ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_82 به خانه که رسید ،باز گیتی را دید، نمیدانست چرا
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_83
هاشن.....محاله حاجی به دخترش نه بگه.....هنوز جیبم اونقدر پُر نشده که بخوام بیخیالِ همه
چی بشم....(
روح از تنِ میعاد جداشده بود ،میگویند رنگِ رخساره خبر میدهد از سرِ درون ،همین بود
دیگر رنگی که به صورت نداشت ،سکوتش هم به حقیقتِ این
ماجرادامن میزد...
حاج رضا برخاست به سمتِ میعاد رفت و رو به رویش ایستاد ،میعاد بلندشد..عزمش را جزم
کردو گفت:
_دروغه حاجی،پاپوشه، خودتون که منو میشناسین ، همچین ادمیم؟؟ نمیدونم دختر تون چرا
با من دشمنی میکنه...فقط میدونم که میخواد منو از چشمِ
تون بندازه حاجی...
گیسو با پرخاشگری بلند شدو گفت:
_صدایی که پخش شد صدای تو نبود، اینو چی میگی ؟! میخوای بگی اینم دروغه ؟!تو نیستی
کنارِ این زن ؟!
عکس و فیلم هارا تک تک نشانش داد...
حاجی غریدو گفت:
_این زن کیه میعاد؟! با همچین آدمایی سرو کار داشتی و من نمیدونستم؟؟!؟ این زن با این
سرو ریخت!!!!...معلومه کسی که داره دروغ میگه تویی نه
گیسو...
جوابی نداشت که بدهد، هرچه سریع تر بایداز مهلکه میگریخت ،اما چگونه ؛دستش بد رو
شده بود...فکرش راهم نمیکرد روزی گیسو موی دماغ شود و تمامِ
نقشه هایش را نقشِ برآب کند...گیتی جلو آمد با چشمانی اشکی به شوهرش زُل زد ،اختیار
ازکف داد ،دستش را باال بردو به صورتِ میعاد کوبید...
*************
همه بی حرف نشسته بودند،معصومه خانم جرعه جرعه آب قند در دهان گیتی میریخت و به
این بخت زیر لب لعنت میفرستاد...
گیسو به مادرش توپید و گفت:
_این بخت بد نبودِمادر من ،دخترت چشمهاشو باز نکرد تا درست انتخاب کنه ،پس بیخودی
گردن بخت و اقبال ننداز...
گیتی دستانِ مادرش را پس زد تکیه اش را از روی مبل برداشت و رو به گیسو با خشم و
گریه گفت:
_خیالت راحت شد؟! حاال که آتیش انداختی به زندگیم خوش خوشانته؟!
گیسو با تعجب به گیتی مینگریست باورش نمیشد...بخاطر زندگی خواهرش این کار را
کرده بود اما االن گیتی طلبکارانه گیسو را مقصر میدانست...
گیسو افسار پاره کردو گفت:
_چرا چرت و پرت میگی ؟؟؟ اونی که آتیش انداخت تو زندگیت شوهرِ نمک به حرومت
بود نه منی که دستشو رو کردم و روی واقعیش رو بهتون نشون
دادم...
_چرا؟! مگه کسی ازت خواسته بود اینکارو کنی؟! به تو چه ربطی داشت؟!اصال من دلم
میخواست همونجوری بااین ادم زندگی کنم، واسه چی کاری
کردی که زندگیم از هم بپاشه؟!نمیتونستی خوشبختی خواهرت رو ببینی نه؟
_هه ،خوشبختی؟!تو خوشبخت بودی؟! جُکِ سال رو گفتی خواهر من، نگو که عاشق این
مرتیکه ی خیکی شده بودی که باورم نمیشه...هرکی ندونه منکه
خوب میدونم ، پشیمون بودی از ازدواج با میعاد پس واسه من جانماز آب نکش ، ادای
آدمهای خوشبخت هم درنیار...
حاج رضا فریاد کشید:
_بسه تمومش کنید ،چتونه عینِ سگ و گربه می مونین ! مثالً خواهرین ولی همش پاچه ی
همو میگیرین..
