eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
463 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت37 🦋پر از خالی🦋 نم . ارام و با خجالت گفتم لباسمو عوض کنم سرش را پایین انداخت به اتاقم رفت
🦋 پر از خالی🦋 ارش برخاست و رو به میلاد گفت گوشی این افریته رو بده. میلاد دست در جیبش کرد تمام بدنم هیستریک شروع به لرزیدن کرد گوشی را دست ارش داد. ان را روشن کرد و گفت الان رفتم دم خونه بابای رویا ، رها میگه کتایون دیروز اموزشگاه نیومده پریروز هم امتحان نداشتیم از من خواست اگر ازت سوال کردند بگو که من اموزشگاه بودم. بهش میگم کجا بودی میگه با دوستام کافی شاپ بودم. سپس رو به من ادامه داد اون بی پدری که دیروز باهاش بودی اسمش چیه زنگ بزنم بهش؟ دستانم را روی صورتم نهادم و با هق هق گریه از خدا طلب مرگ میکردم . میلاد تچی کرد و گفت من در جریانم که این دو روز کجا بوده ..... نگاهی به اندو انداختم ارش کمی گوشی مرا وارسی کرد و گفت این گوشی نه برنامه ایی داره، نه اس ام اسی نه حتی یه شماره ذخیره شده ، سیم کارتش کو؟ سپس نگاهی به میلاد انداخت و میلاد گوشی را از دستش گرفت و گفت داداش ، اینو ول کن من در جریانم کجا بوده. جای بدی نبوده . بیخال شو . ارش کفری شدو گفت با کی کافی شاپ بوده، شمارش و نداریم ادرس خونشونو که بلده منو ببره اونجا و بگه با کی بوده. میلاد نگاه مشمئزی به من انداخت و گفت با پریسا بوده ، منم میدونستم ارش با کف دستش به سرشانه میلاد کوبید وبا ناباوری گفت پریسا کیه؟ پریسا دیگه دوستم. ارش در حالیکه حرفهایش را میکشید ضربه اش را تکرار کرد و گفت خاک بر سرت میلاد ، تو خواهرت و با اون هرزه فرستادی کافی شاپ ؟ میلاد دستی برگردن خود کشیدو گفت بیخیال شو دیگه . من در جریان بودم. اخه بیغیرت هیچی ندار ، اون دختره هرجایی که از صبح تا شب تو بغل تو ....... میلاد دستش را روی بازوی ارش نهاد وگفت داداش بیخیال شو دیگه از کدومتون بکشم؟ از این دختره مارموز ؟ از اون امیر بیغیرت گاگول یا از تو بی ناموس . کمی از میلاد فاصله گرفت و گفت روز ولنتاین که پریسا تو باشگاه بود. رو به من چرخیدو گفت ولنتاین کدوم گوری بودی؟ میلاد مابین من و ارش ایستادو گفت ولنتاین هم من خبر دارم کجا بوده. و با کی بوده ، تولد اون دوستش هست باباش سپاهیه رو به من چرخیدو گفت اسمش چی بود ارام گفتم فاطمه
خانه کاغذی🪴🪴🪴 فردا میرم با عمو صحبت میکنم یه مدت... با غیض برخاستم صدایم را بالا بردم و گفتم من خانه عمو نمیرم. وارد اتاقم شدم و در را محکم بستم. پیشنهاد ایرج از همه بهتر بود. اما سینا مخالفت میکرد نمیدانستم اگر خانواده م را ترک کنم ایرج بازهم باازدواج من و اشکان موافقت میکرد یا نه در همین افکار خوابم برد و طبق روال هرروزم به سرکار حاضر شدم. ساعت هول و هوش یازده بود که پیامکی برایم امد صفحه گوشی م را باز کردم . ایرج خان پیام داده بود امروز میتونی بیای بریم خانه باغ؟ تمام وجودم پر از دلهره شد. دستانم شروع به لرزیدن کرد. اما به هرحال من قرار بود عروس او شوم . در ضمن به من قول همکاری داده بود. برایش نوشتم سلام من ساعت چهار تعطیل میشم. کجا باید بیام ؟ ادرس محل کارتو بده خودم میام دنبالت ادرس را برایش فرستادم. اگر میخواست به خاطر تنها زندگی کردن من با این ازدواج مخالفت کند هرگز چنین پیشنهادی را نمیداد. ساعت نزدیک چهار بود تلفنم زنگ خورد به خیال انکه لابد ایرج خان است گوشی را برداشتم شماره اشکان لبخند به لبم اورد ارتباط را وصل کردم و گفتم جانم عزیز دلم سلام خانم خانما سلام دورت بگردم خدا نکنه من باید دور تو بگردم. کجایی؟ کمی فکرکردم و گفتم فریبا و امیر مجتبی میخوان بیان دنبالم بریم یکم خرید کنیم. با ناامیدی گفت من دلم برات تنگ شده ها منم دلم تنگه میگی چیکار کنم؟ اگر کارم زود تمام شد میام پیشت نه عزیزم من باید برم کار دارم چیکار داری؟ ساعت پنج باید برم خونه متعجب گفتم خونه؟ اره بابام گفته بیا میخوام انبارو بهم بریزم یه سری وسیله لازم دارم.
