلی بهش نزدیک شده بودمو بهم اعتماد داشت و خیلی تونسته بودم اطلاعات بدست بیارم،اون دختره یه جورایی بهم علاقهمند شده بود همه چیو میگفت بهم، یه شب دعوتش کرده بودن توی باغ رفیقش، رفتیم اونجا
یکم که گذشت و بازی کرد گیر داد به من که باید بازی کنم،(چشماشو بست و چند تا نفس عمیق کشید) هرچقدر بهش گفتم که نه و اون بیشتر اصرار کرد، ا.اون.اونشب بعدش قرار بود بریم سر یه معامله مهم،که باید میفهمیدم برای همین نباید بهم شک میکرد، ن.نشستم سر میز قمار(چشم از تلویزیون برداشت سرشو با دستاش گرفت و ادامه داد)قرار بود هر چی برنده از بازنده خواست انجام بده، هرکاری کردم برنده بشم ولی باختم،شرطش خیلی بد بود،خیلی عمو، نمیخوام چیزی راجبش بگم،.....قبول نکردم، اونم فهمید زیاده روی کرده گفت که..گفت که
مهدی:آروم باش، یکم از اون بخور،چندتا نفس عمیق بکش بعد راحت بگو
همون کارایی که گفته بودم رو کرد
رسول:گفت باید مشروب بخورم، قبول نکردم ولی زیر بار این یکی نرفت، به رفیقاش گفت دستامو بگیرن و بعد خودش شیشه مشروبُ کرد تو دهنم، هرکاری کردم پس بزنم نشد،عمو اون شب مست شدم، دختره خودش نخورد اون شب حرفایی زدم که نباید میزدم که اگه بچهها یکم دیرتر رسیده بودن الان اینجا نبودم، عمو اون.اون لحظه هیچی نمیفهمیدم،فکر میکردم میخوان به منم آسیب بزنم، عمو تیر زدم به یکی از همکارام،که بدجور زخمی شد
مهدی:چی؟؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نفوذی بود🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁸♡
مهدی:چی؟؟؟
رسول:عمو بخدا از قصد نزدم حالم دست خودم نبود، تقریبا نصف یه شیشه رو به خوردم داده بودن
زود رفتم کنارش سرشو محکم گرفته بود و گریه میکرد
دوباره پناه برد تو بغلم، و منم جز دست کشیدن پشت کمرش کاری نمیتونستم بکنم
رسول:اون لحظه بخاطر اینکه دیگه گندی بالا نیارم بچه ها بیهوشم کردن، وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم ولی هیچکس پیشم نبود، از اونجا زدم بیرون و رفتم سمت اداره، نمیدونستم چه غلطی کردم فقط میدونستم که باید برم اداره، فقط میدونستم که نشستم سر میز.....هوف.. بعد رفتم اداره دیدم هیچکس تو حال خودش نبود، وقتی پرسیدم که چهخبره انگار همه...اون شب از دست چند نفر سیلی خوردم، از دست رفیق طاها(همون که زخمی شده) از دست محمد بخاطر اینکه نشستم سر بازی، از دست...عمو تا یه ماه هیچ کس باهام حرف نمیزد، چون حال طاها خیلی بد بود، به کمرش تیر زده بودم و همه منو مقصر میدونستن، پرونده به کل رفت رو هوا، سوژههای اصلی فرار کردن خودم میدونم همش تقصیر خودمه ولی حقم نبود یه ماه همه باهام سر سنگین باشن، توبیخی که کردنم برای پیشمونی کافی بود، البته محمد و رفیقام اینجوری نبودن، دو سه روزه باهام خوب شدن ولی بقیه نه، شایعه درست کردن که از قصد زدم و کاملا هوشیار بودم و از این چرت و پرتا
حالش خوب شد ولی نمیتونست پاهاشو تکون بده، چون نخاعش آسیب دیده بود، برای همین خونه نشین شد..
