عاکف سلیمانی
قسمت پنجاه و چهارم این اقدام نه فقط برای جابجایی، که برای درهمشکستن مقاومت روانی آنها بود. درست د
قسمت پنجاه و پنجم
فردای آن شب، معاون ضدجاسوسی موساد دیگر فقط با یک شکست امنیتی روبهرو نبود، بلکه او درون پروندهای قدم گذاشته بود که هر صفحهاش بوی توطئه میداد. اگر سکوت میکرد، متهم میشد، اگر حرف میزد، بیشتر فرو میرفت، اگر تحقیق نمیکرد، همان سکوت برای نابودیاش کافی بود. بعضیها فکر میکنند قدرت، یعنی ماشه را چه کسی میکشد. نه؛ اینطور نیست. اتفاقا قدرت یعنی بعد از شلیک، چه کسی حقیقت را مینویسد.
آن شب، ما فقط رضوان را آزاد نکرده بودیم، بلکه ما یک روایت در دل ساختار حقوقی و امنیتی دشمن کاشتیم. روایتی که از بیرون بیخطر به نظر میرسید، اما از درون مثل زهر سهمگین عمل میکرد. حالا افسران جوان اطلاعاتی ایران، همانها که در بین مردم ایران به سربازان گمنام حضرت ولیعصر معروفند، کاری کرده بودند که سران اطلاعاتی و نظامی و سیاسی و امنیتی رژیم صهیونیستی قرار بود مانند عقرب سیاهی که در آتش گرفتار شدهاند، خود را نیش بزنند.
رفتم روی فرکانس اختصاصی سیدعاصف عبدالزهراء ، به عبری گفتم: «پادزهر و بزنید، یک ربع بعد، بزارید هدفمون کمی بخوابه... آرومش کنید موقتا...»
دلیل اینکه باید رضوان را آرام میکردیم، این بود که بدن او پس از سالها در زندان فوقامنیتی، به شدت ضعیف شده بود. انتقال ناگهانی از محیط کنترلشده زندان به محیط پرفشار عملیات اطلاعاتی و سفر در جاده نقب و تغییر فشارهای محیطی، امکان داشت ریسک سکته قلبی یا شوک عصبی را به همراه داشته باشد، و این را پیش از اعزام به تلآویو، متخصص پزشکی اداره، که مسئولیت آموزش پروتکلهای درمانی این عملیات را بر عهده داشت، در تهران تأکید کرده بود که این اقدام برای انتقال رضوان، الزامی و غیرقابلاغماض است. برای همین باید کمی رضوان را وارد خلسه میکردیم. دوز داروی تزریقشده به او، علاوه بر بیهوشی، نقش یک تثبیتکننده فشار خون را هم ایفا میکرد تا او سالم به مقصد برسد.
عاصف بدون اتلاف حتی یک ثانیه، بیحسی با دوز بالا و سپس لحظاتی بعد یک آرامبخش خفیف را به رگهای رضوان زد تا در مسیر بازگشت، هوشیاری کامل نداشته باشد.
لحظاتی که چشمان رضوان داشت بسته میشد تا یک استراحت موقت داشته باشد، عاصف به او گفت: «یه کم باید بخوابی رضوان. عاکف منتظرته...»
از روی فید عاصف دیدم که واکنش کوتاهی نشان داد و گوشه لبش با لبخندی کمرنگ باز شد. بعد چشمهایش را بست و خودش را به خواب موقتی سپرد.
مسیر طی شد و تیم عملیات به موقعیتی که از قبل برایشان تعیین شده بود رسیدند. بچهها منتظر ماندند تا من هم به آن موقعیت اضافه شوم اما به لحاظ امنیتی به صلاح نبود که به آنها اضافه شوم. چون حضورم، فقط ارزش هدف را بالا میبرد و اگر آن نقطه لو میرفت، همهچیز یکجا فرو میریخت. حضور من در کنارشان میتوانست همهچیز را به هم متصل کند و ما دقیقاً برای این زنده مانده بودیم که هیچچیز به هم متصل نشده بود.
وقتی به موقعیت رسیدند، قرار شد پس از میل مختصری شام، استراحت کنند. خانه امن جدید در جایی بود که دیده نمیشد، نه به این خاطر که دور بود بلکه چون هیچکس دنبالش در آنجا نمیگشت. ساختمانی فراموششده، خاموش و بیجلبتوجه. جایی که از بیرون چیزی جز سکوت نداشت، اما درونش برای چند ساعت میتوانست از بچههای من محافظت کند.
در آن مرحله، مهمترین اصل این بود که هیچ نقطهای به نقطه بعدی گره نخورد. اگر من به آن موقعیت میرفتم تمرکز ریسک از حالت پخششده خارج میشد و همهچیز در یک کانون جمع میشد و این همان چیزی بود که از ابتدا بنا داشتیم تا جایی که ممکن است، از آن پرهیز کنیم.
برای همین، بچهها طبق همان دستور اولیه وقتی به موقعیت امن رسیدند، در آنجا ثابت ماندند و من مسیر جداگانه خودم را حفظ کردم. ارتباط فقط در حد ضرورت برقرار میشد؛ کوتاه، کنترلشده و بدون هیچ جمله اضافی. در آن ساعات، هر تصمیم کوچک میتوانست وزن یک خطا را داشته باشد.
تصمیم گرفتم بیرون از قاب بمانم. نه به این خاطر که کار آنها تمام شده بود، بلکه چون مرحله بعدی، یعنی زمان خروج هنوز آغاز نشده بود. گاهی در چنین عملیاتهایی، نزدیک شدن به هم، خطرناکتر از درگیر شدن است. تیم من مشتاق دیدار من و رضوان پس از هفت سال بودند، اما اصراری نکردند چون هرکدام میدانستند که از آن لحظه به بعد، بقای ما مهمتر از مسائل عاطفی است.
به شرط حیات ادامه دارد
Omar Faruk [Evan-music.ir]Omar Faruk - arabi.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
با آمدن و آزادی رضوان، این آهنگ عربی تقدیمتان
عاکف سلیمانی
قسمت پنجاه و پنجم فردای آن شب، معاون ضدجاسوسی موساد دیگر فقط با یک شکست امنیتی روبهرو نبود، بلکه ا
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت پنجاه و ششم
آن شب از فاصله، فقط روند را دنبال میکردم و منتظر لحظهای بودم که بشود بدون بالا بردن ریسک، وارد مرحله بعدی شد. مسیرهای خروج از سرزمین جعلی اسراییل را بررسی کردم. از طریق هوایی و با پرواز نمیشد خروج کنیم. چون ما درست عمل کرده بودیم و ردی از خودمان جایی باقی نگذاشتیم، اما رضوان هدف آشکار بود. راه ساحلی هم نمیشد. چون از منظر امنیتی و نظامی، با اینکه مسیر دریایی مستقیمی بین سواحل فلسطین اشغالی (مانند مناطق اطراف یافا، حیفا یا عکا) و بنادر لبنان (مانند صور، صیدا یا بیروت) وجود داشت، اما این مسیرها یکی از تحتکنترلترین و مجهزترین مرزهای آبی جهان بود و همچنان هم که شما دارید این متون را میخوانید، همینگونه است. نیروی دریایی اسرائیل از گشتهای مداوم شناورهای تندرو، سیستمهای راداری پیشرفته ساحلی، حسگرهای زیرآبی و پهپادهای شناسایی برای نظارت دقیق بر این حریم استفاده میکند. به همین دلیل، عبور مستقیم و بدون مجوز از این مسیر دریایی، مستلزم مواجهه با لایههای متعدد پایش راداری و گشتهای نظامی بود و عملا راه برگشت از این طریق هم وجود نداشت. حالا شما حساب کنید با همه این محدودیتها، ما چگونه در دل رژیم رسوخ کردیم.
صبح روز بعد، عمار وضعیت رضوان را طی یک پیام کدگذاری شده به زبان عبری برای من گزارش کرد: «امانت همچنان پایدار و در اختیار ماست. پاسخ حیاتی قابل قبول است.»
به عمار پیام کدگذاری شدهای فرستادم: «سوله خاموش. در دوم. وقتی بستهها رسید، در باز میشه. سه نفر، یک امانت، بدون مکث وارد باید شد. ر_د «راشد» منتظرتونه. اگر چراغی دیدی، راه درست نیست. اگر ندیدی، توقف ممنوع. بعد از این، سکوت خودش گزارش هست.»
او معنیاش را میدانست. نه اسمی در پیام بود، نه نشانیای، نه چیزی که اگر به دست غریبه میافتاد، معنایی داشته باشد. عمار، میدانست وضعیت اضطراری است. در نهایت، وقتی رمزهای ارتباطی را فعال کردم، مختصات کدعملیات و مقصد را به عمار مخابره کردم. طبق پروتکل امنیتی، فقط او مجاز بود پیامهای رمزگذاری را باز کند و تیم را هدایت کند.
عمار، عاصف و صلاح و از همه مهمتر رضوان، با تمام فشارهای امنیتی که روی آنها بود، خود را به سوله متروکه در نقطهای از پیش تعیین شده رساندند؛ همانجایی که برای شرایط غیرمترقبه تثبیت کرده بودیم. راشد آنجا بود. یک نیروی عملیاتی حزبالله که وظیفهاش پوشش نهایی بود. او خیلی دقیق و کارکشته بود و تیم را در همان نقطه کور امنیتی تحویل گرفت.
داشتم وسائلم را جمع میکردم تا دونفر از نیروهای پاکسازی، وارد خانه شوند. در همان حین پیام رمزگذاری شدهای از راشد دریافت کردم: « بار بینقص به مقصد رسید. راه و در دوم پس از عبور، برای همیشه خاموش شد. مسافران از مه عبور کردند. چهار پرنده از لایه مه گذشتند و در لانه خود نشستهاند.»
پیام راشد حاوی این بود که هدف تأمین شده بود و تیم به سلامت از محدوده خارج شده. نفس راحتی کشیدم و حالا نوبت خودم بود که خارج شوم... واقعا نمیدانستم از اینجا به بعد چه چیزی در انتظارم است. آماده رفتن شدم؛ خودرویی در پایین خانه امن منتظرم بود. پیر مرد بازنشسته ارتش اسراییل که یکی از مخالفان حاکمیت اسراییل بود و او را از سالها پیش بعنوان یکی از منابع مستقیم خودم، در اختیار داشتم. از همان ابتدا قرار بر این بود که مسیر من از مسیر دیگران جدا باشد.
نه فقط برای احتیاط، بلکه برای اینکه اگر یکی از مسیرها از دست میرفت، دیگری هنوز زنده بماند. اصل کار بر تفکیک بود. از تفکیک راه گرفته تا تفکیک تماس و تفکیک زمان رسیدن. پیرمرد مرا تا حاشیه محدودهای از پیش تعیین شده رساند. مردی که سالها عمرش را در انضباط، مراقبت و سکوت گذرانده بود و حالا دیگر حتی سکوتش هم بوی تجربه میداد. در تمام طول مسیر، جز به اندازه ضرورت حرف نزد. نه نامی بر زبان آمد، نه سؤالی پرسیده شد، نه چیزی تکرار شد که بتواند بعداً علیه کسی استفاده شود.
او فقط مرا تا نقطهای امن رساند. پیش از جدا شدن، یکبار اطراف را با همان دقت قدیمی برانداز کرد، بعد نگاه کوتاهی به من انداخت؛ نگاهی که معنایش روشن بود که از اینجا به بعد، هیچ حاشیه امنی وجود ندارد. در نهایت، بدون توقف اضافه از هم جدا شدیم. از آن لحظه به بعد، ادامه مسیر کاملاً بر عهده خودم بود. حالا از اینجا به بعد، پیرمرد تحت رصد یک عامل دیگر ما قرار گرفته بود که یک مالزیایی بود و سالها بود در سرزمنی اشغالی زندگی میکرد، اما یکسالی میشد که برای برخی موارد از او استفاده میکردیم.
دلیل اینکه پیرمرد باید در این مرحله زیر نظر قرار میگرفت این بود که یک وقت دست از پا خطا نکند. چون باید همه موارد را در نظر میگرفتم تا مبادا بخواهد خبطی علیه مسیری که از اینجا به بعد داشتم، انجام دهد. مثلا چیزی مثل نشت گاز در...
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت پنجاه و ششم آن شب از فاصله، فقط روند را دنبال میکردم و
قسمت پنجاه و هفتم
پس از تکمیل فاز خروج از تیررس هرگونه سیستم نظارتی اسراییل، به مختصات نقطه کور در عمق یکی از باغهای اطراف یک صحرا رسیدم. جایی که زمین فلسطینیان بود و اما حالا در اختیار همان پیرمرد بازنشسته ارتش اسراییل قرار داشت. او، تنها داراییاش که همین زمین بود را در اختیار ما گذاشته بود و در این چندسال به او پول میدادیم تا برای ما همه جوره کار کند.
وقتی وارد محدوده شدم، به سمت چاه آب رفتم. پروتکل فعالسازی واحد هیدرولیک مخفی را اجرا کردم. کد را وارد کردم و صدای لرزش بسیار ضعیفی را در اعماق دیوارة سنگی حس کردم. صدای به حرکت درآمدن پیستونهای هیدرولیک در پشت لایههای بتنی را شنیدم و خیالم جمع شد که همه چیز دارد خوب پیش میرود. با استفاده از فرکانس رمزگذاریشده، مخزن اصلی، تخلیه از آب شد تا مسیر ورود به شفت اصلی باز شود. آب با مکش یک پمپ مستغرق صنعتی فوق العاده قوی، به آرامی فروکش کرد. هیچ صدایی جز حرکت آب سنگین در لولهها شنیده نمیشد. خدا را شکر کردم که سیستم دارد به خوبی عمل میکند.
بلافاصله پس از تخلیه آب، روی ورود چاه نشستم و از نردبان مستقر در دیواره جانبی که با استتار ضدزنگ پوشیده شده بود، به پایین رفتم. پس از عبور از دریچه فشار وارد تونل دسترسی شدم. با ثبت تأییدیه امنیتی روی پنل داخلی، دریچه خروجی کاملاً مهر و موم شد.
پس از این مرحله، خیلی فوری فرمان بازیابی سطح آب را صادر کردم و همزمان با پر شدن شفت و بازگشت آب به سطح نرمال پیش از ورودم، تمامی شواهد بصری و فیزیکی از حضور در آن نقطه را پاکسازی کردم تا دیگر هیچ ردی از نفوذ در لایه سطحی باقی نمانده باشد.
ورودی تونل مخفی زیر چاه آب، به شدت تنگ بود. نیم متر عرض و طول ارتفاع یک و نیم متری که شاید در نگاه اول یک گودال ساده به نظر برسد، اما حکم خط مقدم نفوذ ایران در عمق سرزمینهای اشغالی را داشت.
مسیر تونل برای بچهها، از زیر همان سولهای آغاز میشد که عمار، عاصف، صلاح و رضوان از آن وارد شده بودند و به راشد دست داده بودند؛ و از سمت من نیز از زیر آن چاه مجهز، به همین خط متصل میشد. یک مسیر مشترک که در نهایت ما را به سمت مرز لبنان میبرد و به ارتفاعی جنگلی ختم میشد. بخش قابل توجهی از مسیر را ناچار بودم به حالت خمیده طی کنم. سقف تونل آنقدر پایین بود که نزدیک به یک ساعت، فشار مداوم روی گردن و کمرم مینشست و هر قدم که بر میداشتم، بیشتر اذیت میشدم.
به مسیر ادامه دادم و آنقدر خیس عرق شده بودم که داشتم اذیت میشدم. از طرفی گرد و غبار داخل تونل، چشم و بینیام را پر کرده بود و فشار سینوسها امانم را بریده بود. همانجا برای چند دقیقه نشستم. حالت تهوعی که از خستگی، گرما و به راه افتادن سینوسهایم و فشار راه که بر من حاکم شده بود، بالاخره خودش را نشان داد و مجبور شدم همانجا توقف کنم. حدود ده دقیقه فقط نشستم تا نفسم و وضع جسمیام کمی به تعادل برگردد. با این حال خوب میدانستم که فرصت برای استراحت ندارم. باید به مسیر ادامه میدادم تا در ساعت مقرر به خروجی تونل برسم.
چند ثانیه در تاریکی ایستادم و فقط به محیط گوش دادم. هیچ نشانهای از حرکت اضافی، توقف ناخواسته یا حضور عامل دوم و سوم وجود نداشت. مسیر، پاک بود.
حرکت را از سر گرفتم و حدود نیم ساعت دیگر در امتداد مسیر پیش رفتم تا به نقطه مشترک رسیدم، اما خبری از تیم نبود. آنها از من زودتر حرکت کرده بودند و برای همین نگران شدم، اما سعی کردم بد به دلم راه ندهم. در موقعیت پوشش کنار دیواره خاکی تونل نشستم. بهنحوی که هم بر شاخه ورودی اشراف داشته باشم و هم بر مسیر اصلی خروج. چراغقوه را پایین نگه داشتم و شاخهای را که به محل اتصال میرسید، بهدقت بررسی کردم.
محیط را بررسی کردم اما نشانهای از رفتوآمد تازه دیده نمیشد. دیوار را هم بررسی کردم تا مطمئن شوم عمار علامتی گذاشته یا نه. قرار بود اگر رسیدند و من را ندیدند، منتظرم نباشند و به مسیرشان ادامه بدهند؛ و اگر من رسیدم و علامتی ندیدم، منتظرشان بمانم. وقتی همه چیز را با چشمهایم و کمک چراغ قوه اسکن کردم، هیچ علامتی وجود نداشت. معنایش روشن بود، هنوز نرسیده بودند.
وقتی دیگر مطمئن شدم تیم نرسیده، کمی شک کردم و خیلی آرام اسلحه را مسلح کردم و آماده شلیک شدم؛ با خودم گفتم اگر اینجا شهید شوم، دیگر کسی دستش به من نمیرسد و معلوم نیست صلاح و رضوان و عمار و عاصف و راشد من را پیدا کنند؛ قطعا خوراک حشرات خواهم شد و دیگر واقعا شهید شدهام و قرار نیست با مادرم مواجه شوم که بیشتر اذیت شود؛ چون پرونده من برای او بسته شده بود.
چند جرعه آب خوردم تا گلویم تازه شود. فشار راه و التهاب بدنم کمی فروکش کرد. ذکر را زیر لب شروع کردم و تسبیحات حضرت زهرا سلاماللهعلیها را خواندم. بعد از آن، خستگی چنان بر بدنم غلبه کرد که برای چند دقیقهای، در همان وضعیت، چرت کوتاهی زدم.
عاکف سلیمانی
قسمت پنجاه و هفتم پس از تکمیل فاز خروج از تیررس هرگونه سیستم نظارتی اسراییل، به مختصات نقطه کور در
قسمت پنجاه و هشتم
خاطرم نیست دقیقاً چقدر از زمان گذشته بود که صدای قدمهایی کنترلشده از شاخه دوم تونل به گوشم رسید؛ همان مسیری که باید بچهها از آن میآمدند. اسلحه را خیلی آرام بالا آوردم و آماده شلیک شدم. در آن شرایط، هیچ فرضی قطعی نبود. اگر آنهایی که نزدیک میشدند عمار و عاصف و رضوان و صلاح و راشد نبودند، باید پیش از هر واکنشی، تصمیم میگرفتم.
هنوز سلاحم آماده بود که صدایی ضعیف شنیدم. بلافاصله نور چراغقوه روی صورتم افتاد و صدایی آرام و پرسشی آمد: «عاکف؟»
فهمیدم راشد است. دیگر نیازی به تأیید اضافه نبود. راشد جلو بود، عمار پشت سرش، رضوان در میانه، و صلاح و عاصف انتهای ستون را بسته بودند. از دیوار جدا شدم و بلند شدم. چراغ را انداختم روی صورت تکتکشان. بچهها در آن عرض نیم متری تونل، به زحمت خودشان را کنار کشیدند؛ رضوان آمد جلو، همانجا احساس کردم قدمهایم شُل شده است. چندقدمی برداشتم و رفتم سراغش. من و رضوان همدیگر را محکم بغل کردیم. چشمان رضوان خیس شد؛ من هم همینطور. صورت خاکی و عرق کردهاش را بوسیدم. چشمان خستهاش را بوسیدم. پیشانی را بوسیدم؛ دوباره محکم بغلش کردم...
