نزار قبانی میگه:
لا تعشقني بعينك، ربما تجد أجمل مني...
إعشقني بقلبك، فالقلوب لا تتشابه أبداً.
با چشمانت عاشقم نشو، ممکن است زیباتر از من پیدا کنی با قلبت عاشقم شو، چون قلب ها مشابهی ندارند
____________
باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدش
بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش
ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال
مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رندِ عالمسوز را با مصلحتبینی چهکار
کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چُنین زلف و رُخَش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جَعدِ سنبل بایدش
نازها زان نرگسِ مستانهاش باید کشید
این دلِ شوریده تا آن جَعد و کاکُل بایدش
ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بیآوازِ رود
عاشقِ مسکین چرا چندین تجمل بایدش
#حافظ
این منم - ویرانهای از خانقاهی بیمرید-
گوشهی تنهاییام کِز کرده شیخی ناامید
این منم - بیتابیِ قونیّه بعد از کوچ شمس-
هیچکس حیرانیِ پسکوچههایم را ندید
پشت لبخند تو اما در سماع و خلسهاند
رابعه، حلاج، ابراهیمِ ادهم، بایزید
استکانم را پر از غم کن نمیگویم چرا!
من که یک عمر است دائم گفتهام: هَل مِن مَزید
کور باشم تا نبینم آمده جا خوش کند
بین مشکیهای مویت آنهمه تارِ سپید
(آب و جارو کردهام از صبح، کلّ خانه را
آشتی دادم همین امروز مو و شانه را
چیدهام سینیّ چای و بوسهی عصرانه را
میروم ساکت کنم دلشورهی پرچانه را
آمدی حتما بیاور آن دل دیوانه را
باز کن قفل زبانم را، بیا این هم کلید!)
باد، امشب نامهام را با خودش میآورد
سخت دلتنگ تو؛
امضاء: شاخهی مغرورِ بید
#حسنا_محمدزاده
📚 زن آتش
#حضرت_معصومه_س_شهادت
آقا سلام! خواهرتان روبراه نیست
دور از تو کار هر شب او غیر آه نیست
میخواست تا به طوس بیاید ولی نشد
ور نه رفیق بی کسیات نیمهراه نیست
وقتی به قم رسید خرابهنشین نشد
آسوده باش خواهر تو بی پناه نیست
یک مرد هم نیامده نزدیک محملش
شب را به آفتاب که اذن نگاه نیست
اذنم بده به طعنه بگویم به شامیان
در قم محب فاطمه بودن گناه نیست
زینب کجا و محمل بی سایبان کجا
بال و پر رقیه کجا ریسمان کجا
زهر فراغ خورد ولی دست و پا نزد
معصومهات بجز تو کسی را صدا نزد
مسموم شد ولی به هوای زیارتت
با اهل خویش حرفی ازین ماجرا نزد
میخواست تا شهیده شود مثل مادرش
هرچند تازیانه به او بی حیا نزد
از کوچهای گذشت که نامحرمی نداشت
اطراف او کسی سخن نابجا نزد
آقا اجازه؟! فاطمهی تو زمین نخورد
اینجا کسی به ساحت او پشت پا نزد
اصلاً به جان فاطمه سوگند یارضا
اورا کسی برای رضای خدا نزد
اذنم بده به طعنه بگویم مدینه را
قم، امن بود، فاطمه را بی هوا نزد
این کوچهها کجا! غم آن کوچهها کجا!
زهرا کجا و سیلی آن بی حیا کجا
✍ #مجید_تال
هدایت شده از دلنوشته های بانوی کاشانی
دیده بگشا غروب نزدیک است
راه دشوار و جاده باریک است
تهمت و حرف ناروا ممنوع
خانه ی قبر تنگ وتاریک است
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
هوای این غزل امشب عجیب طوفانی ست
ردیف وقافیه دلشوره و پریشانی ست
از این تلاطم دریای شور بیزارم
هوای شرجی چشمم زغصه بارانی ست
مرددّم که بمانم ویا ادامه دهم
به رفتنی که پر از باتلاق حیرانی ست
چقدر از تو شنیدم چه وعده ها دادی
دروغ بود و مرامت مرام شیطانی ست
از این دورنگی و سر درگمی پریشانم
شبیه فصل بهاری دلت زمستانی ست
ومن اسیر نگاهت دراین قفس هرشب
کبوتر غزلم پَر شکسته زندانی ست
برای از نفس افتاده هیچ راهی نیست
بیا که این نفسم بی تو آه پایانی است
به برگ برگ شقایق قسم که خون دلم
دلیل سرخی خون گریه های پنهانی ست
بیا که کلبه ی عشق وامید و خوشبختی
شبیه ارگ بم از غصه رو به ویرانی ست
بیا که گرمی عشقت نوید خورشید است
بیا که بی تو هوایم همیشه بارانی ست
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی