هدایت شده از مدرسهتـ؋ــکرونوآوری نگاه
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پرونده_ویژه
| رؤیای انسان دانشگاه |
گفتوگـوهایی صریـح پیــرامون نسبت انسانِ انقلاب اسلامی و دانشگاه در ایــران
🔻 دانشِ زوری
▫️#گفتار_اول
▫️ حجتالاسلام والمسلمین دکتر حمید #پارسانیا
❓چرا در مواجهه با علوم مدرن، بیش از آنکه به مبانی شکلگیری آنها توجه کنیم، مجذوب کارآمدی و قدرت برآمده از آنها شدهایم؟
▪️تجربه تاریخی مواجهه جهان اسلام با میراث فکری یونان، مؤید این واقعیت است که امکان مواجهه فعال و انتقادی با مؤلفههای یک تمدن وجود دارد؛ به گونهای که میتوان دستاوردهای سازگار را اخذ و عناصری را پالایش یا نادیده گرفت. با این حال، در مواجهه با تمدن مدرن، تسلط قدرت و فناوری غربی سبب شد تا تمرکز اولیه بر مظاهر و برآمدهای عینی آن معطوف گردد، بیآنکه پیوندِ ذاتی میان فناوری، علوم پایه و مبانی فلسفیِ شکلدهنده آنها بهدقت واکاوی شود.
▪️این مسئله در ساختار دانشگاهی نیز نمود مییابد؛ چرا که علوم مدرن در بستر پارادایمها و چارچوبهای نظری برآمده از تمدن غرب تدریس میشوند. از این رو، صرفِ تغییر جهت در کاربردها و اهداف این علوم، بدون نقد و تحلیلِ بنیادینِ مبانی معرفتی آنها، نمیتواند منتج به دستیابی به علومی منطبق با جهانبینی اسلامی گردد.
🔻جهت ثبتنام در دوره کلیک کنید!
🔺جهت مشاهده این گفتگو کلیک کنید!
#دانشگاه
#رویای_انسان_دانشگاه
✨آگـاهـے بـــراے سامـــانے دیگــر✨
مدرســـه تـ؋ــــکر و نــوآوری نگــــــاهـ
🆔 @sch_negah
🌐 http://www.negahschool.ir
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
#پرونده_ویژه | رؤیای انسان دانشگاه | گفتوگـوهایی صریـح پیــرامون نسبت انسانِ انقلاب
دانش و رسانه و امثال اینها رو باید در میکروفیزیک قدرت دید.
قدرت را نه هابزی که از جنس اعمال الف به ب باشد، که پخش و منتشر باید دید.
اما هنوز موضوعشناسی نیمه عمیق و یا عمیقی از اساتید در این باره ندیدم.
عمده و اغلب این حرفها رو هم انتقادیها و پستمدرنهایی چون فوکو زدند.
جنگ بعدی لزوماً با شلیک نخستین موشک آغاز نمیشود. پیش از آن، نبردی بر سر حقیقت، تعیین مقصر و مشروعیتبخشیدن به اقدام نظامی در جریان است. چه کسی توافق را شکست؟ چه کسی آغازگر درگیری است؟ چه کسی مسئول پیامدهای جنگ بعدی خواهد بود؟ پاسخ به این پرسشها ممکن است پیش از آغاز درگیری نظامی، در میدان رسانهها ساخته و تثبیت شود.
نمونهاش روایتی است که این روزها درباره حملات به نفتکشها و کشتیهای تجاری شکل گرفته است: اینکه ایران عامدانه تفاهم اسلامآباد را نقض کرده و در نتیجه مسئول فروپاشی توافق و تشدید احتمالی جنگ است. اصل وقوع حملات یک موضوع است؛ اما تبدیل آن به روایتی قطعی از مسئولیت یکجانبه ایران، بدون بررسی تعهدات طرفین، محاصره دریایی آمریکا و توالی اقدامات نظامی، موضوعی دیگر. گاهی برای ساختن روایتی گمراهکننده حتی نیازی به جعل واقعیت نیست؛ کافی است بخشی از حقیقت انتخاب و بخشهای دیگر حذف شوند.
پیشتر نیز شاهد تلاش برای بیاعتبارکردن تصاویر واقعی بمباران تهران بودیم. برخی حسابهای رسانهای مدعی شدند تصاویر ویرانیها صحنهسازی شده و زنانی که در عکسها دیده میشوند بازیگرانی تکراریاند. بررسی مستقل تصاویر خیابان صابونچی تهران، این ادعا را رد کرد. در اینجا مسئله تنها انتشار یک خبر نادرست نبود؛ تلاش برای مشکوککردن مخاطب به خود واقعیت، حتی در برابر تصاویر مستند ویرانی و قربانیان جنگ بود.