به بچهها که به صورت قطاری ایستاده بودند، آرام گفتم: «از این نقطه، دیگه مسیر ثابت و یک خط مشترک هست و دوراهی نداریم...»
عاصف گفت: «آقا عاکف، قبلا اومدی اینجا؟»
گفتم: «عاصف جان چرت و پرت نگو... به مسیر ادامه بده. پشت راشد راه بیفت برو. ما هم پشت سرتون...»
عاصف خندید و گفت: «اینجا باید یه نخ بکشم همتون و خفه کنم، راحت بشید برید...»
لبخندی زدم، دیگر جواب ندادم. عمار گفت: «برو سیدعاصف، خسته شدیم دیگه. چقدر فک میزنی؟»
خیلی قاطع گفتم: «هیسسسس. همه به سمت ادامه مسیر... وقت نداریم. عاصف خان، شما هم تمومش کن این شوخیهای وسط ماموریت و!»
همه سکوت کردند و اتصال انجام شد. حالا یک خط واحد داشتیم که باید بدون اتلاف وقت، تا انتهای مسیر ادامه پیدا میکرد تا هر چه زودتر از این وضعیت جهنمی خلاص شویم.
رضوان در طول مسیر، هر چنددقیقه برمیگشت و به من نگاه میکرد و لبخندی میزد... منم به او لبخند و چشمکی میزدم. حسابی دلمان برای هم دیگر تنگ شده بود.
حدود سه ساعت بعد به انتهای تونل رسیدیم. بچهها هر کدام خسته و کوفته به گوشهای افتادند. کمی بطری آب را دست به دست کردند و چند جرعهای هرکدامشان خوردند.
به راشد اشاره زدم کارش را انجام دهد. با بیسیم اختصاصی خود که در قسمت خروجی تونل جاساز کرده بود، رفت روی خط حاج خلیل که مشغول رصد محیط از ارتفاع چندکیلومتری بود. وقتی تایید سلامت موقعیت را گرفت، از نردبان خروجی تونل بالا رفت، من هم دکمه دریچه فلزی را از پایین فشردم، در باز شد و همزمان راشد با احتیاط و خیلی آرام شاخوبرگها را کنار زد و بیرون را بررسی کرد. چند لحظه بعد با صدایی پایین گفت: «امن هست.»
به او اشاره زدم پایین آمد. جلو رفتم و خودم رفتم بالا و محیط را اسکن کردم. فوری برگشتم پایین، مچ دست راشد را گرفتم و به ساعتش نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم. به پشتش زدم و گفتم: «فوری برو بالا..». بعد عمار، رضوان، صلاح و عاصف یکییکی خارج شدند و در آخر خودم بالا رفتم.
پس از خروج، دریچه را با آهن، سنگ و شاخوبرگ پوشاندیم. بعد با همان بیلچه کوچکی که پشت کیف راشد بود، روی آن خاک ریختیم تا محل خروج، تا حد ممکن با محیط یکی شود و هیچ نشانه مستقیمی از عبور ما باقی نماند.
بعد از آن، آرایش حرکت عوض شد. رضوان دیگر توان راه رفتن نداشت. به نوبت او را روی دوش میگرفتیم و مسیر را ادامه میدادیم. بار اول، خودم او را روی شانههایم گذاشتم و در پیشانی مسیر حرکت کردم. بقیه هم پشت سرم. مسیر آسان نبود. چیزی حدود دو کیلومتر از میان سنگها و لاخهای پراکنده و صعبالعبور و سربالایی مرزی لبنان با فلسطین اشغالی، در دل کوه و از لای درختان گذشتیم تا مبادا توسط پهپهادهای اسراییلی که 24 ساعته بالای سر لبنان چرخ میزنند شناسایی شویم. خسته، کوفته و بیرمق، اما مصمم به رسیدن بودیم. در نهایت خودمان را به حاج خلیل که منتظرمان بود، رساندیم. حاج خلیل و پسرش اویس از نیروهای ایرانی و رابط ما با حزبالله در این پرونده بودند و سالها بود در جنوب لبنان زندگی میکردند و حالا آمده بود بیخ مرز تا ما را سوار کند و به سمت خانه امن در لبنان برویم. پس از رسیدن، من و رضوان و عاصف سوار خودروی حاج خلیل شدیم و صلاح و عاصف و عمار هم سوار خودروی اویس، پسر حاج خلیل. فوری منطقه را ترک کردیم.
به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
قسمت پنجاه و هشتم خاطرم نیست دقیقاً چقدر از زمان گذشته بود که صدای قدمهایی کنترلشده از شاخه دوم ت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت پنجاه و نهم
پس از ماجرای رضوان در اسراییل، حالا اخبار پیدا و پنهان که به من میرسید، نشان از این داشت که در مقر اصلی موساد در نزدیکی تلآویو، فضا مسموم شده است. هیچکس به دیگری اطمینان نداشت.