در این بین زنگ در عمارت به صدا درآمد ،سبحان به سمت آیفون رفت،گیسو بدون توجه
به صدای زنگ رو به حاج رضا گفت:
_بفرمایید اقا جون تحویل بگیرین، اینم از کسی که اعتقاد داشتی بهتر از اونو برای دخترت
پیدا نمیکنی.... مرتیکه ی دو دوزه بازِ دو زنه..... راحت سرت
شیره مالیدن حاج اقا..
_ حرف دهنت رو بفهم بچه...
_حرف دهنمو میفهمم حاجی ، درست ترین حرف عمرم رو دارم میزنم ، باعث و بانیه
بدبختی امروز دخترت ،فقط یه نفرِ... اونم خودٍ شمایی حاج اقا...
حاج رضا صورتش از شدت خشم کبود شده بودبه سمت گیسو قدم برداشت دستش را بلند
کرد تا به صورتِ این دختر زبان دراز بکوبد که دستش در هوا
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_83 هاشن.....محاله حاجی به دخترش نه بگه.....هنوز ج
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_84
ثابت ماند،گیسو سربلند کرد تا چیزی که مانع شده را ببیند...در کمال تعجب آذین را کنار
خود دید که دست حاج رضا را گرفته ودر هوا نگه داشته..به کل
فراموش کرد که قرار بودامشب آذین را ببیند..
_ول کن دستمو پسر ،به چه جرأتی جلوی من رو میگیری؟!
_ _ببخشید حاج اقا ولی اونی که روش دست بلند کردین ، فقط دختر شما نیست نامزد منم
هست نمیتونم اجازه بدم همچین کاری کنید...
حاج رضا دستش را از حصار انگشتان آذین جدا کردو با خشم غرید:
_این دختر هنوز تو خونه ی من زندگی میکنه ، هروقت اسمش رفت تو شناسنامه ات بیا
جلوی روم و سینه سپر کن...
_ _پس واجب شد هرچه سریعتر مقدماتش رو آماده کنم و همه چیز رو قانونی کنم...
_نمیدونستم همچین زبونِ برنده ای داری پسر جون...اقای موّدت به پسرش یاد نداده با
بزرگ تراز خودش چطور برخورد کنه؟!
_پدرم هرچیزی رو که بهم یاد نداده باشه ،یه چیزی رو خوب بهم یاد داده حاج اقا ،اونم
اینکه دستم رو روی ضعیف تراز خودم دراز نکنم...
با همین جمله ی آخرش حاج رضا را کیش و مات کرد....
باالخره حاج رضا خود را جمع و جور کردو رو به آذین با خشم گفت:
_خیال نکن حاال که دخترم رسماً نامزدت شده ،دیگه کاری از دستم بر نمیاد...اراده کنم
میتونم بزنم زیر همه چیو ،این نامزدی رو بهم بزنم...هنوز اختیار
دارِ این دختر منم پسر جان..
آذین دست به سینه ایستاد و با اخم پاسخش را داد:
_تا اونجایی که من شناسمتون هیچوقت این کارو نمیکنید ،توی این دنیا آبروتون از
هرچیزی براتون مهم ترِحاجی...منو از چیزی که هیچوقت اتفاق
نمیوفته...نترسونین...
حاج رضا تسبیحش را در مشتِ گره خورده اش فشرد هیچوقت فکرش را نمیکرد این پسر
روزی؛ رودر رویش بایستدو رَجَز بخواند...
خواست چیزی بگوید ودهانِ این پسر را ببندد،که صدای سبحان را شنید :
_ای بابا بس کنید....آقاجون از شما بعیده...االن ماجرای گیتی مهم ترِ یا بحثِ بهم خوردن یا
نخوردن نامزدیِ گیسو ؟! باید یه فکری بکنیم و حسابِ این
میعادِ خدانشناس رو بزاریم کفِ دستش...
حاج رضا نفسِ پُرحرصش را بیرون داد،دیگر از دستِ دخترهایش کالفه شده بود ،کم مانده
بود سر به کوه و بیابان بگذارد...حاال سینه سپر کردن های
آذین برای گیسو مقابلِ حاج رضا هم به آن اضافه شده بود...
برای سبحان سری تکان داد و گفت:
_از زیرِ سنگم شده این نمک به حروم رو پیدا میکنی ، اول خرده حسابهای خودم رو باهاش
تسویه میکنم بعد طالق گیتی رو ازش میگیرم...از مادر زاده نشده کسی رو که بخواد رضا سماوات رو دور بزنه...
