eitaa logo
الوارثین(تخریب لشگر۱۰)
1.1هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
814 ویدیو
70 فایل
❤رزمندگان تخریب لشگر ۱۰ سید الشهداء (ع)❤ منتظر نظرات شما هستیم👈👈 @Alvaresin1394
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 4 دیماه 1365 ✍🏿✍🏿✍🏿 راوی : ماموریت که به گردان ها مامور میشدندعلاوه بر .ماموریت انفجار در طول مسیر عبور گردان ها رو هم داشتند. به جهت اینکه ماموریت (ع) عبور از حد ثارالله و حمله به بود باید از منطقه ای رد میشدند که نخلستان های پر حجم وآبراه های عریض و طویل وجود داشت و تدبیرشده بود که برای سریع رد شدن نیروها ، با انفجار نخل ها پلی رو آبراه ها قرار بگیرد و قبل از اینکه دشمن خودش رو پیدا کند به او حمله کنیم. تیم های مامور شده به گردانها انفجاری رو حمل میکردند که داخل آن با پودر آذر پر شده بود و در موقع نیاز باید مواد رو دور نخل محکم و انفجار میشد. برای عملیات کربلای 4 آمادکی خوبی کسب کرده بودند و از همه جهت توجیه شده بودند. قبل از مامور شدن تیم های تخریب به گردان ها فرمانده تخریب لشگر1همه مسوول تیم ها رو در زیر پل "هفتی هشتی" جمع کرد و آخرین مطالب رو یادآوری نمود وروی که روی زمین پهن بود نقطه ای رو توی عراق نشون داد.ظاهر منبع آب بود و فرمود فردا صبح اونهایی که زنده وسالم موندن در این نقطه همدیگه رو میبینیم و تعهد شرعی از بچه ها گرفت که بعد از انجام ماموریت واگذار شده دنبال درگیری با دشمن نرند ودر محل مورد نظر حضور پیدا کنند. 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 🔴 ❇️ توی عملیات ها ما سه راهی شهادت داشتیم اما توی عملیات کربلا 4 به یا تنگه مرگ بر میخوریم تنگه شهادت بین جزیره ام الرصاص، جزیره بوارین و جزیره ماهی بود جایی که باید همه ی نیروها اعم از غواص ها و قایق هایی که نیرو می آوردند باید از بین آن عبور میکرد و دشمن با تسلط تیر از داخل این جزایر بچه ها رو زیر آتش میگرفت. بچه ها عاشورایی از این کردند. یاد همه شون بخیر
🍃 روایت از زبان (ع) ✍️✍️✍️ راوی : عملیات کربلای4 در آغازین ساعات روز 4 دیماه 65 در منطقه عمومی خرمشهر انجام شد حوالی ساعت 12 شب بود که عملیات آغاز شد. لشگر ما تحت امر سپاه بود. با بی‌سیمی که ازقرارگاه قدس دراختیار داشتیم در جریان روند عملیات بودیم . حوالی ساعت 1 نیمه ‌شب بود که مطلع شدیم مشکلاتی در روند عملیات پیدا شده . نگرانی ما از این بود که تمام نیروهای خودی، موفق به پیش‌روی نشده باشند. خبر می آمد که دشمن شدیدا مقاومت میکند و آتش پر حجمی را هم به روی نیروهای ما می‌ریزد. قرار بود که نیروهای ساعت 3 نیمه شب حرکت کنند. بنابراین از ساعت 3 نیمه شب به بعد برای ما می‌بایست آمادگی ایجاد می‌شد. و ما از قبل این‌کار را انجام داده بودیم. لذا نزدیک ساعت 1 نیمه شب بود که این نگرانی حاصل شد که احتمالاً پیش‌روی با مشکلاتی مواجه شده و رزمندگان اسلام قادر به تصرف همه‌ی اهداف‌شان نشدند. بعضی‌ از یگانها پیش‌روی کرده بودند وبه اهداف رسیده بودند، و بعضی هم هیچ‌گونه پیش‌روی نداشتند. دشمن سخت در حال مقاومت بود. از زمین و هوا منور بود که در آسمان روشن میشد هواپیماهای دشمن هم با منورهای خوشه ای آسمان منطقه درگیری