یکی از عوامل من، که برای معاریو یادداشت مینوشت و در ساختمان معاریو هم مستقر بود، یک پیام به صورت رمزگذاری شده برای او ارسال کردم: «بازداشتهای گسترده در بدنه امنیتی؛ آیا نفوذ تا بالاترین سطح ادامه دارد؟»
معاون موساد که هنوز تحت کنترل من بود، کمیتهای برای بررسی خیانت در موساد تشکیل داد. او آگاهانه کسانی را در لیست سیاه قرار داد که جدیترین موانع من و تیم من، در مسیر نفوذ به ساختار موساد بودند.
دو روز بعد از آخرین ارتباط رمزگذاری شدهام با رابط بین خودم و معاون ضدجاسوسی موساد، از طریق یک سری اقدامات فنی و اطلاعاتی و یکی از عواملمان در موساد، فهمیدم که راهروهای موساد پر شده از بازجویی از افسران اطلاعاتی و برخی عناصری که حریف معاون موساد در ساختار خودشان محسوب میشدند. من باید، هم معاون ضدجاسوسی موساد را حفظ میکردم، هم رقبای او را حذف میکردم، هم اینکه از آنان بهرهبرداری کنم، هم راه نفوذ خودمان را هموارتر کنم.
دو هفته از خروجمان از اسراییل گذشته بود که متوجه شدیم یوسی بنعاموس از طریق نتانیاهو به دنبال این است تا جای معاون ضدجاسوسی موساد را بگیرد و این، هم برای ما خطر بود، هم فرصت.
پس از نماز صبح یکی از همان روزها در لبنان بود که داشتم در داخل اتاقم ورزش میکردم، یک پیام رمزی از طرف یکی از عواملان آمد که یوسی را از خانهاش با دستبند بردند. او یکی از کسانی بود که هفت سال رضوان را شکنجه کرد. حالا قرار بود او در سلولی بخوابد که رضوان میخوابید.
موقع صبحانه خوردن بود، خبرش را به رضوان دادم، به زبان لبنانی گفت: «حاج عاکف، چقدر کار خدا درسته و داره انتقام میگیره...»
یک قاشق از حلوای عربی که یکی از بچههای حزبالله در آن خانه امن درست کرده بود خوردم، گفتم: «انتقام شیرینه، ولی هدف ما بزرگتره رضوان. وقتی اونا مشغول پاکسازی خودشون هستن، ما تمام مسیرهای نفوذ رو باز میکنیم. حالا دیگه کسی نیست که به جابهجاییهای ما شک کنه.»
من به جای تخریب، به فکر بازیافت نیرو افتادم. در روانشناسی اطلاعاتی و عملیاتی، هیچ مهرهای خطرناکتر و در عین حال مفیدتر از یک افسر رانده شده برای سرویس حریف نیست؛ کسی که تمام عمرش را فدای سازمان کرده و حالا به اتهام واهی خیانت، همهچیزش را از دست داده است. آن افسر اطلاعاتی اخراجی، تشنه انتقام بود و من ساقی این جام زهرآگین بودم.
در حالی که راهروهای موساد پر شده بود از بازجوییهای بیپایان و سوءظن، لیست افسران اخراجی را پیش روی رضوان و عمار گذاشتم. به عمار و رضوان گفتم: «من خیلی بازی شوگی رو دوست دارم و همیشه به جای شطرنج ترجیح میدم شوگی بازی کنم... از حالا، ما به دنبال کسی هستیم که نه برای پول، بلکه برای عدالت شخصی بجنگه. کسی مثل آریل زئوی...»
به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله قسمت پنجاه و نهم پس از ماجرای رضوان در اسراییل، حالا اخبار پی
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت شصت
اما آریل زئوی، چه کسی بود؟ مسئول سابق میز عملیات ویژه موساد در حوزه شمال (لبنان) بود. آریل مردی ایدئولوژیک، باهوش و بسیار مغرور بود که در تصفیههای درون سازمانی موساد، با پروندهسازی معاون ضدجاسوسی که حالا زیر بلیت من در پوشش کمال الحارثی بود، به اتهام واهی اهمال اطلاعاتی و فروش اسناد، اخراج شده بود.
روی مانیتوری که روبروی من در اتاق خانه امن بیروت قرار داشت، نام آریل زئوی در حومه تلآویو سبز شد.
سیدعاصف پشت سرم ایستاده بود و با چشمانی نگران رد تبادل دادهها را میپایید. زمزمه کرد: «حاج عاکف، مطمئنی کشش نمیده سمت تله موساد؟ زئوی گرگ باروندیدهست. هفت سال تو میز شمال بوده، بوی ما رو از صد فرسخی میشناسه.»
بیآنکه نگاهم را از خطوط کد بردارم، گفتم: «گرگ وقتی زخمی و بیآبرو میشه عاصف جان. فقط دنبال دریدن کسی هست که خنجر از پشت بهش زده. اون الان کوره عاصف. نفرت کورترین قطبنمای دنیاست.»
