╲\╭┓
╭🌺🍂🍃
┗╯\╲ ❁﷽❁
📚 #از_یاد_رفته_۱
🔰 #قسمت_هجدهم (بخش اول)
عادت به نگاه گناه؛ با چاشنی ترس و سردرد
📍تهران- خیابان ولیعصر(عج)
✍ از محل کار برمی گشت، خسته بود و سرش درد می کرد🤕
از پیاده رو به سمت ایستگاه BRT رفت و به شیشه های کنار ایستگاه تکیه زد. به جای خاصی نگاه نمی کرد. نگاهش روی تابلوی مغازه های کنار خیابان میچرخید.
ناگهان نگاه مردی همهی توجهش را جذب خود کرد ...🤔
مردی که کنار پیاده رو به موتورش تکیه زده بود و به عابران نگاه میکرد، تعجبش از نگاه عمیق مرد به یک خانم چادری بود😳
سرش درد می کرد اصلا حوصله تذکر دادن نداشت😣
برای همین به وجدانش گفت: احتمالا اشتباه دیدی تهمت نزن به مردم!
در همین لحظه دو خانم مانتویی با اوضاع نه چندان مناسب از جلوی مرد رد شدند، و مرد از افق تا افق با نگاهش بدرقه شان کرد ‼️
آن قدر واضح نگاه میکرد که نمیشد انکارش کنی، باز با خودش زیر لب غرغر کرد حال ندارم! سرم درد میکند!
کمی هم ته دلش از هیکل گنده مرد میترسید. برای بار سوم دختری با وضع نامناسب از جلویش رد شد و مرد انگار با نگاهش داشت صورت زن را لمس می کرد🤭
اتوبوس هم آمده بود 🚌
اما دیگر خونش به جوش آمد😡
اصلا جای گذشتن نداشت.
رفت جلو🚶♂️ تاحالا چنین تذکری نداده بود!
چند ثانیه با خودش به کلمات فکر کرد. از پشت دستش را روی شانه موتور سوار زد ...
#ادامه_دارد...
╲\╭┓
╭🌺🍂🍃
┗╯\╲ ❁﷽❁
📚 #از_یاد_رفته_۱
🔰 #قسمت_هجدهم (بخش دوم)
عادت به نگاه گناه؛ با چاشنی ترس و سردرد
✍ با مهربانیای که خودش از هم خودش انتظار نداشت گفت: سلام داداش خوبی؟😊
➖ سلام کجا میخوای بری؟
➕ جایی نمیرم! خواستم بگم داداش این نگاههای شما درست نیست!👁
➖ چی؟؟؟ کدوم نگاه؟!🤔
➕ خودت خوب میدونی!
➖ آها! همین که به عابرها نگاه میکنم؟!
➕ بله به عابران خانم!🧕
زیر لب خندید و گفت: بیخیال بابا!😅😕
➕ دِه نه دِه! نمیشه بیخیال شد. فکر کن خواهر و مادر خودت باشن! خوشت میاد؟
لحن مرد عوض شد. با لحن کودکانه و از سر ضعف گفت: عادت کردم داداش نمیتونم نگاه نکنم 😔
➕ باید بخوای تا درست بشه.
➖ نمیشه به خدا 😞
➕ یه خورده به حرفم فکر کن. بگذار جای خواهر خودت، مادر خودت.
موتور سوار سرش را پایین انداخته و به فکر فرو رفته بود.
اتوبوس بعدی آمده بود 🚌
سر دردش اما رفته بود! 😇
یکی از بهترین روزهای زندگیاش بود!🌹
🗣 به نقل از یکی از بچههای دانشگاه تهران