🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۴۵ و ۴۶
نمازو خوندیم و اومدیم بیرون تا سریع برسیم خونه. بعد از کلی ترافیک رسیدیم خونه
_فاطمه، علی رو بیار خوابش برده!
+باشه
در ماشینو قفل کردم و رفتیم توی خونه. بابا هم اومده بود.
_سلام بابا خوبی خسته نباشید؟!
_سلام عزیزم ممنون
رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم. فاطمه هم پشت سر من اومد توی اتاق
_بریم پایین؟
_اره بریم!
باهم رفتیم پایین و شامو خوردیم بعد از خوردن شام ظرفارو شستیم و اومدم برم توی اتاق که مامان گفت:
_حسنا بشین کارت دارم
+چشم!
_خاله زنگ زد فرداشب میان خونمون برای نشون و قول و قرارای عقد!
ته دلم با شنیدن اسم عقد خالی شد.
_چشم
رفتم توی اتاقم و فاطمه هم بعد من اومد توی اتاق نشسته بودم روی تختم. فاطمه هم اومد کنارم نشست:
_فردا شب چی میپوشی؟!
+وای نمیدونم چی بپوشم!
_یه چیزی بپوش دیگه!
+فاطمه یه سوال ذهنمو درگیر کرده بپرسم؟
_اوم بپرس!
+چیشد که تو یه دفعه چادرتو پوشیدی و شدی همون فاطمه قبلی؟!
_داستانش زیاده
+خب بگو میشنوم!
_راستش همون شبی که شما رفتید. صبحش انگشتر بخرید و من در جریان نبودم شبش خواب دیدم که یه نفر که خیلی جوون و قشنگ بود اومد کنارم و از دستم ناراحت بود. بهش گفتم چرا ازم ناراحتی گفت به خاطر کاراییه که کردم ازش پرسیدم کیه و منو از کجا میشناسه گفت اسمم حسینه و سی سال پیش رفتم و جونمو دادم که امروز تو بتونی راحت با #امنیت راه بری برای #حجابی که تو به راحتی کنارش گذاشتی رفتم و جنگیدم! از خواب پریدم صبح بود میخواسم ازت بپرسم ببینم شهیدی به اسم حسین میشناسی؟ که دیدم نیستی. گفتم حداقل گوشیمو پیدا کنم و توی گوگل سرچ کنم ببینم واقعا همچین کسی هست یا نه. کل خونه رو گشتم تا بالاخره گوشیو پیدا کردم اولش گفتم از تو بپرسم پیامت دادم اما بعدش گفتم حالا میگی میخوای چیکار و اینا رفتم توی گوگل سرچ کردم خیلی شهیدا بودن به اسم حسین اما هیچکدوم اونی نبودن که من دیدم. بعد از اون کلی گریه کردم و واقعاً پشیمون شدم از کارم
+الهی من فدات بشم خداروشکر که همین #شهید دستتو گرفت!
_اره واقعا خداروشکر!
صبح شد چشمامو باز کردم و بلند شدم تا برم کمک مامان امروز خیلی کار داره باید کمکش کنم! رفتم پایین
_سلام مامان صبحت بخیر
_سلام عزیزم صبح توام بخیر
رفتم و کمک مامان مشغول کار شدم بعد از تموم شدن کارای اشپزخونه رفتم تا اتاقمو مرتب کنم.
_فاطمه پاشو دیگه ظهره!
_باشه بزا بخوابم!
دیگه صداش نکردم و بعد از تموم شدن اتاقم رفتم تا کمی مطالعه کنم شاید از استرسم کم کنه! هزارتا فکر سراغم اومد یعنی تاریخ عقدمون کی میشه یعنی بعد از عقد اقامحسن چه جور آدمیه!
بالاخره بعد از ظهر رسید تقریبا یک ساعت تا اومدن خاله اینا مونده چون شام دعوت هستن زودترم میان. رفتم پایین که مامان داشت برنج درست میکرد
_مامان بیام کمک؟!
_نه عزیزم فاطمه هست تو برو کارتو بکن زنگ زدم خاله گفت تو راهن!