رابط ما در اروپا، با هویت پوششی یک شبکه حقوقی و افشاگر سوئیسی، بسته اول را روی سرور امن آریل بارگذاری کرده بود: گزارشهای فوقمحرمانه تصفیههای داخلی موساد و دستخط شخص یوسی بنعاموس، مدارکی را نشان میداد که پرونده خیانت آریل، یک پاپوش ساختگی از سوی رقبا برای تسویه حساب بوده است.
دقیقاً همانطور که در طراحی سناریو پیشبینی کرده بودیم، آریل، پیام را فوری باز کرد. پیام رمزگذاری شده دوم را به سیستمش تزریق کردیم:
«اگر میخواهی نامت در تاریخ به عنوان قربانی خیانت ثبت نشود، باید اسناد میز عملیات مشترک در پایگاه گلیلوت را بیرون بکشی. ما مدارک تسویه را علنی میکنیم، تو شبکه فاسد پشت پرده را بسوزان.»
برای آریل، پایگاه گلیلوت یعنی خانه سابقش. او هنوز کدهای بایگانی بخش یونیت ۸۲۰۰ و کلیدهای دستی ورودی سرورهای طبقهبندیشده را در ذهن داشت. رمزهایی که تغییر نداده بودند چون تصور میکردند آریل پس از اخراج، کاملاً خنثی و ایزوله شده است.
همان شب، ساعت دو بامداد به وقت تلآویو بود. آریل با مدارک جعلی یکی از ناظران فنی زیرساخت وارد ایستگاه فرعی تبادل داده شد. با هر کلیک او در قلب شبکه حریف، یک بسته اطلاعاتی سنگین از رلههای سوئیس میگذشت و مستقیم روی میز ما در بیروت رمزگشایی میشد:
مختصات شبکههای حسگر مرزی در جنوب لبنان
لیست انبارهای لجستیکی رزرو در عمق حیفا
و از همه حیاتیتر، کدهای فرکانسی ارتباطی سامانههای پدافندی که ماهها دنبالش بودیم و نمیشد بیش از این به معاون وزیر جنگ برای آن فشار بیاوریم.
رضوان کنار میز آمد. لیوان چای را روی میز گذاشت و به سرازیر شدن فایلها روی مانیتور خیره شد. روی لبش لبخند عمیقی نشست: «داره خودش تمام درها رو از پشت باز میکنه...»
تکیهام را به صندلی دادم و چشم دوختم به نقشه دیجیتال پایگاههای تلآویو:
«این فقط فاز اوله رضوان. وقتی اسناد بیرون بیاد، آریل فکر میکنه یک قهرمان رسواکنندهست؛ اما قبل از اینکه بفهمه چه نقشی توی این پازل داشته، سیستم خودش برای پوشاندن رسوایی، اون و زیر چرخدندههاش له میکنه و تلآویو میمونه با شبکهای که از درون سوراخ سوراخ شده.»
رضوان گفت: «آریل کم در شمال جنایت نکرده. باید اینارو جوری از درون به هم بریزیم که خودشون، هم دیگر و تیکه و پاره کنن.»
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از خیمهگاهولایت
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نفوذی ما در اسراییل چند سرباز وظیفه نیست، بلکه دسترسی است که کلیات رژیم را به باد فنا داده است
#شکست_امنیتی_اسراییل
#نفوذ_تا_عمق_موساد
#شکست_اطلاعاتی
#جنگ_اطلاعاتی
#نبرد_خاموش
#نبرد_پنهان
➖➖➖➖➖➖
◀️ به پایگاه خبری تحلیلی #خیمهگاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
هدایت شده از خیمهگاهولایت
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥جاسوسهای ایران تا زیرزمین وزارت جنگ نفوذ کرده بودند!
اعترافی که ناخواسته از دهان رسانه رسمی اسرائیل بیرون آمد؛ نفوذی که فقط یک عملیات نیست، بلکه فروپاشی امنیتی را فریاد میزند.
#شکست_امنیتی_اسراییل
#نفوذ_تا_عمق_موساد
#شکست_اطلاعاتی
#جنگ_اطلاعاتی
#نبرد_خاموش
#نبرد_پنهان
➖➖➖➖➖➖
◀️ به پایگاه خبری تحلیلی #خیمهگاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
عاکف سلیمانی
امشب، منتظر باشید. خبری در راه است. بازی ادامه داره.
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت شصت و یکم
هفت سال قبل از ربایش و اسارت رضوان، یک واحد عملیات ویژه موساد در حومه بیروت به خانهای امن ضربه زد که منجر به شهادت دو برادر اطلاعاتی ایران (شهید حبیب و شهید سجاد) و یک رزمنده حزبالله (شهید هادی) و اسارت رضوان شد. رضوان آن روز ربایش و سپس با یک طراحی ویژه توسط موساد به داخل سرزمین منتقل شد. این عملیات ربایش، خیلی برای اتاق مشترک ما و حزبالله گران تمام شده بود و سیدحسن نصرالله بارها تأکید کرده بود که باید ضربه متقابل در سطح بالا به رژیم بزنیم.
عاملان اصلی آن عملیات، تیمی سه نفره شامل (مایکل سارونی فرمانده میدانی آن عملیات)، (الون کاتس متخصص تلهگذاری و پشتیبانی) و (یوسی بنعاموس از مدیران رده بالای موساد که مسئول بازجویی رضوان میشد) بودند.