*****
»کوروش «
ماشین را جلوی درب خانه پارک کرد،این روزها کالفه و بهم ریخته بود ، همه چیز را
فراموش میکرد ، دلیلِ این حالِ کالفه و بهم ریخته فقط یک چیز بود
،از دست دادنِ گیسو ، دختری که عشق کوروش را ندیده گرفت و اورا پس زد...از خیرش
گذشت ،از خیرِ کسی که قسمتش نبوده ،چیزی مثلِ سابق
نمیشد اما زندگی ادامه داشت پس باید همه چیز را فراموش میکرد و به زندگیش ادامه
میداد بدونِ گیسو...
هنوز در را کامل باز نکرده بود که صدای آشنایی را شنید ،برگشت و نگاهش کرد...
_سالم..
اخم کردو پاسخش را داد:
_سالم ،بازم شما؟
_ _اومدم باهاتون صحبت کنم..
_اگه میخواین در مورد گیسو حرف بزنین،باید بگم که همه چی...
_ _نه!! چیزی که میخوام بگم در موردِخودمه...
کوروش ابروهایش را باال انداخت و گفت:
_متوجه نمیشم ، چه حرفی ؟!منو شما که سنمی باهم نداریم...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_84 ثابت ماند،گیسو سربلند کرد تا چیزی که مانع شده
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_85
نیاز سرش را زیر انداخت و گفت:
_چرا داریم...فقط کافیه حرفهام رو بشنوین ،اونموقع متوجه میشین که بینِ منو شما یه
چیزی هست...
کوروش دستی به پشت گردنش کشید دور و اطرافش را از نظر گذراند،مردد بود ،هیچ حس
خوبی به این دختر نداشت...
_باشه ،اینجا که درست نیست ،بریم یه جا بشینیم و راحت صحبت کنیم..
***
پشت میزی در کافی شاپِ شیکی نشسته بودند،ده دقیقه ای میشد که در سکوت نشسته
بودند،کوروش کالفه شده بود از دستِ این دختر:
_خُب خانم ،بفرمائید...من زیاد وقت ندارم حرفتون رو بزنید خواهشاً...
نیاز این پا و آن پا کردو گفت:
_میخوام برم سر اصل مطلب...قضیه برمیگرده به دوسالِ پیش ،وقتی برای اولین
باردیدمتون...
کوروش اخم هایش را درهم کشید ،انگار کم کم داشت چیزهایی دستگیرش میشد،به
صندلی اش تکیه دادو دست به سینه نشست...
نیاز ادامه داد:
_وقتی....وقتی چشمم بهتون افتاد ،دلم لرزید ،دلیلش رو نمیدونم...البته عشق که دلیل و
برهان نمیشناسه...یه اتفاقه...یه اتفاق شیرین...روزو شبم شده بود
فکرو خیالشما!!جای بدِ ماجرا جایی بود که فهمیدم شما عاشق و خواهان گیسو هستین
،اولش خواستم چشمم رو ببندم و این عشق و تو دلم دفن کنم
،اما نتونستم ،نشد، قدرتش بیشتر از این حرفها بود...
سربلند کردو با چشمانِ اشکی اش به کوروش زُل زد ،زدن این حرفها و اعترافِ این عشق
کارِ راحتی نبود...مخصوصاً گفتن کارهایی که برای بدست آوردنِ
کوروش انجام داده بود ، نفس عمیقی کشید دوباره سربه زیر انداخت و گفت:
_از شما پیشِ گیسوبد گفتم...گفتم اتفاقی شمارو بایکی دیگه دیدم....گفتم آدمِ درستی
نیستین....اونم دلِ خوشی از شما نداشت نمیدونم چرا!! اما خُب
این برای منی که میخواستم به هر قیمتی به عشقم برسم بهترین راه حل بود ،از این موقعیت
استفاده کردم و شمارو بیشتر از چشم گیسو انداختم البته
کارِ راحتی نبود باور نمیکرد، میگفت درسته که از کوروش خوشم نمیاد اما میشناسمش ادم ِ
این کارها نیست.... باالخره انقدر زیر گوشش خوندم تا باور
کرد...ولی باز فایده نداشت اون هرچقدر ازتون دوری میکرد شما بیشتر به سمتش کشیده
میشدین ، واقعا گیر کرده بودم نمیدونستم باید چیکار
کنم...تصمیم گرفتم همون کاری رو که با گیسو کردم و شمارو از چشمش انداختم باشما
بکنم...باید اونو جوری از چشمتون مینداختم که فکر ازدواج
باهاش از سرتون میوفتاد.