پس چند دقیقه دیگه میرسن.. استرسی توی دلم افتاد که تاحالا تجربه نکرده بودم سریع از پله ها رفتم بالا و اماده شدم. قران و برداشتم و روی قلبم گرفتم همیشه اینطوری آروم میشم! مثل همیشه قلبم که صداش از توی گوشم شنیده میشد اروم گرفت.
صدای زنگ خونه اومد! سریع از پله ها رفتم پایین و کنار مامان و فاطمه ایستادم بابا هم که رفت جلوی در تا با مهمونا بیاد داخل.
🌟ادامه دارد....
🌿نویسنده: منتظر۳۱۳
🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🌟🇮🇷🇮🇷🌟🇮🇷🇮🇷🌟
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۴۷ و ۴۸
اول بابای اقامحسن وارد شد. بعدش خاله و بعدش اقامحسن. یه پیرهن سفید پوشیده بود یه دسته گل نسبتا بزرگ دستش بود.
_سلام حسین آقا خوب هستید! سلام خاله خوبید!
به من که رسید سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت:
_سلام حسنا خانم، بفرمایید مبارک باشه!
از حرفش خندم گرفت. خوشم میاد خودشم تحویل میگیره و میگه مبارک باشه. خندمو جمع کردم. گل و گرفتم
_سلام ممنون!
خیلی گل قشنگی بود. فاطمه گل و از دستم گرفت و توی اشپزخونه برد.
_بیا عزیز دلم کنار خودم بشین!
خاله وسط مبل سه نفره نشسته بود و اقامحسن هم سمت راستش. نگاهی به مامان انداختم و رفتم کنار خاله نشستم از اینکه انقدر به اقامحسن نزدیک شد قلبم هر لحظه بیشتر از قبل محکم کوبیده میشد!
خاله و مامان که مشغول صحبت بودن و حسن آقا هم با بابا هم حرفای همیشگی که درمورد کشور و مملکت میزنن رو تکرار میکردن. اقامحسن هم سر به زیر نشسته بود و منم دست کمی ازش نداشتم. مامان گوشیشو از روی اپن برداشت و به طرف خاله گرفت
_اره ببین این مدلم خیلی قشنگه راحتم هست!
+وای ابجی اصلا چشمام از این فاصله نمیبینه عینکم که نیاوردم!
خاله این حرفو زد و از وسط ما بلند شد و رفت. با رفتن خاله استرسم بیشتر شد و شروع کرد دستام یخ بشه.
اقامحسن که از کار مامانش خندش گرفته بود اروم اروم میخندید منم حرص میخوردم!.... بعد از کلی حرفهای متفرقه بابا بالاخره گفت:
_خب بهتره بریم سر اصل مطلب، تکلیف این دوتا جوون رو روشن کنیم!
+بله حسین آقا با اجازتون امشب اومدیم تاریخ عقد و مشخص کنیم!
_بفرمایید!
+اگه اجازه بدید تاریخ عقدو ما انتخاب کردیم برای پس فردا البته میدونم شاید الان بگید چقدر عجله دارن اما آقا محسن چهار روز دیگه میرن مأموریت انشاالله برای همین میگیم که زودتر بشه!
_والا چی بگم حسن اقا.. تاریخ عقد خوبه مشکلی نداریم. البته اگه خود حسنا خانمم راضی باشن! نظرت چیه بابا؟!
اخه حالا من چی بگم توی این جمع مخصوصا الان که از هر موقع بیشتر به اقامحسن نزدیکم!
_نمیدونم هرچی خودتون صلاح میدونید!
×خب مبارکه محسن جان بابا پاشو شیرینیو پخش کن!
اقامحسن با لبخند عمیقی بلند شد و شیرینی رو جلوی بابا و حسن اقا گرفت بعدش اومد سراغ من از اینکه بین مامان و خاله اول آورد جلوی من، خندم گرفت
_بفرمایید!