دیگه نذاشتم ادامه بده دوباره دستمو گذاشتم رو دهنش ولی گریهاش قطع نمیشد
دستمو آورد پایین و گفت
رسول:بعد از اون ماجرا و توبیخی که از بالا برام اومد،و عاطفه فوت کرد،قبلش رفته بودم ماموریت،وقتی برگشتم حتی نذاشتن ببینمش،حسرت شده برام، حالم بدتر شد، عماد حالمو که دید منو برد پیش رفیقش که روانپزشکه،خیلی باهام حرف میزد، هیچی ازم نمیدونست فقط ماجرای همسرمو فکر میکرد که پلیس اگاهیام
خوابم بههم خورده بود، از چند جا تحت فشار بودم، خانواده طاها، فوت خانمم، خانواده همسرم که تا چند ماه جواب سلامم نمیدادن، از طرفی بهونهگیری های علیرضا
سردرد های همیشگی و بینظمی خوابم، بهم اون قرصارو داد که بخورم
ولی هر وقت که یادم میافتاد میخوردم
سر جمع ۳،۴ ماه نخوردم شایدم کمتر
از بغلم در اومد
رسول:عمو دلیل میخوای؟چون نخواستم کسی نگرانم بشه، دوست ندارم بشم دلیل نگرانی کسی، دلیل محکم میخوای؟جایی که من کار میکنم الکی نیست،اگه بفهمن من قرص مصرف میکنم امکان داره از گروه جدام کنن، خلع درجه بشم، ولی مطمئنم اگه این اتفاق بیفته حالم بدتر میشه، من الان حالم خوبه،یعنی بهتر از قبله،الان شماهارو دارم، خدا بهم یه خانواده داده و حالم بابت این موضوع خوبه، ولی ولی نمیتونم فراموش کنم اتفاقات این یه سالُ نمیتونم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه جاهایی از زندگی هست که دوست داری یادت بره ولی نمیره🙃
مثل کنه چسبیده به ذهنت و ولتم نمیکنه
واقعا سخته، درکت میکنم🌱
بچه ها قبل از اینکه ناشناس بزارید باید بهتون بگم که اگه رفته سر بازی قمار و مشروب خورده به زور بوده
خودش نمیخواسته و زور به کار رفته، و برای امینت یه کشور این کارو کرده
پس خواهشا توی ناشناس نگید که گناه کرده و اینجور حرفا
هنوز حرفی راجبش زده نشده ولی قبلش خواستم خودم بگم😊
نعمتالهی/زنگارღ
بر تن و قامت ِشهر رخت ِعزا جامه کنید ؛ بوی ِتابوت ِپر از تیر ِحسن میآید .."
عزاداری هاتون قبول باشه
لایق دونستید بنده حقیر هم دعا کنید
مراقب خودتون و خوبی هاتون باشید 🙂
یاعلی❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁶⁹♡
#مهدی
مهدی:درست میشه همه چی درست میشه
خودم کمکت میکنم برگردی به همون رسول همیشگی که آرزوی همهماست که ببینیمت
لبخند محوی زد
رسول:خودمم اون رسول قبلی رو فراموش کردم عمو
مهدی:نه دیگه باید بشی همون رسول،عه راستش خیلی وقت بود میخواستم باهات حرف بزنم ولی فکر میکردم که دوست نداری
رسول:به کسی هم گفتید؟
مهدی:نوچ،البته به یه دکتر قرصتو نشون دادم
رسول:از کِی فهمیدید؟
مهدی:دقیق یادم نمیاد ولی فکر کنم تولد علیرضا بود
رسول:ممنون که فهمیدید، داشتم خفه میشدم، باید با یکی حرف میزدم ولی نمیدونستم کی،خیلی ازت ممنونم عمو
مهدی:اگه میدونستم این همه تو فشاری زودتر باهات حرف میزدم
در خونه باز شد و همون لحظه رسولم بلند شد رفت دستشویی
امیرحسین و علیرضا وارد شدن اینا چرا انقدر زود اومدن؟
به ساعت نگاه کردم دیدم نه به موقع اومدن ساعت یه ربع ۱۰ بود
علیرضا بدو اومد بغلم
علیرضا:سلام عمووو
مهدی:سلام نفس،خوبی؟
علیرضا:بله خوبم،تو خوبی؟