در مرحله احتمالی بعدی جنگ، باید بیش از گذشته مراقب سه پدیده باشیم: Misinformation، اطلاعات نادرستی که ناآگاهانه منتشر میشوند؛ Disinformation، اطلاعات جعلی و تحریفشدهای که عامدانه برای فریب تولید میشوند؛ و Malinformation، اطلاعات واقعی که برای آسیبرساندن، مثلاً افشای هویت یا موقعیت افراد در معرض خطر، به کار گرفته میشوند. این سه میتوانند همزمان برای ایجاد وحشت، تخریب اعتماد عمومی، انکار واقعیتهای جنگ و آمادهسازی افکار عمومی برای پذیرش درگیری تازه مورد استفاده قرار گیرند.
در چنین شرایطی، ستاد تبلیغات جنگ، اگر وجود دارد، باید لحظهبهلحظه فضای اطلاعاتی را رصد کند و با سرعت، دقت و شواهد قابلراستیآزمایی پاسخگو باشد. البته مقابله با جنگ اطلاعاتی به معنای ساختن روایتهای متقابل یا انکار واقعیتهای ناخوشایند نیست. سرمایه اصلی در این نبرد، اعتماد عمومی است و این سرمایه تنها با صداقت و شفافیت حفظ میشود.
جنگ روایتها ممکن است پیش از جنگ نظامی، نتیجه مهمی را رقم بزند: اینکه افکار عمومی چه کسی را آغازگر جنگ بداند، چه کسی را قربانی بشناسد و چه کسی را مسئول ویرانیهای بعدی قلمداد کند
آقای ظریف، کدام ترکمنچای؟ به ۵۹۸ بازگردید
محمدجواد ظریف در سخنانی که بخشهایی از آن اخیراً در فضای مجازی بازنشر شده، برای توضیح تقدم «بقا» بر دیگر مؤلفههای منافع ملی، به عهدنامههای گلستان و ترکمنچای استناد میکند و میگوید: «چرا عهدنامههای گلستان و ترکمانچای امضا شدند؟ چون دشمن تا پشت قزوین آمده بود و درصدد تصرف تهران بود و موجودیت کشور در خطر قرار داشت. در چنین شرایطی، توافقی صورت میگیرد تا بقا حفظ شود.» او سپس این وضعیت را به بیماری تشبیه میکند که برای جلوگیری از مرگش ناگزیرند پای او را قطع کنند.
برای رعایت انصاف، متن کامل سخنان ظریف را که ایرنا منتشر کرده، خواندم. بحث اصلی او درباره جایگاه بقا در سلسلهمراتب منافع ملی است. ظریف معتقد است که هرچند توسعه باید اولویت امروز کشور باشد، هنگامی که موجودیت کشور به خطر میافتد، حفظ بقا بر هر هدف دیگری تقدم پیدا میکند. او همچنین تصریح میکند که زمامداری مطلوب باید مانع رسیدن کشور به موقعیتی شود که چنین تصمیمهای دردناکی ضرورت پیدا کنند. بنابراین، سخنان او را نباید به این ادعا تقلیل داد که خواستار امضای ترکمنچایی دیگر است.
بااینحال، انتشار گزینشی این سخنان نیز واقعیتی است که نمیتوان نادیده گرفت. برشهایی از ویدئو، با تأکید بر ضرورت پذیرش ترکمنچای برای حفظ بقا، در فضای مجازی منتشر شد. این بازنمایی صرفا کار مخالفان ظریف نبود و در بازنشر آن، رسانههایی با گرایشهای سیاسی متفاوت، از جمله هممیهن، نیز نقش داشتند. البته این برشها همه سخنان او را منعکس نمیکردند، اما برداشتی که از آنها شکل گرفت، الزاماً تحریفی بیارتباط با استدلال اصلی ظریف نبود. وقتی یک سیاستمدار آگاهانه ترکمنچای را بهعنوان نمونهای از تصمیم ضروری برای بقا مطرح میکند، طبیعی است که مخاطب درباره معنای چنین انتخابی پرسش کند.
انتخاب کلمات در سیاست اهمیت دارد؛ در دیپلماسی اهمیتی دوچندان. بهویژه وقتی گوینده کسی باشد که سالها وزیر امور خارجه بوده، حقوق بینالملل را میشناسد و از مفاد و پیامدهای عهدنامههای تاریخی آگاه است. از محمدجواد ظریف نمیتوان انتظار داشت که ترکمنچای را صرفاً مترادفی برای مصالحه، عقبنشینی یا اتخاذ تصمیمی دشوار به کار برده باشد. ترکمنچای یک استعاره ساده نیست؛ سندی تاریخی با تعهدات سرزمینی، مالی، قضایی، نظامی و سیاسی مشخص است.