رضوان پوشه قدیمی با جلد قرمز را روی میزم گذاشت. عکسهای سه شهید که در صفحه اول سنجاق شده بود. حبیب، سجاد و هادی. هفت سال بود که این داغ روی سینه من و رضوان و بچههایم سنگینی میکرد. رضوان با بغض، به عربی گفت: «ما باید انتقام بچهها رو زودتر بگیریم. این خواستهی سید هست، و خواستهی سید، خواستهی سیدالقائد هست.»
برخاستم، به سمت رضوان رفتم. دستم را روی شانهاش گذاشتم و به نقشه گلیلوت که روی مانیتور چشمک میزد نگاه کردم، رضوان فارسی میفهمید، گفتم: «ما تو زمین رژیم، با قواعد رژیم بازی نمیکنیم رضوان. آریل داره بدون اینکه بدونه، طناب دار رفقا و همکاران قدیمیش رو میبافه. خون شهید رو با خشم هدر نمیدن، با مهندسی اطلاعاتی نقدش میکنن. قطعا، این، خواستهی هر دو عزیز ما هست.»
به سمت تخته وایت برد رفتم. ماژیک قرمز را برداشتم و دور اسم و تصویر یوسی بنعاموس خط کشیدم، برگشتم به عقب و رضوان را نگاه کردم، گفتم: «عاموس مدیر ارشده؛ دست زدن مستقیم بهش در تلآویو هزینه سیاسی داره برای موساد. ما فعلا نمیخوایم هزینه سیاسی رو برای موساد و نتانیاهو بالا ببریم. میخوایم خودشون، آرام آرام خودشون و بزنن و این موضوع پس از نجات تو از اون جهنم شروع شده و کم کم دارن خودشون هزینهها رو برای خودشون بالا میبرن. اگر معاون ضدجاسوسی احساس کنه عاموس داره به میزهای دیگه خط میده و پرونده گلیلوت به خاطر فساد اون لو رفته، خودش دستبند رو به دستش میزنه. وقتی پای منافع سیستم بیاد وسط، خود موساد عاموس رو در انفرادی خفه میکنه تا دهانش تا ابد بسته بمونه.»
سپس انگشتم را روی عکس الون کاتس گذاشتم، به صحبتهایم ادامه دادم: «کاتس در اون عملیات متخصص تله بود، اما خبر نداره بزرگترین تله زندگیش داخل خونه خودشه. ورود به حریم کاتس مثل آب خوردنه؛ پرونده هفتساله ما باید برای همیشه بسته بشه.»
و در آخر نگاهم را به عمار و رضوان دوختم و چندبار با انگشتانم روی عکس مایکل سارونی کوبیدم، گفتم: «سارونی، در اون عملیات فرمانده میدانی بود. اون روز، هفت سال پیش دستور شلیک به حبیب و سجاد و هادی رو داد. سارونی باید بفهمه سرعت ماشینش در اتوبان ساحلی، نمیتونه جلوی تقاص خون بچههای ما رو بگیره. با یک خطای نرمافزاری در سیستم ترمز، به همون جهنمی میره، که باید بره.»
رضوان نفس عمیقی کشید؛ بغض هفتسالهاش با این نقشه، کمی آرام گرفت. باز هم قرار بود بدون آنکه گلولهای از تفنگ ما و حزبالله شلیک شود، افسران دشمن با تبر خودشان، یکدیگر را قطع کنند.
نگاهم روی تصویر یوسی بنعاموس، همچنان متوقف شده بود. مدیری جاهطلب، نخبه و بیرحم از اداره عملیات ویژه که هفت سال پیش بازجوییهای بیرحمانه رضوان را مستقیماً هدایت میکرد. عاموس فقط یک مدیر امنیتی نبود؛ او سایهای سنگین بر صندلی معاونت ضدجاسوسی موساد انداخته بود. در تمام بولتنهای محرمانهای که در آن روزها تخلیه کرده بودیم، یک واقعیت مثل روز روشن بود، آن هم اینکه رقابت زهرآگین میان عاموس و معاون ضدجاسوسی به شدت قوت گرفته بود؛ بخصوص پس از رهایی رضوان. عاموس در لابیهای سیاسی کنست و محافل تصمیمگیر، خودش را جانشین قطعی و بلامنازع صندلی معاونت جا انداخته بود و معاون فعلی، شبها با کابوس از دست دادن جایگاهش چشم بر هم میگذاشت. برای ایران و حزبالله هم حالا معاون موساد بهترین گزینه بود تا بقا داشته باشد؛ چون او عملا مهره ما بود.
معاون موساد میدانست که اگر عاموس فقط یک دستاورد دیگر ثبت کند یا پروندهای بزرگ را به رخ بکشد، کار او تمام است و باید میزش را خالی کند. این همان شکاف مرگباری بود که ما باید تیغهمان را درست وسط آن فرو میکردیم. حفظ صندلی معاون در ازای حذف عاموس. تا هم انتقام رضوان گرفته شود، هم اینکه معاون موساد همچنان مهره ما بماند و در آن جایگاه حفظ شود.