_ممنون
شیرینی و برداشتم و رفت به بقیه تعارف کرد. و اومد نزدیکتر از قبل نشست جوری که اگه با خط کش اندازه گیری میکردی کلا پنج سانت فاصله داشتیم. انگار با تعیین عقد اقامحسن حس کرد دیگه همه چی تمومه!
_خب حسین اقا اجازه میدید بچه ها یکم دیگه باهم حرفاشونو بزنن!
_بله حتما
بلند شدم و به سمت بالا رفتم و اقامحسن هم پشت سر من اومد!
🌟ادامه دارد....
🌿نویسنده: منتظر۳۱۳
🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🌟🇮🇷🇮🇷🌟🇮🇷🇮🇷🌟
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۴۹ و ۵۰
_بفرمایید داخل اقامحسن
_شما بفرمایید مقدمترید...
وارد اتاق شدم و اقامحسن هم بعد من اومد روی صندلی اتاقم نشستم. اقامحسن هم روی تخت روبه روی من نشست.
_خب حسنا خانم خیلی حرف باهاتون دارم که تعریف کردن همش زمان میبره...
+میشنوم حرفاتونو
_خب من اوایل هم... این اوایل که میگم یعنی چهار پنج سال اخیر از حجب و حیاتون نجابتتون خیلی خوشم اومده اینکه انقدر مؤدب و خانوم هستید توی اینا هیچ شکی نیست، اما نمیدونم چرا دو دل بودم که پا پیش بزارم یا نه. توی یه مأموریتی که به اصفهان رفتیم بردنمون گلستان شهدای اصفهان. سر یکی از شهدا داشتم رد میشدم یهو اصلا به دلم افتاد همونجا بشینم...نشستم سر مزارش و باهاش حرف زدم و ازش خواستم که کمکم کنه این تصمیمی که میخوام بگیرم پشیمون نشم گفتم برگشتم یه نشونه بهم بده. قول دادم اگه فقط یه نشونه دیدم بیام جلو و اگه این وصلت انجام شد بیام با همسرم سر مزارش. سر قولمم هستم!اومدم تهران که مامان گفت خانمجون گفته براتون خواستگار اومده. ته دلم خالی شد دیگه نتونستم طاقت بیارم و همه چیو به مامان گفتم و الان در خدمت شمام!
انقدر حرفای محسن دلنشین بود که محو حرفاش شده بودم....نفهمیدم کی حرفش تموم شد!
_حسنا خانم! کجایید؟!
+ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد!
_اشکال نداره اینا رو گفتم که بدونید من شما رو از شهدا خواستم و اونا این لطف بزرگ و به من کردن و قراره شما بشید خانم من!
به من گفت خانم من..! اصلا باورم نمیشه این محسن همون محسنه همون که حتی سلام هم به زور میکرد....
_حسنا جان مامان بیاید پایین!
+خب اقا محسن بریم؟!
_اره بریم فقط یه لحظه من شماره اصلیمو فکر نکنم داشته باشید بهتون بدم کاری داشتید به اون خطم زنگ بزنید!
+چشم بفرمایید
شمارشو داد و از اتاق اومدیم بیرون. فاطمه کنار خاله نشسته بود و حرف میزد خاله سر فاطمه رو بوسید و گفت
_خب خداروشکر!.....عه سلام عزیزم اومدید پایین!
_سلام بله
نشستم کنار خاله.
_پاشو عزیز دلم بشین کنار شوهرت تنها نشسته!
از حرف خاله خجالت کشیدم نگاهی به مامان کردم که با سر اشاره کرد که برم کنار اقامحسن. اصلا اقامحسن حواسش به ما نبود و داشت با بابا حرف میزد. گرم حرف زدن بود نیازی نیست من برم کنارش! اما خب مامان هنوز داشت نگاهم میکرد به اجبار و خجالت بلند شدم.
_خاله فداتشم لطفا این میوه هم بگیر بخور جون بگیری یکم!
_چشم
بشقاب میوه رو گرفتم و رفتم کنار آقامحسن نزدیکش شدم روشو از بابا گرفت و نگاهم کرد و به لبخند معناداری زد و یکم خودشو کشید کنارتر
سرمو انداختم پایین و نشستم کنارش با فاصله از استرس و خجالت با دستام بازی میکردم.
_بفرمایید حسنا خانم!
سرمو چرخوندم اقامحسن میوه ها رو پوست کنده بود و با سلیقه چیده بود توی ظرف. از کارش خیلی خوشم اومد و نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم...
🌟ادامه دارد....
🌿نویسنده: منتظر۳۱۳
🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🌟🇮🇷🇮🇷🌟🇮🇷🇮🇷🌟
هدایت شده از 🇮🇷 سامانه مردم رسی
🔰پویش بزرگ آقای #اژهای_کجایی!؟
⭕️آقای اژه ای رئیس محترم قوه قضاییه، امید مردم برای برخورد با قانونشکنان به شماست!!!
▪️لطفا قانون شکنی مدیران را برخورد کنید!!
▪️حرمت امام زاده به متولی اون هست.
▪️وقتی آقای #ظریف غیر قانونی منصوب می شود و رسما می گوید آقای پزشکیان قانون را اجرا نمیکند و این عدم اجرا را به شما و مجلس نسبت می دهد. چه توقعی از اجرای قانون توسط مردم عادی داریم؟
🚨آقای #اژهای_کجایی؟!
😔برای خون دل خوردن های مردم انقلابی کاری کن!
😐ما در پویشی مشابه از آقای قالیباف هم خواستیم که کاری کند.
⁉️آقای اژهای آیا فقط نظاره گر هستید!؟
🚨آقای #اژهای_کجایی؟
▪️چه کسی باید با ظریف برخورد کند؟!
▪️آیا حرفهای اخیر او را باور کنیم !؟
✅برای امضای این پویش به لینک زیر مراجعه کنید.👇
🔗 https://mardomrasi.ir/ezhe
▪️جمع چند هزار امضای پویش آقای قالیباف و آقای اژه ای به دست ایشان خواهد رسید انشالله.
#انتشار_انقلابی
#شخصی_مخاطبین
یا علی👏
▪️▪️▪️▪️
🇮🇷 سامانه هوشمند نظارت مردمی، مردم رسی
📩 10004996
🌐 UU1.IR
📮 https://ble.ir/10004996bot
🔰https://eitaa.com/joinchat/1086128478C5be95d2608
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۵۱ و ۵۲
_خب زهرا جون، خواهر اگه اجازه بدید امشب انگشتر نشونو دست حسنا خانمم بکنم!
_بفرمایید مبارک باشه
خاله سمتم اومد و توی جا انگشتری زیبایی گذاشته بود جلو اومد و انگشترو دستم کرد بعد از اینکه رفت توی انگشتم همه صلوات فرستادن. مامان و خاله بوسم کردن و تبریک گفتن
_ببینم انگشترتو اجی!
انگشترمو طرف فاطمه گرفتم
_وای خیلی قشنگه مبارکت باشه عزیزم!
_ممنون عزیزدلم انشاالله روزی خودت!
همهمه ای به پا شد هرکی داشت در مورد یه چیزی صحبت میکرد فقط من و اقامحسن ساکت بودیم و با لبخند بقیه رو نگاه میکردیم. که محسن این سکوتو شکست
_مبارکتون باشه
_ممنون
حسن اقا ایستاد و گفت:
_خب دیگه بیشتر از این زحمت نمیدیم دستتون درد نکنه. مبارک باشه
خاله هم کنار حسن اقا ایستاد
_حسین اقا اگه میشه فردا بیایم حسنا خانمو ببریم خرید عقد چون دیگه وقت نداریم همین فردا فقط وقته!
_بفرمایید اشکالی نداره
خاله رو به من کرد و گفت:
_پس عزیز دلم فردا ساعت شش صبح اماده باش
از ساعتی که خاله گفت مغزم سوت کشید اخه شش صبح که خیلی زوده. اما خب من از ذوقی که برای فردا دارم فکر نکنم اصلا خوابم ببره!