تکرار میکنم؛ اصل استدلال ظریف درباره تقدم بقا بر توسعه، بهخودیخود محل اختلاف نیست. حفظ موجودیت کشور از بنیادیترین اهداف سیاست خارجی است و هیچ دولتی نمیتواند توسعه و رفاه را مستقل از امنیت و بقای خود دنبال کند. اما از این مقدمه درست نمیتوان هر نتیجهای گرفت. اینکه بقا بر دیگر اهداف تقدم دارد، به معنای آن نیست که هر نوع مصالحهای را میتوان به نام بقا توجیه کرد. پیش از هر چیز باید روشن شود چه چیزی در معرض خطر است، شدت و ماهیت تهدید چیست، چه گزینههایی برای مقابله با آن وجود دارد و هزینه هر تصمیم برای استقلال و آینده کشور چه خواهد بود.
ایران امروز، با همه تهدیدهای امنیتی، فشارهای اقتصادی و خطرات ناشی از درگیری نظامی، در موقعیتی یکسان با ایران شکستخورده در جنگهای قفقاز در سال ۱۸۲۸ قرار ندارد. صرف وجود تهدید یا حتی احتمال وقوع جنگ، به معنای قرار گرفتن اصل موجودیت کشور در آستانه نابودی نیست. مهمتر آنکه میان پذیرش آتشبس، تعدیل مطالبات سیاسی و توافقی که مستلزم واگذاری سرزمین و حقوق حاکمیتی باشد، تفاوتی بنیادین وجود دارد. اگر همه اینها ذیل عنوان کلی «مصالحه برای بقا» قرار گیرند، مرز میان تصمیمی ضروری برای حفظ کشور و توافقی تحمیلی که استقلال آن را محدود میکند، از میان میرود.
در تاریخ معاصر ایران، نمونه روشنتری برای توضیح تصمیم دشوار با هدف پایان دادن به جنگ وجود دارد: پذیرش قطعنامه ۵۹۸. هرچند قطعنامه مستقیماً حکم پرداخت غرامت به ایران صادر نکرد و اجرای مفاد آن نیز با دشواریهایی روبهرو شد، منطق حقوقی آن روشن بود: پایان دادن به جنگ با بازگشت به مرزهای بینالمللی، نه واگذاری بخشی از سرزمین به دشمن. ایران با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از ادامه جنگ و پیگیری برخی اهداف اعلامشده خود صرفنظر کرد، اما حاکمیت عراق بر بخشی از خاک خود را به رسمیت نشناخت، پرداخت غرامت به طرف مقابل را نپذیرفت و امتیازات دائمی قضایی یا نظامی به او واگذار نکرد.
پذیرش ۵۹۸ تصمیمی آسان نبود، اما تفاوت آن با ترکمنچای دقیقاً در همینجاست. میتوان برای حفظ کشور تصمیمی دشوار گرفت، از برخی مطالبات سیاسی گذشت و به جنگ پایان داد، بیآنکه تمامیت ارضی و حقوق حاکمیتی کشور را موضوع معامله قرار داد.
ترکمنچای اما از اساس ماهیتی متفاوت داشت.
در فصل سوم عهدنامه ترکمنچای، ایران خانات ایروان و نخجوان را به روسیه واگذار کرد.۱👇
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
آقای ظریف، کدام ترکمنچای؟ به ۵۹۸ بازگردید محمدجواد ظریف در سخنانی که بخشهایی از آن اخیراً در فضای
در فصل چهارم، مرز جدید تعیین شد و در فصل پنجم، ایران حاکمیت روسیه بر سرزمینهای واقع در محدوده تعیینشده را به رسمیت شناخت. به این ترتیب، ایران برای پایان دادن به جنگ، بخشی از قلمرو خود را از دست داد و به سلطه قدرت پیروز بر آن سرزمینها رسمیت بخشید.
اکنون باید پرسید: وقتی ترکمنچای را در بحث مصالحه و بقای کشور به میان میآورید، دقیقاً از چه نوع مصالحهای سخن میگویید؟ آیا واگذاری سرزمین نیز میتواند بخشی از آن باشد؟ اگر قرار باشد به نام بقا از تمامیت ارضی ایران صرفنظر شود، کدام سرزمین را در نظر دارید؟ ابوموسی؟ تنب بزرگ؟ تنب کوچک؟ یا بخش دیگری از ایران؟ آیا حقوق حاکمیتی کشور بر منابع نفت و گاز و دیگر ثروتهای ملی نیز میتواند موضوع چنین مصالحهای قرار گیرد؟
قطعا این پرسشها به معنای نسبت دادن قصد واگذاری سرزمین به ظریف نیست. اما کسی که برای توضیح ضرورت مصالحه به عهدنامهای استناد میکند که برجستهترین پیامد آن واگذاری سرزمین بوده، باید حدود آن مصالحه را نیز روشن کند. نمیتوان ترکمنچای را مثال زد و سپس انتظار داشت مخاطب محتوای تاریخی و حقوقی آن را نادیده بگیرد. مردم حق دارند بدانند در چنین برداشتی از دیپلماسی، چه چیزهایی قابل مذاکرهاند و چه چیزهایی اساساً نباید موضوع معامله قرار گیرند.