را مثل روز روشن کرده بودند. ما تصور نمیکردیم که در شب هم دشمن با هواپیما ساحل وعقبه ما را بمباران کند . ساعات سختی بود و علی الظاهر کارها خوب پیش نمی‌رفت به نظرم رسید که بهتر است یکی از ما دوتا یعنی بنده یا به برویم و آخرین وضعیت را جویا شویم. طبق برنامه‌ی قبلی، می‌بایست بچه‌ها را زودتر حرکت میدادیم تا ساعت 3 نیمه شب می‌شدند و تا مسیری که پیش‌بینی کرده بودیم می‌رفتند و از خط به فرماندهی عبور می‌کردند و در ادامه‌ی کار آن‌ها، ما تک‌مان را شروع می‌کردیم. طبق طرح مانور بایستی لشگرده سیدالشهداءعلیه السلام ساعت 5 صبح با دشمن درگیر می‌شد. شهید یدالله کلهر (ره) قرار شد به قرارگاه قدس برود. بود . من دوازده روز بود که به حمام دسترسی نداشتم. سرم به‌ خاطر گرد و خاک خط و رفت و آمد، فوق‌العاده کثیف شده بود. دوستان کتری آب جوش پیدا کردند و همان جا جلوی در سر وصورتم را شستم و با این کار، کمی آرامش گرفتم. ساعت 3 نیمه شب بود که اطلاع دادند که عملیات به مشکل خورده و بعضی از یگان‌ها به اهداف‌شان نرسیده‌اند. و تدبیر فرماندهی بر است. 🌿 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 به قول "و ما ادراک" هر ساله به بهانه سالگرد عملیات کربلای 4 یه عده با تحلیل ها و نوشته های خود حماسه دلاوری فرزندان غیور این سرزمین و تصمیم فرماندهان این عملیات رو زیر سووال میبرند. البته ریشه همه ی این ناجوانمردی ها در دست کسانی است که جنگ را به ما تحمیل نمودند اما در کمال بی انصافی یک عده در نوشته هایشان فرزندان مجاهد این سرزمین را به جای دشمن به محاکمه میکشند. حق این است که کربلای 4 را با کربلای 5 در کنار هم تحلیل کنیم بله... اگر کربلای 4 نبود قطعا کربلای 5 با اون همه برکات صورت نمیگرفت مطالب زیادی در ارتباط با کربلای 4 نوشته شد اما آنهایی مسیر انصاف را میروند هر دو عملیات را به عنوان یک حماسه جانانه تحلیل کنند. زمستان سال 1364 و 1365 دو حماسه در تقویم دفاع مقدس این مرز و بوم رقم خورد که خیلی به هم شباهت دارد اول: عملیات والفجر 8 : عملیات کربلای 4 و 5 این دو عملیات دو جزء داشت که با فاصله انجام شد. در والفجر 8 ماموریت حمله به جزیره ام الرصاص و چند روز بعد هم حمله به جزیره فاو.. در کربلای 4 هم حمله به جبهه ی دشمن روبروی خرمشهر و چند روز بعد هم حمله به دشمن در شلمچه. هر گدام از این ماموریت های چهارگانه به روایت فرماندهان و طراحان ماموریت های اصلی بودند اما در مواجهه با دشمن و عکس العمل دشمن به اصلی و فریب تقسیم بندی شدند. متاسفانه امروز ناجوانمردانه بعضی ها به تحلیل میپردازند و تلفات عملیات کربلای 4 را چند برابر میکنند و اذهان را مشوش میکنند. در سال های دفاع مقدس اون هایی که درگیر دفاع از این مرز و بوم بودند و حماسه های جبهه را رقم میزدند برایشان کربلای 4 و 5 زیاد فرق نداشت. آن ها آماده فرمان بودند. بعد از کربلای 4 فرمانده ما شهید زینال حسینی بلافاصله و بدون فوت وقت برنامه آموزشی در جهت تقویت توانمندی بچه های تخریب را شروع نمود و از طرفی هم تقویت روحیه معنوی بچه های تخریب در دستور کار قرار گرفت. بخشی از بچه های تخریب برای تقویت آموزش و تمرینات غواصی مشغول شدند و بخشی هم در زمان باقی مانده تا ماموریت بعدی به تداوم تمرینات کاشت مین و معبر در میدان مین و مانورهای عملیاتی ادامه دادند. و قبل از گردان تخریب لشگر10 سیدالشهداء علیه السلام به فرماندهی شهید حاج سید محمد زینال حسینی به بالاترین توانمندی عملیاتی رسید. ✅ جعفر طهماسبی @alvaresinchannel
