eitaa logo
'عــــاشِــــقانـــﮩ‌‌ اے‌ بــــا خُـــــــدا'
2.6هزار دنبال‌کننده
23.7هزار عکس
8.4هزار ویدیو
47 فایل
خوش آمدید〰️مهمان شهداهستید🌱 کپی آزاد🔑 به شرط صلوات🔮 به نیت ظهور امام زمان عجل‌الله و دعا برای شهادت خادمین کانال ❤ در خدمتم ✍️ @Labik_ya_seyedAli شرایط 👋 @Eshgh12a
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
از این دعا غافل نشیم ❤️ __/\_/\/\_♡_👇 @bandegibaEshgh
دوستداران رمان ان شاءالله تا شب قسمت های جدید در کانال منتشر میشه سپاس از همراهی 🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم بریم که نوبت رمانمونه
با ۳تا صلوات بریم ادامه قسمت های 😯👇
رمان فتاح چند روزی گذشته خبری از او نیست دلم بی تاب است و چه بد است بی خبری...... دلم می گوید: _ خب دختر تو که دلت باهاشه چرا انقدر ناز میزاری !! عقلم می گوید : نه تو ناز نکردی بلکه به دور از احساسات واقعیت ها رومطرح کردی با ذکر یا فتاح به صحبت هر دو پایان می دهم و مشغول آب دادن به باغچه می شوم این کار را خیلی دوست دارم همیشه وقتی ذهنم مشغول می شود این کار جزء کارهایی است که آرامم می کند.... حیاط را جارو می کنم که در باز می شود حمید وارد حیاط می شود . بدون توجه به او دوباره مشغول کار می شوم . چه خوب که چادرم را سرم کرده بودم .. او در را می بندد و با نگاهی به من وارد سوئیت اش می شود کاش برادرم آنجا را به حمید نداده بود اصلا حس خوبی نسبت به او ندارم ... مادر از داخل صدایم می کند +رمیصا مامان بیا تو خسته شدی دختر ... حیاط تمیز شده به مقصد خانه پا تند می کنم از پله بالا می روم و وارد خانه می شوم ... _من اومدم +بیا بیا یه چیزی بخور داری میری سرکار پس نیفتی دختر _چشم . . . لباس هایم را می پوشم و چادرم هم با ذکر صلوات خاصه حضرت زهرا سلام الله علیها سرم می کنم چقدر از وقتی چادر می پوشم آرامش بیشتری دارم خدایا شکرت کار جدیدی پیدا کردم یه هفته ایی می شود که مشغول به کار شدم به عنوان منشی در دفتر وکالت آقای صولتی که وکیل حاذق و موفقی است.. 🚫❌ پیگرد‌الهی‌دارد ❌🚫 https://eitaa.com/joinchat/1864302729C23f7e5327f
رمان فتاح نفس عمیق می کشم و زمزمه می کنم: _ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم یا فتاح از خانه بیرون می آیم و سمت دفتر وکالت به راه می افتم کار نسبتاً خوبی است... وارد دفتر می شوم و جلسه های امروز را بررسی می کنم .. صدای قدم هایی به گوشم می رسد که هر لحظه نزدیک می شود.. زنی که پاشنه بلند پوشیده و از آسانسور تا جلوی میز من پاهایش را بر زمین می کوبد‌‌.. سرم را بالا می گیرم تا او را ببینم‌ : _ سلام با من و من جواب سلامش را میدهم. +س..سلام توقع نداشتم او را اینجا ببینم از کجا مرا ، اینجا را پیدا کرده.... _ خوبی؟ با لحن بدی حالم را می پرسد. + ممنون _میبینم که پاتو از گلیمت دراز تر کردی؟؟ با چشمان متعجب نگاهش میکنم.. صدایش را بلندتر می کند : _ دختر من این راه هایی که میخای بری رو رفتم ؛ این کارهایی که میخوای بکنی رو فوت آبم.... +چی؟ _الکی نشون نده که از هیچی خبر نداری دختره ی چشم سفید _برو این بازی ها رو سر کسی در بیار که بلد نباشه نه من که خودم اینکاره ام.. +سیمین خانم احترام تون رو نگه دارید! صدایش را بلند می کند : _ نگه ندارم میخای چیکار بکنی هااااا.. با برنامه ی قبلی اومدی تو خونه ی ما الان هم میگی احترام نگه دارم؟ + سیمین خانم مگه من چیکار کردم میشه بگین خودمم بدونم _ هر غلطی کردی دیگه کردی از الان به بعد پاتو از زندگی من و پسرم میکشی بیرون فکرکردی نمیدونم نشستی زیر پاش میخای مال اش رو بکشی بالا... اعصابم را با حرف هایش به بازی گرفته الان است که .... استغفرالله... آقای صولتی وارد دفتر می شود و سلام میکند. از روی صندلی بر می خیزم و سلام می دهم 🚫❌ پیگرد‌الهی‌دارد ❌🚫 https://eitaa.com/joinchat/1864302729C23f7e5327f
اینم قسمت های بیشتر فقط برای اعضاء ی پای ثابت خودمون سرباز امام زمان عج باشین ان شاءالله🌹