مسئله به سرزمین محدود نمیشود. فصل ششم ترکمنچای، ایران را موظف میکرد بیست میلیون روبل نقره بابت هزینههای جنگ و خسارات روسیه بپردازد. کشوری که بخشی از سرزمین خود را از دست داده بود، ناگزیر شد هزینه مالی شکست را نیز بپردازد. این درست در نقطه مقابل منطقی قرار داشت که ایران بعدها در مسئله مسئولیت تجاوز عراق و مطالبه جبران خسارات جنگ دنبال میکرد.
آقای ظریف، آیا در مصالحهای که با مثال ترکمنچای توضیح میدهید، پذیرش تعهدات مالی سنگین و بلندمدت نیز جای دارد؟ آیا ممکن است به نام حفظ کشور، دعاوی مورد اختلاف علیه ایران، احکام محاکم خارجی و مطالبات مطرحشده تحت عناوینی مانند حمایت از تروریسم، به بدهیهای قطعی و لازم پرداخت تبدیل شوند؟ آیا میتوان تعهداتی پذیرفت که چند نسل از مردم ایران ناگزیر به پرداخت هزینه آن باشند؟
سخن بر سر توافقی مشخص یا مذاکراتی پنهانی نیست؛ پرسش درباره حدود همان منطقی است که برای توضیح مصالحه به کار گرفته شده است. اگر قرار باشد به نام بقا، دعاوی مورد مناقشه یا حتی احکامی که صلاحیت مرجع صادرکننده آنها محل اختلاف است، به تعهدات مالی مسلم ایران تبدیل شوند، چه کسی مسئولیت آن را بر عهده خواهد گرفت؟ چه کسی اختیار دارد درباره ثروت نسلهای آینده چنین تصمیمی بگیرد و با چه معیاری میتوان تشخیص داد که این هزینه واقعاً برای حفظ موجودیت کشور ضروری بوده است؟
ترکمنچای همچنین حاکمیت قضایی و اختیارات نظامی ایران را محدود کرد. در عهدنامه تجاری ضمیمه آن، امتیازات قضایی ویژهای برای اتباع روسیه پیشبینی شد که از نمونههای شناختهشده نظام کاپیتولاسیون در ایران به شمار میرود. افزون بر این، فصل هشتم عهدنامه، حق برخورداری از ناوگان جنگی در دریای خزر را بهصورت انحصاری برای روسیه به رسمیت شناخت.
بنابراین، روسیه تنها سرزمین نگرفت و غرامت دریافت نکرد؛ امتیازاتی نیز به دست آورد که صلاحیت قضایی و استقلال عمل ایران را محدود میکرد. آیا چنین امتیازاتی نیز در دایره مصالحه برای بقا قرار میگیرند؟ آیا میتوان برای پایان دادن به بحران، بخشی از اختیارات قضایی، حقوق حاکمیتی یا امتیازات نظامی کشور را به قدرتهای خارجی واگذار کرد؟ آیا توافقی که به محدودیتهای بلندمدت بر استقلال کشور منجر شود، صرفاً به این دلیل که خطر فوری جنگ را کاهش میدهد، الزاماً توافقی در خدمت بقای ایران است؟
اما شاید تأملبرانگیزترین بخش ترکمنچای، فصل هفتم آن باشد؛ فصلی که ما را به پرسشی بنیادیتر درباره مفهوم «بقا» میرساند.
بقای چه کسی؟ ایران یا صاحبان قدرت در ایران؟
در فصل هفتم ترکمنچای، امپراتور روسیه عباسمیرزا را بهعنوان ولیعهد و وارث تاجوتخت ایران به رسمیت میشناسد و تعهد میکند پس از جلوس او نیز پادشاهیاش را به رسمیت بشناسد. به این ترتیب، در همان عهدنامهای که ایران سرزمین واگذار کرد، غرامت پرداخت و امتیازات گستردهای به قدرت خارجی داد، موضوع جانشینی سلطنت نیز جایگاهی مشخص یافت.
