[ #روایت روز نهم جنگ ]
روز قبل را هنوز به پایان نرسانده باید روز نُهُم را روایت کنم. خواب بر چشمان خستهام نمیآید اما طلوع خورشید جانی دوباره بر پلکهای متورمم میدهد. ساعتی قبل نوجوانی ۱۶ساله در قم به شهادت رسید. آری قم! چند محله آن طرف تر، چند خیابان دورتر، چند خانه فاصله...
•| مَلْجَأ |•
"دقایقی قبل آغاز موج هجدهم وعده صادق۳"
صرفا جهت اینکه عادی نشه برامون، هنوز هم با اشتیاق دنبال کنیم و چشم بچرخونیم میون اخبار تا بفهمیم کجاها رو زدیم و اونجا چه اهمیتی داشت.
•| مَلْجَأ |•
دیروز یاد صبرِ ابوعلی افتادم . . .
او گفته بود همیشه با سید بوده و انشاءالله بعد از این هم با او ادامه میدهد. ما متوجه منظورش نشدیم :)
•| مَلْجَأ |•
"دقایقی قبل آغاز موج هجدهم وعده صادق۳"
"دقایقی قبل آغاز موج نوزدهم وعده صادق۳"
میگفت : نصفه شب خوابت نبرد پاشو نماز شب بخون .۱۲ رکعتشو حال نداشتی، سه رکعتشو بخون، بازم زیاد بود، یه رکعتشو بخون. یا اگه وقت نداشتی، یه نوحه پلی کن و اشک بریز. گریه بر اباعبدالله(ع) دوای هر درده.
[ #روایت روز دهم جنگ ]
در تاریکروشنای خانه قدم برداشتم و تمام حواسم به این بود که از نیمپله آشپزخانه نیوفتم. صدای ارتعاش صوتی در سرم میپیچید. خیال کردم عوارض استفاده مداوم از هنزفری است. پشت گوش انداختم و وضویی ساختم. مهرم را مقابلم نهادم و قامت بستم. نماز را که خواندم صدا را بیشتر حس کردم. یک آن با خودم گفتم من کجا هستم؟ قم؟ بیروت؟ غزه؟ چشم بستم و دخترکی را تصور کردم میان آوارهای غزه که دست بر گوشهایش میفشارد تا نشنود آن صداهایی را که نشنیدنش غیرممکن است. پلکی زدم و دختری را دیدم که در تشییع سیدحسن نصرالله جنگندههای اسرائیلی از بالای سرش گذشت و الله اکبر گویان صدا بالا برد تا بشکند هیمنهی پوشالیشان را. پلکی زدم و نگاهم به تصویر چشمانم در آینه فتاد. اینجا ایران است دختر! حریم دارد. صدای هرچه هست یقینا خیر است. دشمن اگر دست از پا درازتر کرده باشد، پاسخمان دندانشکن است. یا نه! خیبرشکن است! درِ بالکن را گشودم. ارتعاش صوتی بلند و بلندتر میشد و ناگهان صدای انفجاری در دوردستها. دست بر قلبم گذاشتم و "فالله خیرا حافظا" نثار وطن کردم. نگران بودم؛ برای خودم؟ برای وطن!
ادامه دارد...