خداحافظی کردیم و اومدیم تو علی که همون سر شب از بس خسته بود خوابش برد گوشه پذیرایی بغلش کردم و رفتم بالا روی تختش گذاشتمش. چادرمو درآوردم و اومدم پایین.
_مامان الان میام ظرفا رو میشورم
+نه عزیزم تو برو بخواب که فردا خسته نباشی فاطمه هست کمکم!
_چشم شبتون بخیر
+شب بخیر عزیزم
رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم کلی فکر و خیال بعد از عقدمون اومد سراغم بدترین فکری هم که میکردم این بود که چهل روز بیشتر بعد عقدم نمیتونستم کنار محسن باشم...
اما خب خودم همه شرایطشو قبول کردم و قول دادم با همشون کنار بیام...انقدر فکر و خیال کردم که فاطمه اومد توی اتاق
_بیداری هنوز؟
+اوم خوابم نمیبره
_اخی بچم فکرش درگیره!
هر دو خندیدیم
_خب حالا که خوابت نمیبره منم خوابم نمیاد! بیا باهم حرف بزنیم
+باشه حرف بزنیم!
_خب حسنا یه چیزی بگم!
+اره بگو
_اون روز بود که من توی اتاق مامان بودم و گریه میکردم!
+خب
_تلفن خونمون که زنگ خورد مامان فرداش بهم گفت که مامان همون اقا سید علی بوده.
+اه بازم زنگ زده مگه مامان نگفت نامزد دارم من!
_نه ایندفعه برا تو زنگ نزد
+پس برا کی زنگ زد؟
_برا من!
+تو؟
_اره
+خب حالا میخوای چیکار کنی؟
🌟ادامه دارد....
🌿نویسنده: منتظر۳۱۳
🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🌟🇮🇷🇮🇷🌟🇮🇷🇮🇷🌟
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۵۳ و ۵۴
_چیو چیکار کنم؟!
+میگم میخوای چی جوابشونو بدی؟!
_فعلا گفتم فکرامو بکنم بعدم اومدم با تو مشورت کنم که باهاش حرف زدی چه جور آدمیه؟
+خب ادم خوبیه!
_همین!؟
+فعلا در همین حد میتونم بهت بگم شما خودت فکراتو بکنم قرار بزارید همو ببینید ببین خوشت میاد یا نه!
_اوم باشه بخواب مگه فردا صبح نباید بری خرید؟!
+اره اما خوابم نمیبره چیکار کنم؟!
_نمیدونم یکم چشماتو ببند تا خوابت ببره الان ساعت چهار صبح هست یک ساعت دیگه اذانه بعدشم باید بری
+باشه شب بخیر
_شبت بخیر
بعد از چند دقیقه به زور خوابم برد با صدای اذان از خواب بیدار شدم رفتم طبقه پایین و وضو گرفتم اومدم بالا. اهسته از کنار اتاق علی رد شدم که بیدار نشه
_ابجی حسنا!
+جانم داداشی بیداری؟!
_نه تشنمه اب بهم میدی
+باشه عزیزم
برگشتم توی آشپزخونه و لیوانو پر اب کردم رفتم بالا علی ابو خورد و خوابید. نمازمو با فاطمه خوندم و دیگه خوابم نبرد فقط کل امشب یک ساعت خوابیده بودم!
صدای پیامک گوشیم بلند شد
سمت گوشی رفتم اسم اقا محسن روی صفحه نشون میداد سریع رمز گوشیو باز کردم.
_سلام حسنا خانوم صبح بخیر بیدارید؟
دستمو بردم روی صفحه تایپ و تایپ کردم:
_سلام صبح شما هم بخیر ممنون بله بیدارم!
