بغلم کن که کمی ساکت وآرام شوم
در خیالی که گرفتار تو شد دام شوم
بی هوا بوسه مزن بر رخ من
بوسه انگاه بزن باز که من رام شوم
بی تو در خلوت این خانه گرفتار شدم
تو بیا تاکه کمی شاد از این کام شوم
پنجره باز کن نغمه بزن بر خورشید
من به شوق پرستو به این بام شوم
وقت رفتن تو بیا باز بزن بوسه ی مهر
تا که من همره آن یار دلارام شوم
کدخدا گفته: که این دهکده، عاشقکده نیست
هر که عاشق شده، از دهکده ى ما برود!
"کوزه بر دوش" سرِ چشمه نیا! با این وضع
باید از دهکده، یک دهکده رسوا برود..!
❄️
آغوش گرمت را به دنیایم بدهکاری
گفتم نماند گردنت بیهوده حق الناس
#مریم_صفری♥️
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ!
یاد تو مصلحت خویش ببُرد از یادم
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کَس و در نگشادم...
سعدی
❄️
داغی که بوسهی تو به لبهای ما نهاد
یادشبخیر و خاطرهاش جاودانه باد
بر من ببخش، گاه چنان دوست دارمت
کز یاد میبرم که مرا بردهای ز یاد
دردا چنان که عمر و دریغا چنین که مرگ
از من گرفت مهلت و مهلت به من نداد!
ما را #فریب دادی و جای گلایه نیست
ما زودباوریم و تو دلال اعتماد
صبرم کفاف این همه غم را نمیدهد
سرمایهام کم است و بدهکاریام زیاد
#فاضل_نظری♥️
یک لب بده به من که لبم تیر میکشد
عشقت مرا به آتش و زنجیر میکشد
یک لب بده دوباره که در حسرت لبت
تب آتشی براین دل غمگیر می کشد
چون آهویی که از همه مردم گریخته
خود را به زیر سایهی یک شیر می کشد
این بوسه ها که می چشی از قندهار لب
آخر تو را به قله ی پامیر می کشد
این لحظه های داغ هوس خیز عاشقی
ما را به یک جنون نفس گیر می کشد
بر روی بوم نرم تنم دست های تو
یک چشمه زلال سرازیر می کشد
حاشا که شیخ، از شب ما با خبر شود
کار من و تو باز به تعزیر می کشد...
نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم
فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند
بگو که من دلِ خونی از این لقب دارم
و بی تو اینهمه شعری که هیچ میارزند
و بی تو دفتر شعری که بیسبب دارم
ببین به چشم خودت ، بی تو سرد و متروک است
همیشه خانهی عشقی که آن عقب دارم
تو چند ساله شدی ؟ آه ! چند ساله شدم ؟
کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم ؟
بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
مباد بی تو بمیرم ... چقدر تب دارم !
نجمه_زارع
خاطرم هست رقیبان پر از کینه من
همنشینان تو بودند از آنها چه خبر؟!
#سجاد_سامانی♥️
ﺑﻪ ﮔﻴﺴﻮﻳﺖ ﻗﺴﻢ!ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻤﺎﻥِ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﻴﺎﻣﺮﺯﺩ ﺧﺪﺍ،ﻫﻔﺘﺎﺩ ﭘﺸﺖِ ﺑﺖ ﭘﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ!
#عبدالحمید_ضیایی
دوست دارم عاشقت باشم... نمی خواهی مرا؟
پس چرا با غم تماشا می کنی گاهی مرا؟!
حسرتش مانده ست بر قلبم "عزیزم" گفتنت
یوسفم... این بار هم بنداز در چاهی مرا
همچو تُنگی خالی از آبم که با جان دادنش،
می کند شرمنده ی احوالِ خود ماهی، مرا
فیل و اسب و یک وزیر و... لشکرم تکمیل بود!
کیش و ماتم کرد اما ناگهان شاهی مرا
دوست دارم عاشقت باشم، نمی خواهی ولی...
این سفر مرگ است اما می کنی راهی مرا...
ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن
#فاضل_نظری