در ادبیات سیاسی، این دو مفهوم گاه چنان در یکدیگر آمیخته میشوند که حفظ کشور، حفظ حکومت و حفظ موقعیت تصمیمگیرندگان همگی با یک واژه توصیف میشوند. حال آنکه بقای ایران با بقای یک حکومت، یک ساختار سیاسی یا مجموعهای از اشخاص یکسان نیست. ممکن است تصمیمی برای استقلال و امنیت کشور ضروری باشد، اما تصمیم دیگری صرفاً موقعیت سیاسی کسانی را حفظ کند که به نام کشور سخن میگویند. نمیتوان هر دو را به یک اندازه و تنها با استناد به ضرورت بقا توجیه کرد.۲👇
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
در فصل چهارم، مرز جدید تعیین شد و در فصل پنجم، ایران حاکمیت روسیه بر سرزمینهای واقع در محدوده تعیین
آقای ظریف، اگر ملتی قرار باشد سرزمین، منابع، حقوق حاکمیتی یا ثروت نسلهای آینده خود را واگذار کند، در مقابل چه چیزی به دست میآورد؟ آیا استقلال و امنیت کشور تضمین میشود یا استمرار قدرت اشخاص و گروههایی معین؟ چه تضمینی وجود دارد که تصمیمگیرندگان برای حفظ موقعیت خود امتیاز ندهند و هزینه آن را به حساب ملت ننویسند؟ و اساساً چه کسی تشخیص میدهد که بقای مورد نظر، بقای ایران است نه بقای صاحبان قدرت؟
اینجاست که مثال قطع عضو نیز معنای دیگری پیدا میکند. ظریف میگوید گاهی برای نجات بیمار باید عضوی از بدن او را قطع کرد. اما در سیاست، پرسش این است که چه کسی پزشک است، چه کسی بیمار است و قرار است کدام عضو قطع شود؟ چه کسی تشخیص میدهد که راه دیگری باقی نمانده است؟ آیا کسانی که تصمیم میگیرند حاضرند از قدرت و امتیازات خود بگذرند، یا قرار است برای حفظ آنان، بخشی از پیکر ایران قربانی شود؟
در پزشکی، هدف قطع عضو نجات جان همان بیماری است که عضوی از بدنش را از دست میدهد. اما در سیاست، تصمیمگیرنده لزوماً همان کسی نیست که هزینه تصمیم را میپردازد. ممکن است کسانی درباره قطع عضو تصمیم بگیرند که خود چیزی از دست نمیدهند و هزینه آن را ملت و نسلهای آینده میپردازند. به همین دلیل، ضرورت بقا بدون تعیین حدود حقوقی و سیاسی آن، میتواند به توجیهی برای هر نوع امتیازدهی تبدیل شود.
مسئله مخالفت با مذاکره نیست. هیچ سیاستمدار عاقلی مذاکره را ذاتاً نشانه ضعف نمیداند و هیچ کشوری نیز نمیتواند بدون مصالحه در نظام بینالملل زندگی کند. حتی ممکن است در شرایطی دشوار، پذیرش توافقی نامطلوب برای جلوگیری از خسارتی بزرگتر ضروری باشد. اما میان مصالحهای که استقلال و منافع کشور را حفظ میکند و توافقی که برای نجات صاحبان قدرت، حقوق ملت را واگذار میکند، تفاوتی بنیادین وجود دارد.
ظریف بهدرستی میگوید که زمامداری مطلوب باید مانع رسیدن کشور به نقطه تصمیمهای دردناک شود. اما زمامداری مطلوب تنها در پیشگیری از بحران خلاصه نمیشود؛ تشخیص درست ماهیت تهدید، ارزیابی گزینههای موجود و جلوگیری از تبدیل هر بحران به مسئلهای مربوط به اصل موجودیت کشور نیز بخشی از همان مسئولیت است. نمیتوان هر تهدید امنیتی یا فشار خارجی را همسنگ خطر نابودی کشور دانست و سپس با استناد به تقدم بقا، پذیرش هر نوع توافقی را توجیه کرد.
از محمدجواد ظریف، با سابقه طولانی در بالاترین سطوح دیپلماسی کشور، انتظار میرود این تمایزها را بهتر از هر کسی بشناسد. اگر منظور او ضرورت پرهیز از جنگ، جلوگیری از ویرانی و حفظ موجودیت ایران است، این هدف را میتوان با صراحت بیان کرد. اگر مقصود این است که گاهی باید از برخی مطالبات سیاسی و اهداف حداکثری صرفنظر کرد تا امنیت و استقلال کشور حفظ شود، قطعنامه ۵۹۸ نمونهای روشنتر و مناسبتر از ترکمنچای است.
