در خیالم ضاحیه بوی قهوه میدهد، بوی قهوهی عجین شده با باروت. بوی عطر ریاحین میدهد، شیرین و خنک و البته جلادهندهی روح. بوی باران دارد، بوی شاخهی زیتونِ بارانزده...
دیروز عصر هوا خنک بود. اوراقِ جزوات شبیه نظامِ بین المللِ بینِ دو جنگ، صلحِ دراماتیکی را تجربه میکردند و با وزشِ نسیمی به هم میریختند. من؟ مغروقِ اندیشیدن به اولین قطرهی بارانی که بر گونهام چکید... الحمدلله
•| مَلْجَأ |•
یاد ما هم باشید سردار :)
دلتنگِ لحنِ صداتونیم سردار حاجیزاده ..
اول صبح به لطف راننده و صدای بلند گوشیش یه دور اخبار هفته رو شنیدم. داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه این پیگیری اخبار از رسانههای داخلی. که مردم چشمشون به رسانهی ملی باشه دنبال کنند، پیگیری کنند، در جریان باشند. و این یعنی دغدغهمندی!
الآن باید مینداختیم تو جادهی بیروت-دمشق قهوه عربی نوش جان میکردیم و به نوحهی "صاحب مقامه زینب" گوش میدادیم.