#اندر_احوالات_کتاب
#کتاب که دستم میگیرم به جای بالا بردن سرانه ی مطالعه، میانگین سرانه ی خواب کشور رو کلا جابجا میکنم
😁😁😁
#رمان_شهدا
#رفیق_شهیدم
#شهید_همکلاسی_ام
#معرفی_کتاب_رمان
🍊 @baharnarenj251
#اندر_احوالات_کتاب
#کتاب که دستم میگیرم به جای بالا بردن سرانه ی مطالعه، میانگین سرانه ی خواب کشور رو کلا جابجا میکنم
😁😁😁
#کارفرهنگی
#رمان_شهدا
#معرفی_کتاب_رمان
🍊 @baharnarenj251
#اندر_احوالات_کتاب
#کتاب که دستم میگیرم به جای بالا بردن سرانه ی مطالعه، میانگین سرانه ی خواب کشور رو کلا جابجا میکنم
😁😁😁
یادتونه تا قبل از ماه رمضان دوشنبه ها روز معرفی کتابمون بود؟؟
به استثناء این دو روز دوباره همون روز ها و همون برنامه ها ....
حواستون باشه دیگه برناممون برمیگرده به قبل 🌹🌹
این هم اولین کتاب👇👇👇👇
🍊 @baharnarenj251
🌹 قصه ی امروز 🌹
♥️ #داستان_اخلاقی
یک جلسه مهم بود تمام فرمانده ها بودند ناگهان یک نارنجک پرت شد تو اتاق
همه خودشون رو پرت کردن این ور و اون ور، ولی یک نفر روی نارنجک خوابیده بود او ابرهیم هادی بود
یک نفر از در امد تو گفت ببخشید این نارنجک برای اموزش سرباز های جدید بود یکی هُل شد نارنجکو پرت کرد اینجا.
دیگه همه جا حرف از ابراهیم بود.
#کتاب : سلام بر ابراهیم
#معرفی_کتاب_رمان
#معرفی_شهید
🍊 @baharnarenj251
👤عزیز بیچاره به پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر باندهای سفید گم شده بود !
با صدای گرفته و غصه دار گفت: خاک توی سرتان! حالا دیگه منو نمی شناسین؟
یهو همه زدیم زیر خنده
گفتم: تو چرا اینجوری شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک و دمبک نمی خواد !
عزیز سر تکان داد و گفت: ترکش خوردن پیشکش. بعدش چنان بلایی سرم اومد که ترکش خوردن پیش اون ناز کشیدنه !!
بچه ها خندیدند. 😄
اونقدر اصرار کردیم که عزیز ماجرای بعد از مجروحیتش رو تعریف کرد:
- وقتی ترکش به پایم خورد ، منو بردند عقب و توی یه سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند تا آمبولانس خبر کنند. توی همین گیر و دار یه سرباز موجی رو آوردند و انداختند توی سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و بر نگاهم کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم رو کیسه کردم. یهو سرباز موجی بلند شد و نعره زد: عراقی پَست فطرت می کشمت. چشمتان روز بد نبینه. حمله کرد بهم و تا جان داشت کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم ، کسی نمی یومد. اونقدر منو زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ی سنگر و از حال رفت. من هم فقط گریه می کردم...
بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم 😂
دو تا مجروح دیگه هم روی تخت هایشان از خنده روده بُر شده بودند. 😂
عزیز ناله کنان گفت: کوفت و زهر مار هرهر کنان!!! خنده داره؟ تازه بعدش رو بگم:
- یک ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی رو انداختند عقبش. تا رسیدن به اهواز یک گله گوسفند نذر کردم که دوباره قاطی نکنه ... 😂 😂
رسیدیم بیمارستان اهواز. گوش تا گوش بیمارستان آدم وایستاده بود و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. دوباره حال سرباز خراب شد. یهو نعره زد: آی مردم! این یه مزدور عراقیه ، دوستای منو کشته. و باز افتاد به جونم. این دفعه چند تا قلچماق دیگه هم اومدند کمکش و دیگه جای سالم توی بدنم نموند. یه لحظه گریه کنان فریاد زدم: بابا من ایرانی ام ! رحم کنین. یهو یه پیرمرد با لهجه ی عربی گفت: ای بی پدر! ایرانی هم بلدی؟ جوونا این منافق رو بیشتر بزنین. دیگه لَشَم رو نجات دادند و آوردند اینجا. حالا هم که حال و روزم رو می بینید!
صدای خنده مون بیمارستان رو برده بود روی هوا. 😂
پرستار اومد و با اخم و تَخم گفت: چه خبره؟ اومدین عیادت یا هِرهِر کردن؟ وقت ملاقات تمومه ، برید بیرون
خواستیم از عزیز خدافظی کنیم که یهو یه نفر با لباس سفید پرید توی اتاق و نعره زد: عراقی مزدور! می کشمت!!!
عزیز ضجه زد: یا امام حسین! بچه ها خودشه ، جان مادرتون منو نجات بدین ... 😂 😂 😂
#منبع: #کتاب" رفاقت به سبک تانک"
#معرفی_کتاب_رمان
به یاد شهدا وبچه های جبهه وجنگ صلوات
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
🍊 @baharnarenj251