اما انتخاب ترکمنچای پرسشهایی بسیار فراتر از ضرورت مذاکره ایجاد میکند. این عهدنامه سند واگذاری سرزمین، تحمیل غرامت، اعطای امتیازات قضایی و نظامی به قدرت خارجی و ورود آن قدرت به ترتیبات جانشینی سلطنت ایران بود. نمیتوان آن را به نمونهای ساده از تصمیم دشوار برای حفظ کشور تقلیل داد.۳👇
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
آقای ظریف، اگر ملتی قرار باشد سرزمین، منابع، حقوق حاکمیتی یا ثروت نسلهای آینده خود را واگذار کند، د
در اینجا بد نیست بار دیگر به بحث بازدارندگی و مباحثی که از زمان جنگ درباره اهمیت آن مطرح بوده است بازگردیم. بازدارندگی در منطق مطالعات راهبردی، پیش از هر چیز ابزاری برای تضمین بقاست. هدف آن نه جنگطلبی است و نه جایگزین کردن قدرت نظامی با دیپلماسی، بلکه تغییر محاسبات طرف مقابل از طریق افزایش هزینه تجاوز، کاهش احتمال موفقیت آن و حفظ توان پاسخگویی کشور است. وقتی بر ضرورت بازنگری در راهبرد بازدارندگی متناسب با تحول تهدیدات تأکید میکنیم، دقیقاً نگران رسیدن به همان وضعیتی هستیم که آقای ظریف به «قطع عضو» تشبیه میکند. بازدارندگی مؤثر برای آن است که اساساً کشور در برابر انتخاب میان نابودی و واگذاری بخشی از حقوق و موجودیت خود قرار نگیرد. این مسئله بهویژه در شرایطی اهمیت دارد که طرف مقابل میتواند با هزینهای بسیار اندک، تهدیدهایی علیه موجودیت ایران مطرح کند و از سایه آن تهدیدها برای تحمیل امتیازات سیاسی و راهبردی بهره بگیرد. اگر طرح تهدید برای دشمن کمهزینه و تحقق بازدارندگی برای ما دشوار باشد، بهتدریج با وضعیتی روبهرو خواهیم شد که در آن صرف تهدید به جنگ نیز به ابزاری برای امتیازگیری تبدیل میشود. ازاینرو، تقویت بازدارندگی نه در تعارض با دیپلماسی، بلکه شرط حفظ قدرت چانهزنی و امکان مصالحه بدون اجبار است. هدف آن است که پیش از رسیدن به نقطه قطع عضو، هزینه تهدید و تجاوز برای طرف مقابل چنان افزایش یابد که اساساً نیازی به چنین انتخابی نباشد. ۴
استعارهٔ #ترکمانچای چهار وجه دارد: واگذاری سرزمین، پرداخت غرامت، پذیرش کاپیتولاسیون به بیگانگان، و در مقابل، دریافت حمایت سیاسی و تضمین بقای تسلط سیاسی جریان طرف معامله.
خلاصهٔ معامله روشن است: کشور امتیاز میدهد تا جریانی بماند؛ بقای قدرت به بهای تضعیف حاکمیت ملی.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
استعارهٔ #ترکمانچای چهار وجه دارد: واگذاری سرزمین، پرداخت غرامت، پذیرش کاپیتولاسیون به بیگانگان،
یادداشتهای فوق از حسین قتیب است.
⭕️ چهار انگارهٔ خطا در صحبتهای آقای کرباسچی
✍️ محمدرضا جلائیپور
جناب آقای کرباسچی گرامی! صحبتهای دیشب شما در برنامهٔ «بهوقتایران» فرصت خوبی برای گفتوگوی عمومی دربارهٔ انگارههایی است که گرچه باور شما و تعدادی از نیروهای سیاسی و بخشی از شهروندان است، میتواند به ارزیابیها و تجویزهایی بیانجامد که در خدمت منافع ملی در این ماههای ریلگذار برای امنیت و چشمانداز ایران نیست. توسل به این انگارههای خطا میتواند این تصویر را ایجاد کند که بخشی از اصلاحطلبان در مباحث مهم امنیت ملی با مبانی نظری سست یا منقرضوابطالشده و دادههای اشتباه و سهلانگاری داوری میکنند و به تغییرات صحنهٔ منطقهای و جهانی و اقتضائات تقویت مولفههای قدرت ملی در برابر متجاوزانی که آشکارا تهدید وجودی و تمدنی میکنند توجه کافی ندارند. شهروندان و اصلاحگرانی که این انگارهها را خطا میدانند میتوانند با طرح دلایلشان در گفتوگوی عمومی بالنده در این موضوع مهم مشارکت کنند. از میان این انگارههای خطا، چهار انگاره محوریت بیشتری در صحبتهای شما داشت:
1️⃣ انگارهٔ خطای «نیاز ترامپ به بهانه برای خروج از تفاهمنامه»:
خلاصهٔ بخش زیادی از صحبتهایتان این بود که ایران به اندازهٔ کافی تلاش برای ندادن «بهانه» به آمریکا نکرد. فرض کنیم که این همه تلاش ایران در این سه دهه و همین دو سال گذشته با همین هدف و تداوم تجاوزگریهای استعمارگرانهٔ آمریکا را نادیده بگیریم و ارزیابی شما را بپذیریم. مگر اساسا ترامپ نیازی به «بهانه» برای خروج از تفاهم داشته است؟ مگر برای خروج از برجام و ۱۳ نهاد و تفاهم مهم بینالمللی و نقض پیمان با کانادا و فرانسه و ۱۵ کشور دیگر بهانهای داشت؟ آیا واضح نیست که مبنای ترامپ صرفا «منافع»ش بوده و هر جا، از جمله در امضای همین تفاهمنامهٔ اسلامآباد، ناکام شد به خاطر این نبود که «بیشتر نمیخواست» یا «بهانه نداشت»، بلکه «بیشتر نمیتوانست». ترامپ نشان داده است که حتی «بیبهانه» و به عریانترین و بیشرمانهترین شکل اهل جنایت و قلدری و استعمارگری و نقض عهد است، مگر اینکه «نخواهد یا نتواند». تاکید شما بر اینکه «به هر قیمت» باید مانع جنگ شد، تعبیر سنجشگرانهای نیست، چراکه اگر «واگذاری اهرمهای قدرت ملی» (مثلا قدرت موشکی ایران یا تنگهٔ هرمز) از جملهٔ این قیمتها برای «بهانه ندادن» باشد، ناخواسته میتواند زمینهساز پیشروی متجاوزان با هدف گرفتن سایر اهرمها و لیبیسازی ایران شود که نمیتواند مورد تایید شما باشد.
2️⃣ انگارهٔ خطای «شروع نقض تفاهمنامهٔ اسلامآباد توسط ایران»:
نه فقط گزارش رسمی نمایندهٔ ایران در سازمان ملل که بیش از ۱۰۰ مصداق نقض آشکار تفاهمنامه توسط آمریکا (ذیل ۴۲ عنوان) از روز اول امضا را مستند کرده است، بلکه حتی بسیاری از کارشناسان برجستهٔ آمریکایی و ساکن آمریکا، از جمله استفن والت و جان مرشایمر و جفری سکس و ولی نصر و تریتا پارسی و رابرت مالی، تصریح کردهاند که آمریکا اولین نقضکنندهٔ تفاهم بود و ترامپ گرچه با ملاحظاتی مجبور به امضای تفاهمنامه شد، تحت فشار شدید لابی اسرائیل و تحقیر دموکراتها به تدریج از پایبندی به تفاهمنامه فاصله گرفت. ما حتی تعدادی شهید عزیز ایرانی در همین دورهٔ اجرای تفاهمنامه داریم. ترامپ اگر میخواست در تفاهم بماند حتی بعد از آن شلیکها (یک مورد نقض توسط ایران بعد از دهها نقض توسط آمریکا) هم فرصت اجابت پیشنهاد ایران برای بازگشت به تفاهم اسلامآباد یا تفاهم ۷ مادهای را داشت و نه گفت. همین شواهد عریان نشان میدهد حتی بدون آن شلیکها هم ترامپ در مسیر نقض تفاهم و گرفتن اهرمهای ایران ادامه میداد. این نقد شما نقد واردی است که رئيس جمهور/رئيس شعام باید در جریان تصمیم به شلیک به سه کشتی توسط نیروهای مسلح ایران در پاسخ به نقضهای قبلی آمریکا قرار میگرفت یا حتی شاید کارشناسانی واکنشهای موثر دیگری در آن زمان را مرجح بدانند، اما از منظر منافع ملی ایران نباید نقضهای مکرر قبلی تفاهمنامه توسط آمریکا را انکار یا سفیدشویی و عملا قربانینکوهی کرد.