کوروش دستانش را از روی سینه انداخت و روی میز گذاشت به جلو خم شدو غرید
_توچه غلطی کردی؟؟ هااان!!؟ چیکار کردی دختر؟؟ چطور تونستی انقدر راحت تهمت
بزنی و گیسو رو پیشم خراب کنی؟میدونی این چند وقت چی به
روزم آوردی؟! میدونی من بخاطرِ مزخرفاتی که تو تحویلم داده بودیو ادعا میکردی همش
عین واقعیته چیکار کردم؟به گیسو انگ هرزگی زدم اونم جلوی
نامزدش!!میدونی اگه آذین حرفهام رو باور میکرد امکان داشت چه اتفاقی بیوفته ؟؟؟ نه
نمیدونی نمیفهمی بخاطرِیه عشق مسخره و بچگانه آبروی یه
دخترو بازیچه ی دست خودت کردی...)با انگشت شصت به خود اشاره کرد(من!منکه ادعای
دینداریم گوش فلک رو پُر میکرد ، این همه سال خداپرستیم
رو با حرفهای صدمن یه غازِ تو حروم کردم و شدم رفیق شیطون و اون دخترِ بیچاره رو
چزوندم....
نیاز با صورتِ سرخ شده و خیس از اشکش ،به کوروش خیره شده بود زبانش به سقف دهان
چسبیده بود نمیدانست چه بگوید تا خود را تبرئه کند، خسته
بود انقدر تالش میکرد و نتیجه نمیداد،انقدر میدوید و نمیرسید ،با هق هق گفت:
_باید چیکار میکردم هان؟! تو از بس تو عشق گیسو دست و پا میزدی که دیگه هیچکس به
چشمت نمیومد،گناه من چی بود که دوستت داشتم، گناهم
چی بود عاشق کسی شدم که عاشق دوست صمیمیم بود ، هرکاری کردم فقط برای بدست
اوردن تو بود...االنم پاش بیوفته بدتر از این کارها رو انجام
میدم...پشیمون نیستم...چون چشمم فقط تو رو میبینه...
کوروش با بُهت به نیاز خیره بود ،این دختر انقدر خود را در این عشقِ احمقانه غرق کرده
بود که هیچ چیز دیگری را نمیدید...مانده بود...کوروش مانده بود...
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
• { یا مَن یُعْطے مَن لَم یَسئَلهُ } •
این بند ، همهیِ فرق ماه رجب
با ماههای دیگه است ...
" ای خدایی که نَخواستِه هم میبخشے "
#خدای_خوب_ومهربان_من
6.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احساسی و غمگین 😔
ویژه حاج قاسم 🌹
ــــــــــ
بلندشو علمدار ... 💔
میخوام سر رو شونت بزارم ...😭
ــــــــــ
🌹
از اعمال پُرفیض ماه رجب خواندن
۱۰۰۰ مرتبه استغفار است
《اَستَغفِرُ اللّهَ رَبّے وأتُوبُ إلَیه》
#سیدعلیآقاقاضی🌱
ازخاک تاافلاک
🌹 از اعمال پُرفیض ماه رجب خواندن ۱۰۰۰ مرتبه استغفار است 《اَستَغفِرُ اللّهَ رَبّے وأتُوبُ إلَیه》
اَستغفِراللهَ الذی لا اله اِلّا هُوالحَیُّ القیوم ذُوالجَلالِ وَالاِکرام وَاَتوبُ الیه
۷۰مرتبه
این استغفار هم زیباست😍
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_85 نیاز سرش را زیر انداخت و گفت: _چرا داریم...فق
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_86
جوابِ این دختر را چه بدهد...اما باید آب پاکی را روی دستش میریخت و همه چیز را تمام
میکرد،قضیه نباید کش پیدا میکرد...
_تا به االن هرکاری که انجام دادی فقط به ضرر من بود ،به ضرر کسی که ادعا میکنی
عاشقشی.. همه چیو فراموش میکنی...منو از ذهنت بیرون کن دختر
، من هیچوقت نمیتونم تورو بپذیرم ،نمیتونم دوستت داشته باشم...
