دست هایش را از دست هایم جدا کرد
-عاشق شده ای ؟
نگاهم در چشم های کهربایی رنگش گره خورد
نگاه خیره ام را که دید
لبخند زد
-پس عاشق شده ایی !
و آنجا بود که آخرین آغوش نسیب من شد
اشک ما را دیدند و تهمت دیوانگی زدنند
نمیدانستند عشق چیست
فقط نامردانه زدند