بعد از چند دقیقه پیام فرستاد:
_خب خداروشکر گفتم خوابتون نبره بیدارتون کنم برای نماز
+ممنون زحمت کشیدید
_خواهش میکنم فعلا یاعلی
ساعت پنج و نیم شد بلند شدم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم
_سلام عزیزم بیدار شدی؟ میخواستم بیام صدات کنم
+سلام صبحتون بخیر بله بیدار بودم خوابم نبرد
_چرا پس؟
+نمیدونم خوابم نبرد
_باشه بیا چایی بخور
کنار مامان نشستم و صبحانمو خوردم
_حسنا پاشو برو علی رو صدا کن باید بره مدرسه خودتم اماده شو الان باید بریم
_چشم
از سر میز بلند شدم و رفتم در اتاق علی
_داداشی پاشو عزیزم باید بری مدرسه
+حال ندارم برم من نمیرم امروز
_عه پاشو دیگه
+نمیخوام
_پاشو دیگه اگه بری قول میدم برات یه کادو قشنگ بخرم
چشماشو سریع باز کرد و با خوشحالی گفت
_قول میدی؟!
+اره عزیزم پاشو
_چشم
+افرین عزیزدلم
علی از تختش بیرون اومد و رفت پایین رفتم توی اتاقم و حاضر شدم
صدای زنگ در اومد سریع کش چادرمو روی سرم انداختم
_حسنا مامان بیا اقا محسن و خاله اومدن
_چشم اومدم
🌟ادامه دارد....
🌿نویسنده: منتظر۳۱۳
🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🌟🇮🇷🇮🇷🌟🇮🇷🇮🇷🌟
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۵۵ و ۵۶
کیفمو برداشتم و سریع از پله ها رفتم پایین برای اخرین بار خودمو توی ایینه راهرو نگاه کردم. خب خداروشکر همه چی خوبه.
کفش هامو برداشتم و رفتم بیرون. اقامحسن به ماشین تکیه داده بود و مامان و خاله هم توی ماشین نشسته بودن.
_سلام ببخشید منتظر موندید!
_سلام خواهش میکنم بفرمایید. داخل ماشین تا بریم
سوار ماشین شدم و راه افتادیم بعد از چهل دقیقه توی راه موندن بالاخره رسیدیم جلوی مجتمعی بزرگ و شیک.
_خب مامان جان من ماشینو پارک میکنم شما پیاده بشید تا بیام!
_باشه عزیزم
همه از ماشین پیاده شدیم و با خاله و مامان کنار مجتمع ایستادیم تا محسن بیاد
_حسنا انگشترت دستت نیست؟!
دست چپمو از زیر چادر بیرون اوردم و نشون خاله دادم
_چرا خاله جان دستمه این دستم زیر چادرم بود
_اها خب ترسیدم گفتم نکنه یادت بره بندازی تو دستت هیچ وقت از دستت در نیار یا اگه اوردی سریع دستت کن
لبخندی دندون نما زدم.
_چشم
_چشمت بی بلا عزیز دلم
گوشی خاله زنگ خورد خاله دستشو توی کیفش کرد و گوشیشو پیدا کرد
_سلام عزیزم ما همینجا جلوی مجتمع ایستادیم بیا جلو میبینی ما رو
مامان رفت کنار خاله ایستاد:
_محسن بود؟!
_اره میگه جا نبوده ماشینو آخر خیابون پارک کرده داره خودش میاد
اقامحسن از دور داشت میومد سمت ما رسید کنارمون و مامان رفت جلو
_چیشد خاله ماشینو کجا گذاشتی؟
_خیلی شلوغه ماشینو گذاشتم اخر خیابون فقط بعد خرید باید برم ماشینو بیارم اینجا
محسن کنار خاله ایستاده بود و مامان کنار خاله و منم کنار مامان ایستاده بودم. وارد مجتمع شدیم خیلی شیک و بزرگ بود
_حسنا جان خاله اول بریم طلا بخریم یا لباس؟
_نمیدونم خاله فرق نداره
اقامحسن رو به مامانش گفت
_اول بریم لباس بخریم برا طلا میریم مغازه همون رفیقم که انگشترو خریدیم
_عه اره راستی باشه
بعد از کلی گشتن مغازه ها چشمم خورد به یه مانتوی خیلی قشنگ که رنگش صورتی بود و گلای ریزی روی استیناش کار شده بود و مروارید داشت خیلی مانتوی قشنگی بود
_مامان این مانتو قشنگه؟
خاله برگشت طرفم و گفت
_کدوم عزیزم؟
مانتو رو با دستم نشون دادم
_اره خیلی قشنگه
آقامحسن و مامان هم تایید کردن و وارد مغازه شدیم. فروشنده خیلی حجاب بدی داشت جوری که اصلا هیچی سرش نبود و یه اهنگ بلند هم گذاشته بودن. بیشتر از همه نگران محسن بودم که تا وارد مغازه شدیم سرشو انداخت پایین و بی قرار بود.