نیاز با لکنت و ترس گفت:
_چرا ؟؟واسه چی بهم فرصت نمیدی تا خودم رو بهت ثابت کنم ، من بخاطر تو نامزدیِ سه
سالم رو بهم زدم ،کسی که حاضربود برام بمیره رو پس زدم
فقط برای داشتنِ تو ،اینهمه خودم رو به آب و آتیش زدم...نه حق نداری به همین راحتی ازم
بخوای فراموشت کنم...
کوروش با چشمهای گرد شده به نیاز خیره بود...این دختر دیگر چه آدمی بود نامزد داشت
و عاشق کوروش شد....عصبی شد، گُر گرفت اما باید خود را
کنترل میکرد...نفس پر صدایش را بیرون دادو گفت:
_ تو نامزد داشتی و چشمت منو گرفت؟!تا االن خیال میکردم برای بدست آوردن من از
رفیقت گذشتی....اما هضمِ اینکه بخاطر من نامزدیت رو بهم زدی
خیلی سخت و سنگینه دختر؟! دیگه چه کارهایی از دستت برمیاد؟! تو خطرناکی دختر خیلی
خطرناک...
بلند شد،دیگر حرفی نمی ماند،برگشت که برود هوای این محیط بدجوری سنگین و نفس
گیر بود...هنوز قدم از قدم برنداشته بود که نیاز دستش را گرفت و مانع شد...صدایش را شنید:
_صبر کن ،هرکاری که بگی میکنم ،فقط لب تر کن تا خودمو....
با عصبانیت برگشت دستش را کشید و به نیاز توپید:
_ دیگه داری پا فراتر از حدِّ خودت میزاری دختر جون ،چی خیال کردی ؟! فک میکنی منم
مثلِ تو امثالِ تو ام که از اطرافیانم سوء استفاده کنم؟؟! برات متاسفانم دختر...این
عشق چشمات رو کور کرده...میدونی چرا عاشقِ گیسو شدم؟!
چون هیچوقت به هیچ پسری اجازه نمیداد نگاه چپی بهش بندازه...میدونی چرا هی پَسَم
میزد و من بیشتر به سمتش کشیده میشدم ؟؟!چون میدونستم
زن زندگیه و میشه بهش اعتماد کرد،اما تو کامال برعکس گیسویی...به راحتی داری خودتو
حراج میکنی تا شاید فرجی بشه!! امروز بزرگترین اشتباه عمرت
رو انجام دادی...اگه یک درصد هم احتمال داشت چشمام رو روی همه ی کارهات ببندم با
همین اشتباهت دیگه محالِ...
کوروش رفت و نیاز را با دنیایی آوار شده روی سرش تنها گذاشت...حق با گیسو بود تنها
بازنده ی این بازی کسی نبود جز نیاز...
»گیسو«
حلقه را در انگشتش میچرخاند،دستش را جلو عقب میبرد و نگاهش میکرد..آذین به گیسو
نزدیک شد کنار گوشش آهسته گفت:
_عزیزم وارسی کردنِ این انگشتر بیچاره تموم نشد؟! اگه نپسندیدی یه دونه دیگه رو
امتحان کن...
نفس های آذین که به صورتش خورد گُر گرفت... چشمانش
رابست و همانطورمثل آذین آرام گفت:
_فاصله بگیر ...
لبخند روی لبهای آذین ماسید با تعجب نگاهش میکرد ، حق داشت نمیدانست دلیل این
حرف چیست...از گیسو فاصله گرفت و دست به سینه با اخم
ایستاد...گیسو سر به زیر انداخته بود و لبخند میزد. حلقه را از انگشتش بیرون آورد و روبه
فروشنده گفت:
_همین خوبه اقا ،پسندیدم...
**
به همراهِ آذین از طال فروشی بیرون زدند،آذین اخم هایش درهم بود،دستانش را در جیبِ
شلوارش فرو کرده بودو جلوتر از گیسو حرکت میکرد، دلخور
بود...گیسو که کِرمش گرفته بودو بدش نمی آمد سربه سرِ این پسر تُخس بگذارد،جلو
رفت و به آذین نزدیک شد واز پشت پیراهنش را کشید...آذین با
همان اخم ایستاد و به سمتش برگشت و بی هیچ حرفی به او خیره شد......
