...............꧁༼﷽༽꧂.............
💌دعوت نامه💌💌دعوت نامه💌
مراسم گرامیداشت هفته بسیج و شهدای راه قدس
🔷چهارشنبه ۱ آذر ماه ۱۴۰۲
🕓 شــــروع مـــــراســــــم.ساعت ۲۱:۰۰
🎤سخنران🎤:سردار حاج نادر ادیبی
🎤مداح🎤: کربلایی سید جواد عرب
📍مکان: حصارک ابتدای خیابان شهید رجایی هیات فاطمیون رزمندگان غرب کرج
🚨 لطفاً رسانه باشید🚨
#بسیج_امید_ملت_ایران
#هفته_بسیج
#غزه_مقتدر_مظلوم
#حوزه_مقاومت۲۱۳_شهیدمنتظری
#ناحیه_امام_سجاد_علیه_السلام
#هیات فاطمیون رزمندگان غرب کرج #بنیادشهیدامورایثارگران ناحیه ۱ کرج
13.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔼 صدای ضبط شده از داخل چادر دسته یک گروهان سیدالشهدا علیهالسلام
لشکر ۲۷ حضرت رسول اکرم « ص »
همراه با تصاویر شهدای گرانقدر لشکر
روایت فتح المبین غزه.pdf
حجم:
2.31M
🔸نظام روایتِ «فتح المبینِ غزه»
🔻مبتنی بر روایت رهبر معظم انقلاب از طوفان الاقصی
#فتح_المبین
#جهاد_نخستین
2.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕌 بسیجی، عاشق کربلاست
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌴 روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی
.... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها
#دهه۶۰
🌷 #شهید #حسن_باقری
ده روزی میشد که حسن گفته بود نیروهای شناسایی، جزیره را شناسایی کنند. اما هنوز این کار انجام نشده بود. علتش هم این بود که جریان آب شدت زیادی داشت و نیروها اذعان میکردند که جریان آب تند است و نمیشود از آب رد شد. اگر گرداب بشود، همه چیز را توی خودش میکشد. این مطلب به گوش حسن رسید و او از نحوهی پیشرفت کار حسابی ناراحت بود. نیروهای شناسایی را خواست و به آنها گفت: آخه این چه وضعشه؟ چرا نمیتونین کار رو تموم کنین؟ نیروها مجددا دلایل خود را بیان کردند. حسن خیلی جدی خطاب به آنها گفت: خب! میگین چه بکنیم؟ میخواین بریم سراغ خدا، بگیم خدایا! آب رو نگه دار، ما رد بشیم؟ شاید خدا روز قیامت جلوتونو گرفت و گفت: تو اومدی؟ اگه میاومدی ما هم کمک میکردیم؛ اون وقت چی جواب میدی؟ آنها گفتند: آخه گرداب که بشه همه رو ... . حسن اجازهی ادامه صحبت به آنها نداد و با عصبانیت پرید وسط حرفشان و فریاد زد: همهاش عقلی بحث میکنین! بابا! شما نیروهاتونو بفرستین، شاید خدا کمک کرد که حتما هم کمک میکنه. با این حرف حسن، دیگر صدایی از کسی در نیامد.
به نقل از کتاب #من_اینجا_نمیمانم
12.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ توصیه های حضرت آقا به شما ....
🌷 #شهید #مدافع_حرم #محمود_رضا_بیضایی
من اعتقاد دارم شهادتش مزد پُرکاری اش بود. بعد از شهادتش دو بار به پادگان محل کارش در تهران رفتم. با یکی از همکارانش به اتاقی که کمد وسایل شخصی محمودرضا در آن بود رفتیم. روی کمدش این جمله از امام خامنه ای را با فونت درشت تایپ کرده و چسبانده بود: در جمهوری اسلامی هر جا که قرار گرفته اید، همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه ی کارها به شما متوجه است.
به نقل از کتاب #تو_شهید_نمیشوی
🌷 #شهید #مدافع_حرم #مصطفی_صدرزاده
ازش دلخور بودم. باهاش قهر کردم و آمدم توی هال. سه دقیقه هم نشد، آمد و گفت: سلام، مشکل تموم شد دیگه. گفتم: کجا تموم شد؟ گفت: نه دیگه، تمومش کن. حلش میکنیم، ولی باید با هم صحبت کنیم و قهر نداریم.
این اولین و آخرین قهرِمان بود.
قانونمان بعد از ناراحتی از دست هم، دو بند داشت: بند اول اینکه قهری در کار نباشد؛ بند دوم هم این بود که اجازه نداشتیم هیچکس متوجه ناراحتیمان شود؛ حتی پدر و مادرمان. این قانون را هم من پذیرفتم، هم مصطفی. اگر وقتی از هم ناراحت بودیم، همان لحظه مهمانی هم سر میرسید، آنقدر گشادهرو و خندان بودیم که محال ممکن بود چیزی بفهمد.
به نقل از همسر شهید، کتاب #سرباز_روز_نهم