ادامه در فرستهٔ بعد👇
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
⭕️ چهار انگارهٔ خطا در صحبتهای آقای کرباسچی ✍️ محمدرضا جلائیپور جناب آقای کرباسچی گرامی! صحبت
ادامه از فرستهٔ قبل👆
3️⃣ انگارهٔ خطای «اگر مردم راضی باشند، کسی نگاه چپ به ایران نمیکند»:
به زبانها و با مثالهای مختلف گفتید که اگر شهروندان ایران راضی و حامی نظام باشند، هیچ کس جرات ندارد به ایران نگاه چپ کند. قطعا انسجام و همبستگی اجتماعی و رضایت شهروندان یکی از چهارپایهٔ مهم قدرت ملی است، اما تنها پایه و کافی نیست. جمهوری اسلامی ایران در سال ۵۹، تعدادی از کشورهای مورد تجاوزقرارگرفته در جنگهای جهانی و دولت اوکراین در سال ۲۰۱۴ مورد حمایت اکثریت شهروندانشان بودند، اما مورد تجاوز قرار گرفتند. حتما باید تلاش و تشویق و تمهید کرد که رضایت عمومی شهروندان افزایش یابد و جمعیتی که برای حفاظت از ایران در خیابانها و سایر عرصهها کنشگری میکنند فراگیرتر شوند، اما ساختن این انگاره که افزایش محبوبیت نظام سیاسی برای دفاع از کشور در برابر متجاوز کافی است اشتباه است. این انگاره ریشه در نظریهٔ «امنیت مبتنی بر صلح دموکراتیک» دارد که سالها است منقرض و ابطال شده است. انسجام اجتماعی ضروری است، اما بدون سهپایهٔ دیگر قدرت ملی - توان نظامی و اقتصادی و دیپلماتیک – لزوما نمیتواند مانع جنگ و تجاوز و استعمارگری شود، به خصوص در جغرافیای ایران و غرب آسیای پس از نسلکشی. برای تقویت همبستگی و انسجام اجتماعی هم آزادی زندانیان سیاسی مطلوب است اما کافی نیست. حتی مهمتر، کاهش انواع نابرابری و تمرکز دولت بر مراقبت از محرومترین شهروندان (مثلا با افزایش مبلغ کالابرگ و ضمانت تامین دارو و امنیت غذایی برای همه) است که در کلام شما مورد تاکید نبود.
برای پایان پایدارِ جنگ و محاصره، تقویت بازدارندگی ترکیبی و ناامیدسازی متجاوز از نتیجهبخشیِ محاصره (کاهش اثر محاصره با ستاد توانای جنگ اقتصادی) و ناامیدسازی از نتیجهبخشیِ حملهٔ نظامی، ضروری است. طراحی و زمینهسازی و بازیسازی فعالتر ایران برای باز کردن گرههای ورود قفلشکنِ چین به صحنه و کاشتنِ بذرهای امنیت جمعیِ منطقهای بدون حضور آمریکا (بدیلی برای پیمان ابراهیم) هم اگر ممکن شود میتواند کارساز شود. اما در همین زمینهٔ انسجام اجتماعی، علاوه بر دعوت حکمرانان به فعال نکردن گسلهای اجتماعی و ارسال پالسهای افقساز به شهروندان که به درستی مورد تاکید شما بود، آیا خود نیروهای سیاسی هم نباید نقش مسئولانهای ایفا کنند؟ آیا صحبتهایی از جنس دیشب که عملا و بدون شواهد کافی ایران را مقصر مینامد این انسجام اجتماعی را بیشتر میکند یا کمتر؟ پالس «انسجامِ نیروهای سیاسی در دفاع میهنی در برابر متجاوز و محاصرهگر» میدهد یا پالس شکاف؟
4️⃣ انگارهٔ خطای «۶۷ ای بودن صحنه»:
چند بار به جام زهر و ترکمنچای اشاره کردید، ولی صحنه اصلا ۶۷ ای نیست. در سال ۶۷ پیشنهاد صلحی روی میز ایران بود که ایران را به رسمیت میشناخت و پذیرشش اهرمهای ایران برای پیشگیری از جنگهای بعدی یا دفاع از منافع حیاتیاش را نمیگرفت. امروز پیمان صلح عزتمندانهای روی میز ایران نیست. ترامپ امروز آشکارا میگوید یا همه چیزت را بده یا نابودت میکنم. اگر به برکت مقاومتِ نظامی و دیپلماتیک و اقتصادی و اجتماعی ایران، از نتیجهبخشی محاصره یا تجاوز یا «دیپلماسی اجبار» ناامید شود، شاید دوباره مثل امضای تفاهمنامهٔ اسلامآباد پای میز بیاید. تا آن لحظه همهٔ مولفههای قدرت ملی ایران را باید تقویت کرد و این انگارهٔ خطا را برجسته نکرد که گویی پیشنهاد صلح عزتمندانهای روی میز ایران است و ماییم که نمیپذیریم یا ماییم که مقصر و بهانهتراش برای تجاوز و محاصرهایم. هر موقع به آن نقطه رسیدیم - که دیر مباد - دیگر امضایش نه نوشیدنِ جام زهر، که نوشیدنِ شهد شیرینِ به رسمیتشناسیِ استقلال راهبردی ایران و لوازم بقا و امنیت ایران است؛ شهدی که نوشیدنش اقتضای توسعه و عدالت و آزادی و مردمسالاری در ایران است.