مهدی:چون تو حالت خوبه من عالیام
امیرحسین:سلام،این چه وضعیه
مهدی:علیک،چه وضعی؟
امیرحسین:سیبزمینی ها چرا خونیه؟اون یکی چرا نزدیک میز تلویزیونیِ
تازه نگاهم خورد به سمت میز
مهدی:رسول خواست پوست بکنه دستشو برید، اونم..من چه بدونم،بیست سوالیِ انگار
امیرحسین:وا..عمو من گشنمه،شام؟
مهدی:نوکر باباتم مگه؟دو شب شام درست کردم پرو شدن
علیرضا:بابایی کو
مهدی:دستشویی الان میاد
از بغلم پاشد دوید سمت دستشویی و هی به در میزد
مهدی:الان میاد دیگه،تو چرا انقدر رسولُ دوست داری اخه
علیرضا:بابامه عمو
امیرحسین:🤣عمو جان خوردی؟لاش خیار و گوجه هم بزار
مهدی:زبونت بدجور دراز شده باید کوتاهش کنم
امیرحسین:(زبونش رو درآورده)بیا کوتاه کن
مهدی:اعصاب ندارما
همینجوری که به سمت آشپزخونه میرفت گفت
امیرحسین:جمله جدید بگو عمو
مهدی:بخدا پامیشم،چند تا فن روت پیاده میشم،دیزاین صورتتو عوض میکنم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
با عمو حرف زدم آروم شدم،انگار یه وزنه چند صد کیلویی رو از قلبم برداشتن
خیلی سبک شده بودم
از اینه صورتمو دیدم، چشمام قرمز بود، رد اشکهام روی صورتم بود
ابو باز کردم و چندتا مشت ریختم تو صورتم
صدای کوبیده شدن در اومد و صدای علیرضا که داشت صدام میکرد بعد از اون صدای عمو
مهدی:الان میاد دیگه،تو چرا انقدر رسولُ دوست داری اخه
علیرضا:بابامه
ذوقی که تو دلم بود لبخند شد روی صورتم
یه مشت دیگه آب ریختم تو صورتم،دست هامو خشک کردم رفتم بیرون
رسول:سلام عزیز دلم
علیرضا پرید بغلم و بوسم کرد
علیرضا:چلا چشمات قلمزه؟
رسول:چلا دوباله اینجولی حلف زدی؟
علیرضا:عههه، اَدا منو در نیار
رسول:شماهم قرار بود درست صحبت کنی،ولی خب چشم من ادای شمارو در نمیارم شماهم درست صحبت کن
علیرضا:باش
مهدی:چی میخواستی درست کنی رسول؟
رسول:الان خودم میام عمو،سلام داداش
امیرحسین:سلام آقا رسول گل و گلا..چشمات چرا قرمزه؟گریه کردی؟
رسول:نه از صبح سر درد دارم چشمام قرمز شده
امیرحسین:فردا برات وقت میگیرم بریم پیش یه متخصص،چرا انقدر تو سردرد داری اخه
رسول:نیازی نیست داداش بخاطر اینکه همش پشت سیستم میشینم
امیرحسین:به هرحال که باید بری پیش یه دکتر
رسول:خوبم
به سمت سیبزمینی ها رفتم برداشتمشون بردم آشپزخونه،اول شستم بعد پوست کندم، بعد رنده کشیدم تقریبا وسطاش بودم که عمو اومد
مهدی:پاشو برو یکم دراز بکش چشماتو ببند شاید قرمزیش افتاد قبلشم یه چایی بریز چشماتو بشور باهاش،محسن ببینه بیخیال نمیشه مثل امیرحسین
رسول:چشم
مهدی:پاشو
از پشت میز بلند شدم یه چایی ریختم تو پیاله
یکم فوت کردم تا سرد شد،همونجا چشم هامو شستم بعد رفتم تو اتاق
روی تخت دراز کشیدم و ساعد دستمو گذاشتم رو سرم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم تجربه داشتی یانه
ولی وقتی یکی رو پیدا میکنی که بشه مَحرَم راز هات انگار قلبت سبک شده،اونجاست که میفهمی چقدر تو فشار بودی💔🙂
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای شنیدنی نبش قبر در صحن مطهر حرم امام رضا علیه السلام...
─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─