حد ما نيست که پيش تو بگوييم سخن
هم تو با ما سخني گوي، که ما گوش کنيم
#هلالی_جغتایی
گویند طبیبان که: بگو درد خود، اما
دردی که گذشتست ز درمان بهکه گویم؟
#هلالی_جغتایی
آشفته شد از قصه من خاطر جمعی
دیگر چه کنم؟ حال پریشان بهکه گویم؟
#هلالی_جغتایی
عجب که راه نفس بستهاید بر من و باز
در انتظار نفسهای دیگرید از من!
#حسین_منزوی
توان کشمکشم نیست
بی تو با ایام . . .
برونم آور از این ماجرا
که میمیرم!
#حسین_منزوی
ﺣﻼﻟـﻢ ڪﻦ اگــہ ﺭﻭﺯے
گــرﻓﺘـﺎﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﻮﺩﻡ
ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ڪہ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩے
ﻭﺗﻨـهامــشــڪلـــت ﺑﻮﺩﻡ
ﺗﻮ ﻗـﺎﺏ عــڪس ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ
ﻓﻘـﻂ ﭼﺸﻢ ﺗﻮﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ
ﺣﻼﻟــﻢ ڪن اگــہ ﻫﺮ ﺷﺐ
ﺗﻮ ﺍفــڪاﺭ ﺗﻮ ﭼﺮﺧﯿدمــ
چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا
می دهد سر در بیابان کوه تمکین مرا
گردش چشمی که من دیدم ازان وحشی غزال
در فلاخن می گذارد خواب سنگین مرا
پای گل را می گرفت از اشک خجلت در نگار
باغبان می دید اگر دست نگارین مرا
دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد
زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده!
#حامد_عسکری
دوستم داری و لب دوخته ای... میترسی؟!
حرف مردم؟! به خدا حرف که بسیار زدند!
#فاطمه_خورزاده
در هوای زلفِ مشکینِ تو هر جا دم زدم ،
دود آهم عالمی را سنبلستان کرد و رفت
دوش ، سیلابِ خیالت میگذشت از خاطرم
خانه ی دل بر سرِ ره بود ؛ ویران کرد و رفت ...
#بیدل_دهلوی
داغیِ دست کسی آمد و درگیرم کرد
آمد و از همۀ اهل جهان سیرم کرد
اولین بار خودش خواست که با او باشم
آنقدَر گفت چنینم و چنان... شیرم کرد
مثل یک قلعه که بی برج و نگهبان باشد
بردلم سخت شبیخون زَدو تسخیرم کرد
تا خبردار شد از قصّۀ وابستگی ام
بر دلم مهر جنونی زد و زنجیرم کرد
به سرش زد که دلم را بفروشد، برود
قصدش این بود که یک مرتبه تعمیرم کرد!
ای کاش به آغوش تو جان را برسانم
کافیست همینقدر اگر زنده بمانم
من تشنه ترین رود و تو آرامش دریا
با شوق رسیدن به تنت در جریانم
تو طرح غزل هندسه در شعر معاصر
من خون دل منزوی و فرشچیانم
ای کاش شبی مرتکب چشم تو باشم
بادام از این شاخه لیمو بتکانم
بیرون زده از روسری تو شب شعرم
من شاعر پیچیده ترین شعر جهانم
تو جلوه ای از فخرفروشی خدایی
من حاصل آمیزش باران و خزانم
گفتند حسودان تو به فکر دگرانی
در راه رسیدن به تو حتی دگرانم
هر جا سخن از عشق شد اوضاع به هم ریخت
از شدت خوشبختی و حالم نگرانم
بی روی تو آرام ندارم، خبرت هست؟!
یا مصلحت این است ندانی و ندانم
🌻🌻
نوشتم درد دلهایم همه گفتند عالی بود
ندانستند که درمانی برای زخم کاری بود
نوشتم درد دلهایم شبیه شعر بر دفتر
ندانستند که هر شعرم برایم یادگاری بود
نوشتم درد دلهایم همه خواندند و اما حیف
ندانستند که سوز من همه از غمگساری بود
نوشتم درد دلهایم گهی شاد و گهی غمگین
ندانستند که این خنده فقط چهره نگاری بود
نوشتم درد دلهایم زدست روزگار بد
ندانستند که اشک چشم برایم برد باری بود
نوشتم درد دلهایم به شبها کنج یک خلوت
لقب سنگ صبورم داد عجب شب زنده داری بود
جواد_الماسی
به برگهی شجرهنامهام نوشته شده
حلالزاده، غلامی، زِ دودمان نجف...
#یکشنبهها
#السلام_علیک_یا_امیرالمؤمنین
چقدر جان به لبم کرد
این حقیقت بی رحم
چرا همیشه تو را
باید از خیال بخواهم؟...
#حسین_منزوی
چشمت به چشم ما و دلت
پیش دیگریست
جای گلایه نیست
که این
رسم دلبری ست
#فاضل_نظری
تا نسوزی
عشق را هرگز نمی فهمی که چیست
گاه بخشیدن
گهی آغوش و گه درد و غم است...
#بیدل_دهلوی