اروم به خاله چیزی گفت و اومد نزدیک من
_حسنا خانم من میرم بیرون شما خرید بکنید من همینجا بیرون ایستادم
خیلی از این کارش خوشم اومد لبخندی زدم و گفتم:
_چشم
🌟ادامه دارد....
🌿نویسنده: منتظر۳۱۳
🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🌟🇮🇷🇮🇷🌟🇮🇷🇮🇷🌟
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی
🌿 #عشق_پاک
🌟قسمت ۵۷ و ۵۸
خاله رو به خانم فروشنده کرد و گفت:
_سلام خانم خسته نباشید این مانتو صورتیه سایز دخترم دارید؟
خاله به من اشاره کرد...
_ببینمت عزیزم، چادرتو باز کن
جلوی چادرمو باز کردم
_بله بزارید ببینم
رفت سمت مانتو و اومد طرفم
_بیا عزیزم همین یه سایز کوچیکو ازش دارم که فکر کنم بهت بخوره بپوش ببین چطوریه!
مانتو رو ازش گرفتم و رفتم توی یکی از اتاقای خالی و پوشیدمش. از توی ایینه نگاه کردم چقدر بهم میومد قشنگ همه چیزش اندازه بود.
_پوشیدی خاله؟!
_بله پوشیدم
_پس درو باز کن تا ببینم چطوریه
در اتاقو باز کردم مامان و خاله نگاه کردن
_مبارکت باشه عزیز دل مامان خیلی بهت میاد!
_ممنون مامان جونم
خاله هم گفت خیلی قشنگه بیرون رفتن مانتو رو عوض کردم و لباسای خودمو پوشیدم و چادرمو سرم کردم رفتم بیرون.
بعد از حساب کردن مانتو از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم بقیه خریدا رو کردیم. تقریبا ظهر بود که همه خریدا تموم شد
_زهرا من امروز غذا پختم که ناهار بیاید خونمون
+نه اجی ممنون زحمت نکش بچه ها خونه تنهان
_خب زنگ بزن حسین آقا بگو فاطمه و علی هم با خودش بیاره!
بعد از کلی اصرار مامان قبول کرد که بریم توی راه بودیم که یادم اومد اروم نزدیک گوش مامان رفتم و گفتم:
_مامان مگه نوبت ارایشگاه نگرفتی برای اصلاح صورت؟!
مامان یهو زد روی پای خودش و گفت:
_واای خوب شد گفتی داشت یادم میرفت یه ساعت دیگه باید اونجا باشیم اونم که اون سر شهره
خاله با تعجب برگشت رو به مامان گفت:
_چیشده کجا اون سر شهره؟
مامان اروم به خاله گفت که جریان چیه! خاله گفت:
_خب طوری نیست سریع میریم خونه ناهار میخوریم محسن میرسونتتون
اروم زدم به پای مامان و لب زدم من با آقامحسن نمیرما!
مامان نگاهشو ازم گرفت
_نه اجی به حسین اقا گفتم میاد میبرتمون
_باشه پس حالا میریم سریع ناهار بخورید
اقامحسن رو به خاله کرد و گفت:
_جریان چیه انقدر پچ پچ میکنید؟!
خاله خندید و گفت:
_به وقتش میفهمی شما فقط یکم سریعتر برو
_چی بگم؟! چشم
🌟ادامه دارد....
🌿نویسنده: منتظر۳۱۳
🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🌟🇮🇷🇮🇷🌟🇮🇷🇮🇷🌟