در دوربینِ ذهنیِ من شما فرشتهای هستید که کلاغها شانههایش را برای نشستن انتخاب کردهاند.
سنگ، سالهاست نامِ تنش شده؛ اما پرندهها هنوز میان انگشتانش، جای امنی برای مکث پیدا میکنند.
آسمانِ خاکستری بالای سرتان، هر روز رنگِ تازهای از سکوت را روی بالهایتان پهن میکند و کلاغها، مثل تکههایی از شب، آرام روی شما فرود میآیند.
انگار روشنایی و تاریکی، قرارشان را روی همین دستهای برافراشته گذاشتهاند؛ یکی در قالبِ سنگ، دیگری در هیئتِ پر.
هیچکس نمیداند این دو کلاغ نگهبانِ فرشتهاند یا فرشته، آخرین پناهِ پروازهای خسته.
برای: MAD MAX
در دوربینِ ذهنیِ من شما صندلی تنها و سرخوش از زندگیِ طبیعتوار بدون انسان هستید. صندلی که اینبار نه برای بشریت، بلکه برای خستگی در کردن حیوانات جنگل در کنار رودخانهای آرامبخش اقامت گزیده است.
برای: آسمان بهاری
در دوربینِ ذهنیِ من شما شمشیری استوار و برجای مانده از عهدِ دور گذشتگان هستید.
شاهزادهای که شمشیر خود را به نشانه سوگند عشق آتشینِ خود برای معشوقهاش به یادگار گذاشت، اما در فدا کردنِ جان خویشتن از خود اثری باقی نماند؛ و اینک تاجِ آن ملکهی زیباروی پس از مرگی که بهدلیل فراق شاهزاده بود، در کنار شما نهادینه شده است. باشد که روح این دو مجنون در تاج و شمشیر حلول پیدا کنند.
برای: Manphor?!
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک ابر هستید.
سپیدیِ تنتان هنوز بوی آسمان میدهد، اما در میانهاش، نخِ باریکی از سرخ، آرام تا زمین پایین آمده؛ انگار آسمان بخیهای را کشیده و زخم، تازه یادش افتاده که باز شود.
باد دورِ شما میچرخد، اما جرئت ندارد این رشته را پاره کند؛ مبادا تمامِ سکوتِ آسمان یکباره فرو بریزد.
از دور، شبیه ابرید؛ از نزدیک، شبیه قلبی که خودش را در لباسِ مه پنهان کرده است.
و این قطرهی سرخ، نه خونِ ابر؛ آخرین واژهایست که آسمان پیش از خاموش شدن، از دهانِ نور انداخته است.
برای: یهگوشهجا