eitaa logo
عصرانه (تقی شجاعی)
242 دنبال‌کننده
1هزار عکس
304 ویدیو
5 فایل
دخمه‌ای مجازی جهت داد زدن با صدای: #تقی_شجاعی 😎 ( فعال انفرادی🚶 نویسنده پلنگ‌زخمی، احتناک، وقتی‌بابا‌رئیس‌بود، پادشاه کرایه‌ای، شریان و...) ارتباط با ادمین: @Shojaei66 اینستاگرام: https://www.instagram.com/taghishojaei66?r=nametag
مشاهده در ایتا
دانلود
عصرانه (تقی شجاعی)
الحمدلله منتشر شد... [ @asraneh313 ]
۱۸ مرداد ۱۳۹۶ بود که خبرِ بریده شدن سری، نه ایران، که جهان را تبدیل به مجلس روضه کرد. جوان بیست‌وپنج‌ساله گمنامی که تمام عمر خویش از دیده شدن و شهرت فراری بود ظرف چندساعت تیتر یکِ اخبار جهان را به خود اختصاص داد. سوای صحنه‌های دلخراشی که از اسارت و شکنجه و به قتلگاه رفتن او در فضای مجازی منتشر شد و دل‌ها را به تکاپو انداخت؛ تصویر چشمان غرورانگیز او در لحظه‌ای که فقط چند قدم با مرگ، فقط چند نفس با بریده شدن سرش فاصله داشت، قلب‌های یک کشور را مسخر خود کرد. و همین شد که ظرف چندروز، جهان حقیقی و مجازی در کره ارض به تکریم او پرداخت و انسان‌های آزاده در سراسر زمین درمقابل شکوه و عظمت جان‌باختگی او سرِ تعظیم فرود آورد. در آن روزها که هرکس به بهانه‌ای از او یاد می‌کرد؛ نقاش با نقش‌های بدیعش، شاعر با شعرهای لطیفش، و هر صنف و هر گروهی او را الگو و قهرمان نسل امروز معرفی می‌کرد، ایده نگارش "احتناک" توسط یکی از اساتید و رفقای بزرگوارم به من و دوست عزیز دیگری پیشنهاد شد. ابتدا قرار بود بخش مربوط به فرشتگان توسط من و بخش جنیان توسط دوست و همکار نویسنده‌ام آقای رضا عیوضی نگاشته شود. لیکن سنگینی طرح و نیاز آن به مطالعه و پژوهش بسیار باعث شد که کار با وقفه‌های مداوم روبه‌رو شود. به طوریکه آقا رضای عزیز ترجیح داد کار جنیان را نیز به من سپرده و خود در آغوش ملائکه به ادامه طنازی‌هایش بپردازد. و چنین شد که پروسه پژوهش و مطالعه و نگارش و بازنویسی‌های بیش از بیست بار این کتاب حدود سه سال به طول انجامید. و سرانجام به لطف خدا این تلاش‌ها امروز به ثمر رسید. از خدای منان بابت منتی که بر سرم نهاد تا این کتاب را به سرانجام برسانم حقیرانه سپاسگزارم. و امید دارم که روزی که ایمان‌های صوری به کار هیچکس نمی‌آید، شهید محسن حججی نیم‌نگاهی به من بیندازد. پ.ن۱: ابتدا از آقا محسن عزیز حقیرانه التماس دعا دارم و با تمام وجود عرض میکنم که زیبایی‌های احتمالی کتاب از نگاه او بوده و نقایص و ضعف‌های قطعیِ آن به سیاهی‌های وجودی نویسنده برمی‌گردد. پ.ن۲: از نشر معارف، از همکار نویسنده‌ام آقای و همه بزرگوارانی که در بهتر شدن اثر یاری‌ام نمودند صمیمانه ممنونم. [ @asraneh313 ]
عصرانه (تقی شجاعی)
دعوا؛ همان دعوای اول خلقت بر سرِ مقام خلافت است... [ @asraneh313 ]
🌺ناخنکی به کتاب🌺 - «اشکالی در این نیست که طالب قدرت باشی و خود را برتر از دیگران برای این مقام ببینی. ابلیس نیز به واسطۀ آتشِ درونش، خود را شایستۀ سجده دید! اما اشکال در این است که به صراحت، خواستۀ خویش را بر زبان نیاوری و پشت کلماتی مقدس، خود را و مقصود خود را پنهان کنی. از ستم فریاد بکشی؛ و با ستم مردم سرزمین خویش را بکُشی. برای رهایی انسان سینه چاک کنی؛ و سینۀ انسانی بی‌گناه را با شمشیرِ رهایت بدَری. از میراث صالحان سخن بگویی؛ و دست در دست مردمانی که صالح‌ترین انسان‌های زمین را کشته‌اند، بدهی. که چه؟ که من می‌خواهم بهار برای شما رقم بزنم. رهایی، عدل، راستی، مهربانی.» عاصف سرخ شد. گویی خنجری ناغافل بر سینه‌اش نشست. گوشه چشمش پرید و زخم دیرین چشم چپش لرزید و همزمان لرزشی آشکار در نگاهش پدیدار شد. نگاهی که عمق درونش را اینک از طریق حفرۀ سیاه چشم به نمایش گذاشته بود. به این اندیشید که از کدام معبر وارد این میدان‌گاهِ جدال کلمات شود و پاسخ این ضربتِ کلام را به کلام بدهد. بی‌اختیار با دست‌های لرزانش دست به قبضۀ شمشیرش برد و سفت آن را گرفت تا شاید اندکی از لرزۀ درونش بکاهد. حاکم با اندوهی آرام در سخن، ادامه داد: «نه عاصف. این دعوا، دعوای عدالت و راستی و ایستادن مقابل ستم نیست. خودت هم می‌دانی. دعوا همان دعوای اولِ خلقت بر سر مقام خلافت است. مقامی که به‌خاطر آن، برادری خون برادری را ریخت. نشان به آن نشان که تو اکنون در احاطۀ سربازان سرزمین اُور، مقابل مردمان سرزمین خودت ایستاده‌ای.» [ @asraneh313 ]
🌺ناخنکی به کتاب🌺 - «اشکالی در این نیست که طالب قدرت باشی و خود را برتر از دیگران برای این مقام ببینی. ابلیس نیز به واسطۀ آتشِ درونش، خود را شایستۀ سجده دید! اما اشکال در این است که به صراحت، خواستۀ خویش را بر زبان نیاوری و پشت کلماتی مقدس، خود را و مقصود خود را پنهان کنی. از ستم فریاد بکشی؛ و با ستم مردم سرزمین خویش را بکُشی. برای رهایی انسان سینه چاک کنی؛ و سینۀ انسانی بی‌گناه را با شمشیرِ رهایت بدَری. از میراث صالحان سخن بگویی؛ و دست در دست مردمانی که صالح‌ترین انسان‌های زمین را کشته‌اند، بدهی. که چه؟ که من می‌خواهم بهار برای شما رقم بزنم. رهایی، عدل، راستی، مهربانی.» عاصف سرخ شد. گویی خنجری ناغافل بر سینه‌اش نشست. گوشه چشمش پرید و زخم دیرین چشم چپش لرزید و همزمان لرزشی آشکار در نگاهش پدیدار شد. نگاهی که عمق درونش را اینک از طریق حفرۀ سیاه چشم به نمایش گذاشته بود. به این اندیشید که از کدام معبر وارد این میدان‌گاهِ جدال کلمات شود و پاسخ این ضربتِ کلام را به کلام بدهد. بی‌اختیار با دست‌های لرزانش دست به قبضۀ شمشیرش برد و سفت آن را گرفت تا شاید اندکی از لرزۀ درونش بکاهد. حاکم با اندوهی آرام در سخن، ادامه داد: «نه عاصف. این دعوا، دعوای عدالت و راستی و ایستادن مقابل ستم نیست. خودت هم می‌دانی. دعوا همان دعوای اولِ خلقت بر سر مقام خلافت است. مقامی که به‌خاطر آن، برادری خون برادری را ریخت. نشان به آن نشان که تو اکنون در احاطۀ سربازان سرزمین اُور، مقابل مردمان سرزمین خودت ایستاده‌ای.» [ @asraneh313 ]