•| مَلْجَأ |•
"دقایقی قبل آغاز موج هجدهم وعده صادق۳"
صرفا جهت اینکه عادی نشه برامون، هنوز هم با اشتیاق دنبال کنیم و چشم بچرخونیم میون اخبار تا بفهمیم کجاها رو زدیم و اونجا چه اهمیتی داشت.
•| مَلْجَأ |•
دیروز یاد صبرِ ابوعلی افتادم . . .
او گفته بود همیشه با سید بوده و انشاءالله بعد از این هم با او ادامه میدهد. ما متوجه منظورش نشدیم :)
•| مَلْجَأ |•
"دقایقی قبل آغاز موج هجدهم وعده صادق۳"
"دقایقی قبل آغاز موج نوزدهم وعده صادق۳"
میگفت : نصفه شب خوابت نبرد پاشو نماز شب بخون .۱۲ رکعتشو حال نداشتی، سه رکعتشو بخون، بازم زیاد بود، یه رکعتشو بخون. یا اگه وقت نداشتی، یه نوحه پلی کن و اشک بریز. گریه بر اباعبدالله(ع) دوای هر درده.
[ #روایت روز دهم جنگ ]
در تاریکروشنای خانه قدم برداشتم و تمام حواسم به این بود که از نیمپله آشپزخانه نیوفتم. صدای ارتعاش صوتی در سرم میپیچید. خیال کردم عوارض استفاده مداوم از هنزفری است. پشت گوش انداختم و وضویی ساختم. مهرم را مقابلم نهادم و قامت بستم. نماز را که خواندم صدا را بیشتر حس کردم. یک آن با خودم گفتم من کجا هستم؟ قم؟ بیروت؟ غزه؟ چشم بستم و دخترکی را تصور کردم میان آوارهای غزه که دست بر گوشهایش میفشارد تا نشنود آن صداهایی را که نشنیدنش غیرممکن است. پلکی زدم و دختری را دیدم که در تشییع سیدحسن نصرالله جنگندههای اسرائیلی از بالای سرش گذشت و الله اکبر گویان صدا بالا برد تا بشکند هیمنهی پوشالیشان را. پلکی زدم و نگاهم به تصویر چشمانم در آینه فتاد. اینجا ایران است دختر! حریم دارد. صدای هرچه هست یقینا خیر است. دشمن اگر دست از پا درازتر کرده باشد، پاسخمان دندانشکن است. یا نه! خیبرشکن است! درِ بالکن را گشودم. ارتعاش صوتی بلند و بلندتر میشد و ناگهان صدای انفجاری در دوردستها. دست بر قلبم گذاشتم و "فالله خیرا حافظا" نثار وطن کردم. نگران بودم؛ برای خودم؟ برای وطن!
ادامه دارد...
[ ادامهی روایت روز دهم جنگ ]
سوار ماشینبرقیهای خیابان منتهی به حرم شدم. پیرزنی عراقی کنارم نشسته بود، دستانش را بالا برده و با صدای بلند دعا میکرد. عربی میگفت اما نمیدانم چه سرّی داشت که فهمیدم، شاید هم مغزم کلماتی که میفهمید را کنار هم میگذاشت و برای دعایی که فهمیده بود آمین می گفت. نمیدانم اما اینگونه شنیدم که : یا امامزمان بیا. امتت مظلوم اند. ظلم جهان رو گرفته. خدایا شیعه تنهاست. خدایا جمهوری اسلامی ایران رو کمک کن خدایا بهشون قوت بده دارند با اسرائیل میجنگند. دارند با آمریکا میجنگند. یا امام زمان بیا... یادم به آن روز رفت که به دوست عراقیِ خانوادگیمان گفتیم مشکلی برایمان پیش آمده هر وقت به حرم رفتی دعایمان کن. و او گفت علی عینی! میروم مقابل ضریح میایستم دستانم را بالا میبرم و با صدای بلند برایت دعا میکنم. نمیدانم! شاید رسم عربهاست که وقتی حاجتی از ته دل داشته باشند دستانشان را بالا میبرند و بلند بلند دعا میکنند. به دلم نِشست :) الغرض؛ میخواستم بگویم دنیا دو جبهه شده حق و باطل. جنگ، جنگ حق علیه باطل است.