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_87
_مثلِ اینکه یکی همراهته ها، سر تو کجا انداختی همینجوری داری میری؟؟
پوزخندی زدو گفت:
_اخه خانم حساسن ،زیاد نزدیکشون بشم ناراحت میشن...
گیسو لبخندِ دندان نمایی زد چادرش را برسر جابه جا کردو گفت :
_عهههه ، از کجا فهمیدی ؟!
اذین دوباره اخم کردو گفت:
_بیا بریم هنوز کُلی از کارا مونده، وقت اضافی ندارم که بخاطرِ مسخره بازی های شما تلف
کنم...
گیسو اینبار اخم کردو دور شدنِ آذین را نگاه کرد،نه مثلِ اینکه این پسر لوس تراز این
حرفها بود، گیسو اهل ناز کشیدن نبود ،پس باهمان اخم به دنبال
آذین حرکت کرد ، انگار نه انگار برای خرید عروسی آمده بودند، جدا جدا حرکت
میکردند...هرکدام با اخم مخصوص به خودشان ،یکی از یکی تُخس
تر...گرچه مقصر گیسو بود ،اما غرورش اجازه نمیداد عذر خواهی کند...دل را به دریا زد و
دوباره به آذین نزدیک شد دست آذین را گرفت و متوقفش
کرد،اذین باز باهمان اخم برگشت و نگاهش کرد...گیسو لب ورچیدو با ناز گفت:
_قهری ؟!
_ _نه...
گیسو دست به سینه ایستادوباحرص گفت:
_اره...مشخصه کامالً...
آذین با بیخیالی گفت:
_خودت گفتی بهت نزدیک نشم منم همین کارو کردم دیگه...
گیسو با دیدنِ آرامشِ بیش از حدِ این پسر، از شدت حرص به مرز انفجار رسیده بود...
روی انگشتان پا ایستاد تا هم قد آذین شود ،سرش را به گوش آذین نزدیک کرد،بدش نمی
آمد کمی این پسر تُخس را ادب کند،اینطوری حساب کار را
بدستش میداد،باید از حَربه ی زنانگی اش استفاده میکرد،امتحانش ضرری
نداشت...
آرام و پُر ناز گفت:
_از حسم نسبت به خودت که میدونی ...ببخشید...حاال دلخور نباش دیگه...
دستان مشت
شده ی آذین حاکی ازآن بود که
گیسو موفق شده و نقشه اش بی نقص اجرا شده...
گیسو لبخندی زدو دست آذین را در دست گرفت و حرکت کرد ، میدانست که چه غوغایی
در دل این پسر به پا کرده ،شیطنت دخترانه اش را بار دیگر
به رُخ آذین کشیده بود...
آذین لبخند بر لب داشت و دستان گیسو را با تمامِ وجود فشرد ، گیسو بی شک هدیه ای
بود که خدا به او بخشیده...بار دیگر خدارا شکر کرد...فهمیده بود زندگی با گیسو یعنی هیجانی که هیچوقت تجربه نکرده...
***
آذین لباسِ مورد نظرش را به گیسو نشان داد،گیسو رد نگاه آذین را گرفت و به لباس
عروس زیبایی چشم دوخت ،باورش نمیشد آذین چنین لباسی را
بپسندد، دامن پُف دارِ ساده ،با باالتنه ی دکلته که قسمت برهنگی اش با حریرِ کار شده اش
پوشانده شده بود...
یک نگاه به لباس می انداخت و یک نگاه به آذین،باالخره زبان باز کردو گفت:
_خوشگله ولی منکه نمیتونم بپوشمش...
اذین به سمتش برگشت و گفت:
_چرا نمیتونی؟! مشکلش چیه؟!
سرش را زیر انداخت و گفت:
_خُب لباسش بدن نماست ، نمیشه که...اقا جونم...
آذین لبخندی زدو حرفش را قطع کردوگفت:
_اوال مشکلی نداره که شما تو جمع زنونه همچین لباسی بپوشی ،ثانیاًهمچین لباسی که بدونِ
شنل نمیشه حتماً داره ،ثالثاًمن شوهرتم و اختیار دارت از
نظر منم این لباس هیچ موردی نداره.........
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