🌹☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️ 🌹☘️ ✍️✍️✍️✍️ راوی: من در عملیات کربلای 4 از مامور شدم به (ع) لشگر10 که قرار بود در به سمت عملیات کنه. کار ما در عملیات خیلی زیاد بود قرار بود جلوی گروهانها ، نخل ها رو با انفجار کمربندهایی که بدورش میبستند قطع کنند به نحوی که به صورت پل روی آبراهها سقوط کند و تردد نیروها به تندی صورت بگیرد و ما هم برای دقت در این ماموریت خیلی در آموزشها تلاش کرده بودیم.شب عملیات هم در مستقر بودیم که صدای تیر اندازی های پی در پی و آتش توپحانه و پدافندها نوید شروع عملیات رو میداد.من داخل خوابیده بودم و از ترس اینکه موش داخل کیسه خوابم نشه زیپ کیسه خواب رو تا زیر حلقم کشیده بودم وتازه چشمم گرم شده بود که با صدای انفجار مهیبی از خواب پریدم وبا کیسه خواب از جا بلند شدم.سرو صدای شیرجه هواپیما میومد و علی الظاهر بمب هواپیما مقابل داروخانه خیابونی که از به سمت لب شط میرفت وسط بلوار به زمین خورده بود و به اندازه یک ماشین وانت گود کرده بود. من از داخل هلال احمر بیرون اومدم و دیدم بچه هایی هم که تو مشغول استراحت بودند هم مقابل مسجد جمع شده بودند.هرچی فرمانده ها فریاد میزدند داخل ساختمونها برید کسی گوشش بدهکار نبود. دیگه از نگرانی کسی خوابش نمیبرد همه تجهیزات و حمایل ها رو بسته بودند و آماده دستور بودند که حرکت کنند.از بیرون خبر میومد که داخل آب توسط تیربارهای سنگین دشمن قلع و قم شده اند.من چون سابقه گذشتن از رو در سال گذشته و در داشتم و مجسم میکردم که غواص هنوز از بیرون نرفته زیر آتیش قرار بگیره چه اتفاقی میفته.!!!! بچه ها نگران بودند وخودشون رو با ذکر خدا آروم میکردند و بعضی ها هم مشغول خواندن شدند و از گوشه ای هم صدای زمزمه (ع) میومد که میخوند. شبهای دراز بی عبادت چکنم طبعم به گناه کرده عادت چکنم گویند کریم ما گنه میبخشد او می بخشد من از خجالت چکنم کنار من بود او هم داشت نماز شب میخوند و هم به مناجات گوش میداد..تو دلم گفتم این بچه، پاشو تو خط بگذاریم پریده!!!!. ریا نشه من هم برای اینکه حفظ ظاهر کنم وارد جرگه نمازشب خون هاشدم . شاید هنوز به نرسیده بودیم که یکی صدا زد برادرها راه بیفتید برای رضای خدا نماز شب تعطیل شد. از جا بلند شدیم به امید اینکه میریم برای عملیات . خودم رو به فرمانده گردان حضرت قاسم(ع) رسوندم تا برای عملیات کارها رو با ایشون چک کنم .که حاجی گفت دستور رسیده که تا هوا روشن نشده نیروها از خارج بشن . فرمانده یکی از گروهانها بود .شروع کرد سر وصدا کردن . و نیروهاش رو زود تر از بقیه گروهانها به خط کرد . گردان به ستون یک از کوچه های اطراف به سمت جاده اصلی اهواز خرمشهر حرکت داده شد و مقابل پمپ بنزین ورودی خرمشهر سوار بر تریلی به اهواز منتقل شدند. گردانهای لشگر سیدالشهداء(ع) اومدند اردوگاه کوثر در جاده سوسنگرد ،وبچه های تخریب واطلاعات عملیات هم رفتند زیر پل هفتی هشتی مستقر شدند.