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 از زبان گلجان با ورود خاله مهناز به خانه هق هقم شدت پیداکرد مهناز بالای سرم امدو با گریه گفت _ الهی برات بمیرم، دستش بشکنه ، کمی وراندازم کردو گفت _ خوبی؟ _تروخدا پاشو تا نیومده فرار کنیم _فرار کنیم؟ پدرشو در میارم . بیچاره ش میکنم ، باید جوابگوی کارش باشه _خاله ولش کن بیا بریم نگاهی به پشت سر خاله مهناز انداختم و گفتم _ با اقا یاسر اومدی؟ _یاسمن و یاشار تو ماشینن نگاهش دور خانه چرخید و گفت _ کجاست این نامرد حروم*زاده _رفت _از کجا رفت _از در اشپزخانه یاسر به سمت در اشپزخانه رفت و لحظاتی بعد گفت _ اینجا کسی نیست خاله مهناز بدن رنجورم را بلند کرد مرا روی مبل نشاند، برایم یک لیوان اب قند اورد.کمی از اب قند خوردم خاله زخم لبم را با دستمال پاک کرد با باز شدن در هینی کشیدم از ترس دست خاله را گرفتم و گفتم _ خاله نری ها _نه عزیزم با دیدن شهرام ومرجان خیالم راحت شد شهرام گفت _ سلام مهناز ازجایش برخاست و گفت _چه سلامی چه علیکی _من شهرام محمدی هستم برادر اقا فرهاد ، ایشونم مرجان همسرم هستند. مکثی کردو گفت _ ببخشید شما _شمافکر کن مادر گلجان _اخه ایشون گفتند مادر ندارن گویا به رحمت خدا رفتند. مهناز مکثی کردو گفت _ من یه بنده خدام.اومدم به یه مظلوم کمک کنم. شهرام ومرجان نزدیک امدند شهرام به سمت یاسر دست دراز کرد با او دست دادو سپس مقابل من نشست، مرجان به ارامی سلام کرد و کنار شهرام روبروی یاسر نشست. مهناز کنارم نشست و گفت _ بی کس و کار گیر اودید؟ شهرام لبش را گزیدو گفت _ خداشاهده من الان چندروزه که متوجه این موضوع شدم ،اعصابم داغونه، خداخودش میدونه چقدر ناراحتم و به واسطه این کار اون احمق الان شرمنده همتونم. مهناز نگاهی به من انداخت و گفت _ ببینش. این دختر شکل عروسک بود ببین چیکارش کرده شهرام سر تاسفی تکان دادو گفت _خیلی کارش زشت بوده از خود عسل بپرسید که من چقدر سعی میکردم همه چیزو درست کنم اما الان واقعا نمیدونم باید چی بگم ، من شرمنده م.
بامن بمان💐💐💐 ارتباط را قطع کردم مغازه دوباره شلوغ شد. تا نزدیکهای ساعت یک انقدر با مشتری ها صحبت کرده بودم که ضعف مرا گرفته بود . ساعت یک که شد شکوفه وسایلش را جمع کردو گفت من میرم. کمی نگاهش کردم و گفتم زود بیا خداحافظی کردو رفت.بسیار گرسنه بودم اما چیزی برای خوردن نداشتم. رو به بوکانی گفتم ببخشید امروزهم برای من نهار سفارش بدید. اگر قابل بدونید من امروز نهار اوردم. با هم همونو بخوریم. کمی نگاهش کردم و گفتم ممنون اما نمیخوام مزاحمتون بشم. کوتاه خندیدو گفت ای بابا چه مزاحمتی. دیشب خیلی هوس ماکارانی کرده بودم. زیاد درست کردم برای شماهم اوردم. مکث کردو گفت البته برای خانم صمدی هم اوردم ولی ایشون نموند. به طرف پشتی مغازه که اشپزخانه ایی کوچک بود رفت. کف مغازه کمی کثیف بود جارو و خاک انداز را برداشتم و سرگرم جارو زدن انجا شدم به طرف قسمت بوکانی که رفتم تلفنش زنگ خورد. نگاهم به صفحه افتاد نوشته بود فرح کمی باند گفتم اقای بوکانی از همانجا گفت بله تلفنتون زنگ میخوره ببخشید میتونید نگاه کنید کیه؟ نوشته فرح از اشپزخانه خارج شد ارتباط را وصل کردو گفت بله همچنان که جارو میزدم گوش هایم تیز بود. سلام.....ممنون.... مکثی طولانی کردو گفت عثمان خونه نیست؟ ....من از این راه دور چه کاری از دستم برمیاد به هیمن زنگ بزن خوب ...یعنی چی جواب نمیده....دلوان چی ؟ اونم نیست.....ای بابا خوب زن داداش زنگ بزن اورژانس..‌. فشارشو گرفتی؟....زنک بزن به اورژانس من الان خودم به هیمن زنگ میزنم.عثمان نگفت کی برمیگرده....دیگه ساعت نزدیک دو شده دادسرا داره تعطیل میشه...شما به اورژانس زنگ بزن الان من عثمان و هیمن و پیدا میکنم. ارتباط را قطع کرد شماره ایی را گرفت و حالت شتاب زده به زبانی که من نمیدانستم شروع به صحبت کرد. جارو و خاک انداز را له اشپزخانه بردم زیر گاز را خاموش کردم غذایمان را در دو بشقاب کشیدم از ظاهر غذا پیدا بود که خوشمزه است.یک بشقاب را به طرفش بردم. سرش درگوشی اش بود ان را که مقابلش نهادم گفت ای بابا...کلا فراموش کردم. نسوخت نه مادرم فشارش بالاست حالش بد شده منم راه دورم دل نگران شدم.