•| مَلْجَأ |•
در تیر رسِ من، گره انداخت به ابرو ... آهسته کمان و سپر از دست من افتاد بیدغدغه . . . بی هیچنبردی
لرزید دلم؛
مثل همان روز که چشمم،
در کشور بیگانه
به یک هم وطن افتاد!
در خیالم ضاحیه بوی قهوه میدهد، بوی قهوهی عجین شده با باروت. بوی عطر ریاحین میدهد، شیرین و خنک و البته جلادهندهی روح. بوی باران دارد، بوی شاخهی زیتونِ بارانزده...
دیروز عصر هوا خنک بود. اوراقِ جزوات شبیه نظامِ بین المللِ بینِ دو جنگ، صلحِ دراماتیکی را تجربه میکردند و با وزشِ نسیمی به هم میریختند. من؟ مغروقِ اندیشیدن به اولین قطرهی بارانی که بر گونهام چکید... الحمدلله
•| مَلْجَأ |•
یاد ما هم باشید سردار :)
دلتنگِ لحنِ صداتونیم سردار حاجیزاده ..