و خدا رو شکر که یگانها نیروها رو از خرمشهر واطراف اون تخلیه کردند.. صبح روز 4 دیماه سال 65 داخل خرمشهر جهنمی از آتش بود.از زمین هوا گلوله میریخت.در اطراف مسجد جامع خرمشهر جایی نبود که گلوله ای نخورده باشه. وقتی عقب اومدیم تا برای عملیات بعد آماده شویم. همه به هم میگفتند خدا ما رو تنبیه کرد؟؟؟!!! چون خیلی مغرور شده بودیم .یادمون رفته بود که خدا همه کاره است نه ماها. خدا حال ما رو کربلای 4 گرفت که کربلای 5 به ما حال بده!!!! 🌹☘️ 🌹☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️ @alvaresinchanne
🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 1️⃣✅ خاطرات جانباز سید مرتضی موسوی فرمانده گروهان یاسر از گردان امام موسی ابن جعفر (ع) 🔶🔶 در از زمانی که هواپیماهای عراقی شروع به منور ریختن در آسمان منطقه عملیاتی کردند، در بین همه بچه ها زمزمه شده بود که؛ نکنه عملیات لو رفته باشه؟! این گمان؛ یواش یواش به یقین تبدیل شد. با شروع عملیات و آتش سنگین دشمن و مکالمات بی سیم های گردانها به لشگر مشخص شد عملیات لو رفته بوده؛ تنها کاری که بلا استثناء همه بچه ها می تونستند انجام بدهند؛ فقط توسل به خداوند متعال بود و دعا. دستور آمده بود فعلا بقیه گردان ها سوار قایق نشده و منتظر دستور فرماندهی باشند؛ عملیات گره خورده بود؛ گردانها به ساحل ابوالخصیب و بلجانیه نرسیده؛ روی آب تیر خورده بودند و بچه ها شهید و زخمی شده و جریان اروند آنها را با خود برده بود. تعدادی از قایق ها خود را به ساحل جزیره ام الرصاص رسانده و بچه ها با هزار زحمت وارد جزیره شده بودند؛ عراقی ها در داخل نیزارها، کمین کرده و به طرف بچه ها شلیک می کردند؛ کم کم به نماز صبح نزدیک و بچه ها داخل سوله ها و کانال کنار اروند خود را برای نماز و خواندن دعا آماده می کردند؛ لحظات به سرعت سپری می شد و هوا کم کم روشن؛ به غیر از آتش دشمن؛ گوش هایمان به مکالمات بی سیم ها گرم شده بود... انگار همه منتظر خبری بودند؛ لحظه موعود فرا رسید؛ از فرماندهی لشگر فرمانی مبنی بر آماده شدن یک گروهان از گردان حضرت مؤسی بن جعفر (ع) صادر شد. گروهان یاسر؛ گروهان اول بود و حالا حاج ناصر فرمانده گردان با نگاه پر از مهرش به من نگاهی کرد و دستور داد بچه ها را آماده نمایم. در حال توجیه و آماده نمودن بچه ها بودیم؛ به ناگاه چشمم به کنار نهر عرایض افتاد! حجازی معاون گردان غواص از آب بالا آمد به سرعت به طرفش دویدم و از او پیرامون اوضاع و احوال آنطرف آب سوْال کردم؟ حجازی گفت:سید آن طرف غوغاست! عراقی ها منتظر بچه ها بودند و...؛ طولی نکشید علیرضا ملکوتی خواه از آب بالا آمد و به طرف او رفتم؛ گفتم: علیرضا، چه خبر؟... گفت: داخل ام الرصاص عراقی ها داخل نیزارها هستند مراقب باش و...؛ @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 2️⃣✅ خاطرات جانباز سید مرتضی موسوی فرمانده گروهان یاسر از گردان امام موسی ابن جعفر (ع) 🔶🔶 در به طرف بچه های گروهان یاسر رفتم. همه بچه ها را یکجا جمع کرده بودند و همه منتظر بودند که چه باید کرد؟ در رابطه با مأموریت جدید و رفتن به ام الرصاص و کمک به بچه های گردانهای امام رضا(ع) و امام محمدباقر(ع) و... و گرفتن سرپل جزیره صحبت و از دشت کربلا گفتم؛ نفس ها در سینه ها حبس شده بود؛ همه فقط گوش می کردند! بچه ها آنطرف عاشوراست و جزیره کربلاست. هر کس؛ سوار بر قایق ها شود فقط سه وضعیت و اتفاق برای او رخ خواهد داد؛ به احتمال زیاد راه برگشتی نخواهیم داشت؛ یا شهید می شوید و می مانید! یا زخمی می شوید و می مانید! یا أسیر می شوید و راه برگشتی نخواهید داشت! بچه ها هر کس می خواهد بماند و با ما همراه نشود؛ تا این حرف ها را زدم بچه ها یک صدا دست راست خود را به هوا بردند و سه بار فریاد زدند: هیهات من الذله؛ هیهات من الذله ؛ هیهات مِن الذله صدای موتور قایق ها شنیده می شد دود از نهر عرایض به هوا بلند شده بود و مسافران معراج، یکی یکی سوار قایق ها می شدند. انگار ترس را خورده بودند. آنها می خاستند ثابت کنند اگر در کربلا هم بودند، می ماندند! قبل از سوار شدن برادر ابوشهاب به حاج ناصر فرمانده گردان دستور داد تا خود به جزیره نرود؛ قایق ها حرکت کرد و وارد اروند شد. رگبار تیربار عراقی ها شروع شد اما سکاندارها بدون ترس و توجه به تیربارها بطرف سرپل حرکت کردند. آب جزر شده بود و باید در گل و لای بچه ها پیاده می شدند. با هزار زحمت بچه ها با کمک به هم خود را از لای خورشیدی ها و سیم خاردارها به بالا کشیدند تا به خاکریز رسیدیم... از خاکریز بالا رفتم! همه جای جزیره را نیزارهای بلند پوشانده بود مقابل ما جاده خاکی بود که عرض جزیره را قطع می کرد؛ خدایا اینجا جزیره ام الرصاص است یا قطعه ای از بهشت؟ دهها و دهها شهید کنار یال جاده خوابیده بودند. من تا بحال این قدر شهید یکجا ندیده بودم. یکه خوردم مات و مبهوت شده بودم. خوب نگاه کردم حاج ناصر بابایی فرمانده گردان را دیدم و بیشتر تعجب کردم. خدایا قرار بود حاج ناصر بماند و به جزیره نیاید! اما دلش تاب نیاورده بود و حاج ناصر زودتر از همه ما وارد جزیره شده بود. حسن آقایی فرمانده محور که در جزیره حضور داشت پیام داد تا ما عرض جزیره را طی کنیم و با تمام شدن به سمت راست و سرپل دشمن حرکت کنیم؛ گلوله ها مانند باران از کنارمان وز وز کنان عبور می کردند شرایط بسیار سختی بود؛ آنقدر شدت آتش و صدا در جزیره زیاد بود که صدا به صدا نمی رسید. @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 ✅ خاطرات جانباز سید مرتضی موسوی فرمانده گروهان یاسر از گردان امام موسی ابن جعفر (ع) 🔶🔶 در @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 3️⃣✅ خاطرات جانباز سید مرتضی موسوی فرمانده گروهان یاسر از گردان امام موسی ابن جعفر (ع) 🔶🔶 در اما همچنان ستون بطرف جلو حرکت می کرد و شرایط بسیار سختی بود تا به آخر جزیره رسیدیم. یک تیربارچی از بچه های ظاهرا نصر در حال شلیک بود. باید برای رسیدن به سرپل از داخل نیزارها عبور می کردیم؛ نی ها، فشرده و عبور از آنها بسیار دشوار بود. چاره ای نبود. هر لحظه یکی از بچه ها تیر می خورد و مانعی برای ماندن پشت آن وجود نداشت؛ صفری از بچه های رهنان را صدا کردم و قرار شد داخل نیزارها شده با قنداقه تفنگ راهی را به جلو باز نماید. ستون پشت سر بود؛ صفری شروع به حرکت نمود. مسعود استکی سرستون حرکت و مابقی بچه ها بدنبالش روانه شدند؛ من با سرستون فاصله زیادی نداشتم، در حال پیشروی به طرف سرپل ها بودیم. از لابلای نیزارها گلوله ها تند تند در حال عبور بودند. جلوی من شهید خسروی حرکت می کرد. ناگهان گلوله ای به سرش اصابت کرد. بالای سرش رفتم فقط نگاه می کرد و لحظات آخر خود را طی می کرد کمی با او صحبت و از آن شهید خداحافظی کردم. لحظات سختی بود... بچه ها یکی بعد از دیگری در نیزارها تیر می خوردند و شهید می شدند هرچه به سرپل نزدیک می شدیم کار دشوارتر می شد و شدت آتش بیشتر؛ عراقی ها بی هدف در نیزارها آتش می ریختند، کربلائی شده بود! اما ستون همچنان مصمم به جلو حرکت می کرد؛ تقریبا به سرپل عراقی ها نزدیک شده بودیم باید مراقب بودیم زیرا در نوک هفت صدمتری جزیره بچه های خودی حضور داشتند. باید احتیاط را رعایت می کردیم؛ ستون به جلو و جلوتر رفت، ناگهان صدای رگبار تیرباری داخل نیزارها شروع به نواختن کرد؛ نگاهم به جلوی ستون افتاد همه به زمین افتادند... از صفری تا مسعود استکی و دسته یک گروهان همه خوابیده بودند! با تعجب به جلو رفتم، صفری سرش را بلند کرد و گفت: سید! انگار خودی بودند؟! ستون را نگه داشتم. من؛ محمود بیدرام؛ شیرزادی و همتیار به جلو رفتیم. 🔶 آخرین نیزار را با دستانم به عقب زدم و دیدم چقدر نیرو پائین خاکریز به طرف نیزارها ایستاده اند! فاصله ما با آنها حدود ٢٠ متری می شد، با دستانشان در حالی که چفیه و پیشانی بند قرمز و تیربار، آرپی جی و کلاش داشتند به من اشاره کردند که بیا بیا؛ خوب نگاه کردم مانند خودم سیاه! اما سبیل های کلفت داشتند! دقت کردم دیدم عراقی هستند. بلند فریاد زدم و گفتم: بچه ها اینها عراقی هستند؛ هنوز کلامم تمام نشده بود؛ رگبارها شروع شد. سه تیر به ران پای راست و یک تیر به گردنم اصابت و ناگهان از دهنم گلوله ای خارج شد و بر زمین افتادم. @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 4️⃣✅ خاطرات جانباز سید مرتضی موسوی فرمانده گروهان یاسر از گردان امام موسی ابن جعفر (ع) 🔶🔶 در چشمانم بسته شد؛ديگر؛حركتي نداشتم!فقط صداها را می شنیدم، اولين كسي كه بالاي سرم حاضر شد،دائی محمود، محمود بیدرام بود؛فرياد زد:بچه ها!سيد شهيد شد؛خم شد و محكم بوسه اي بر پيشاني من زد،یاد ماچ و بوسه های عمو یدالله محله افتادم! دائی محمود گفت: سید التماس دعا، و ناراحت از کنارم بلند شد؛ احمدرضا همتيار بي سيم چي گروهان آمد، كنار من در نيزارها نشست؛ بلند ميگفت:سيد اشهد بخوان! به دلیل پاره شدن زبان،رفتن لثه جلو و دندان ها،من اصلا قادر به صحبت كردن نبودم،خون در تمام دهانم جمع شده بود،احساس خفگی به من دست داده بود،دیگر نميتوانستم حرفي بزنم، تكاني بخورم یا عکس العملی از خود نشان دهم ؛برادر همتيار خودش برايم اشهد خواند!! در همين لحظه شهيد ماشاءا...إبراهيمي خودش را به جلو ستون رساند! به بچه ها گفت:چه خبر شده؟ بچه ها جواب دادند:استكي و موسوي شهيد شدند! شهید ابراهیمی بلافاصله نیروها را به عقب هدایت کرد،در اين موقع عراقي ها به داخل نيزارها،هجوم آوردند،با آمدن عراقی ها، بچه ها،مجبور شدند به عقب بروند،لحظه بسيار حساسی بود،عراقي ها با وارد شدن در داخل نیزارها،شروع به زدن تير خلاص به بچه هائی که در آنجا افتاده بودند، كردند؛اما نميدانم چرا تیر خلاص بطرف من شلیک نکردند! مجدد عراقيها نيزارها را ترك كردند، من بی حرکت روی زمین باتلاقی جزیره خوابیده بودم،فقط گوش سمت راستم خوب كار ميكرد و می توانستم صداهای اطراف را به خوبی بشنوم،بدنم دیگر قادر به حرکت نبود، نميدانم چقدر در نيزارها ماندم صداي درگيري و تير وتيراندازيها را به خوبی می شنیدم، احساس بسیار خوبي داشتم تابحال اینقدر راحت نخوابیده بودم،هیچ دردی در بدنم احساس نمیشد،خون راه گلویم را بسته بود،حتی قادر به تکان دادن سر هم نبودم! انگار ناراحتی در وجودم نبود!! مدتي گذشت،از داخل نيزارها صداهائي شنيده ميشد،چندنفري داشتند به من نزديك ميشدند دقت كردم، فارسي صحبت ميكردند بيشتر توجه كردم صداي بچه هاي خودي به گوش میرسید،بله صداي محمد كشاني،شهيد صفرعلي شيرزادي ؛محمدباقر صفاری نیا و شهيد سيد اكبر ميريان بود؛حاج ناصر فرمانده گردان روی بی سیم گروهان به برادر مهدی حاتمی سفارش کرده بود،هر طور شده سید را به عقب بیآورند یا حداقل وسایل داخل جیب م را خالی و با خود بیآورند،(حاج ناصر به مهدی حاتمی گفته بود،اگر کسی نیست تا من خودم شخصا، به جلو رفته و سید را به عقب بیآورم،اما چندنفر از بچه های گروهان داوطلب شدند تا برای آوردن من به عقب اقدام نمایند تصور همه با توجه به اصابت گلوله به سر و....، این بود،که من شهید شده ام.)بنابراین چند نفر از نیروهای زبده و قدیمی گردان و گروهان خود را مجدد به جلو رسانده بودند، كالک عمليات در جيب بلیز من قرار داشت، اگر عراقيها خوب دقت ميكردند متوجه ميشدند من فرمانده اين نيروها هستم؛كالک، قطب نما،كلت منور، بليز سبز سپاه!! برادرمحمد كشاني نيم خيز بالاي سرم آمد،من فقط از صدا او را شناختم، بچه ها تمام وسايل داخل جيبم را خالي و به ساعت،انگشتر،و حتي جانماز و مهر داخل جیبم هم رحم نكرده بودند! فقط پلاكم را از گردنم باز نکرده بودند، يواش يواش ميخاستند بروند؛ ناگهان ابروي چشم راستم شروع به تكان خوردن كرد،برادر محمد کشانی فرياد زد: بچه ها سيد زنده است! ابروی او تکان میخورد......... @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 هر دو فرمانده شهدا هر دو فرمانده و شهید زنده حاج علی فضلی فرمانده لشگرده سیدالشهداء علیه السلام و شما حدس بزنید فرمانده لشگری که حاج علی عاشقانه در آغوش گرفته کیست؟؟؟ @ALVARESINCHANNEL
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 جلسه تحلیل نبرد با حضور سردار فضلی فرمانده لشگر ده سیدالشهداء علیه السلام و فرماندهان و پیشکسوتان لشگر10 باغ موزه دفاع مقدس دیماه 1400 ✅این جلسه با حضور فرماندهان لشگر10 در عملیات کربلای 4 و 5 در سالن شهدای باغ موزه دفاع مقدس برگزار شد در این نشست برادر سردار حاج محسن سوهانی فرمانده محور عاشورا در عملیات کربلای 4 و 5 در خصوص ماموریت های محوله به گردان های حضرت علی اکبر(ع) ، گردان امام سجاد(ع) و گردان المهدی(ع) توضیحاتی ارائه فرمودند و سپس برادر یدالله ایزدی نویسنده حماسه نبرد رزمندگان لشگر10 در عملیات کربلای 4 و 5 ، توضیحاتی در مورد سیر تدوین و تنظیم اسناد عملیات و حماسه آفرینی رزمندگان لشگر ارائه دادند و در پایان فرمانده لشگر و فرماندهان گردان ها و واحدهای عملیات کربلای 4 و 5 به تبادل نظر پرداختند. 🔶🔸 @alvaresinchannel