دوست داشتم خودم میبودم، یعنی خود اصلیام میبودم. بدون نقاب، بدون ماسک، بدون هرآن چیزی که بتوان نامش را "تظاهر" گذاشت.
دوست داشتم آنها را با چشم هایی ترسان و قلب هایی لرزان که به درون چشم های بی احساسم مینگرند، ببینم.
آه، آه که این دنیا مهمانیِ شادی برای آنها و بستر غمی برای من است...
زندگی مثل صحنه ایست که بازیگرانِ آن با چهره ی واقعی خود روی آن میروند و نه نقش، بلکه داستانِ خود را ایفا میکنند و من، نقابی بر چهره میزنم و مانند دلقکان میخندم و داستانم را بازی میکنم. آنها مانند سادهلوحان میخندند و گاهی، حتی برای یک لحظه هم به واقعیت آنچه که هست شک نمیکنند. آخر من تبدیل به بازیگری شدهام که جهان تابهحال نديده و انسان هایش نشنیده اند.
خنده بر لب میزنم و هر روز بیآنکه کسی از درد درونم، از بیماریهایم و از راز هایم سر در بیاورد، میخندم و میخندانم...
زندگی، آه این تحفه ی حزنانگیز که خود را گویی لایق آن میدانم و نه شاید پسندیده و آراسته آن را سپری کنم، اما احد میبندم تا پایان همهی اینها، بخندم، بخندانم و هیچکس از رازهای پنهانِ من چیزی نفهمد...
-gust
زمان:
حجم:
2.5M
hey! put on a happy face...
then everythings ok...
put on a happy face...:)
زمانی که در عمق پوچی و دره ی نا امیدی فرو میروم، قلمم را به دست میگیرم و آن را بر صفحه ی سفید دفتر که همچون دل کودکی پاک است به رقص در میآورم و آن را با خط ها و در هم شکستگی ها سیاه و تیره میسازم...
آن زمان است که من..."من" میشود...
-gust