eitaa logo
🇵🇸برای زینب🇵🇸
425 دنبال‌کننده
706 عکس
184 ویدیو
0 فایل
اینجا، کلبه ماست.جایی برای خواندن، جایی برای نوشتن، جایی برای خزیدن در کنج خلوتی که همیشه دنبالش هستیم. برای سخن گفتن، برای فریاد از تمام روایتهای پرامید و یاس اما ایستاده با قامت راست برای حرکت شماره تماس: 09939287459 شناسه مدیر کانال: @baraye_zeinab
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از راویا
هدایت شده از راویا
▪️یک چقدر به‌ات می‌آید این لباسی که به تن ما گشاد است. چقدر پرچم روی تابوت تو قشنگ است، چقدر تو خوبی! اگر این عاقبت به خیری نیست پس خیر کجاست؟! چیست؟! ▫️دو بین خودمان باشد؛ من یک عمر منتظر شنیدن این خبر بودم، سی و دو سال! یک عمر است برای خودش. هی فکر می‌کردم بعد از تو وای بر دنیا! بعد فکر کردم که بعد از علی و حسین‌بن‌علی علیهم‌السلام چه مانده بود از دنیا که وای بر آن؟! ▫️سه من از رفتن تو غصه نمی‌خورم، به رفتن تو حسودی می‌کنم! تو وسط طولانی‌ترین کربلای عصر ما رفتی و وسط عاشق‌ترین آدم‌های دنیا تشییع شدی! وسط آدم‌هایی که مشت‌شان را به موشک‌ها نشان می‌دادند و بر سر جنگنده‌ها فریاد می‌زدند. می‌گویند خوبی و بدی آدم‌ها را از روی تشییع کنندگان تشخيص بدهید، سید، فزتَ و رب الکعبه! ▫️چهار سرّ نشوید، خودتان را هم نبازید، ما حاجی‌های زیادی به خاک سپرده‌ایم، حاج ابراهیم، حاج مهدی، حاج احمد و آن حاجی کرمانی که بردن نام‌اش هم تن‌شان را می‌لرزاند! حاجی‌های زیادی هم به خاک خواهیم سپرد، اگر می‌خواهید خونی هدر نرود نگذارید پرچم به زمین بیافتد. این آتش در دل ما روشن خواهد ماند، تا ظهور؛ ان‌شاءالله روشن شود هزار چراغ از فتیله‌ای یک داغ دل بس است برای قبیله‌ای پ‌.ن؛ ای خاک، با او مهربان باش، او یک عمر با دوستان تو مهربانی کرد و با دشمنان تو دشمن بود. ✍: مرتضی درخشان هم بنویسید. روایت خود را به👇ارسال کنید. @raviya_pishran2 ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, 🏷https://eitaa.com/raviya_pishran
هدایت شده از راویا
▪️ مادری درباره نماز لیلة‌الدفن سید نوشته بود: یادم می‌افتد نماز لیلة‌الدفن نخواندم برای سید. وضو می‌گیرم. حنا می‌گوید: «تو که امشب یه بار نماز خوندی!» من عاشق اینم که اینطور وقت‌ها بپرسد. اصلاً اینجاهاست که مسلمان بودن و حزب‌اللهی بودن را دوست دارم. همین لحظات هویت‌ساز. همین جاها که تو جزئی از یک کل عظیم هستی. توضیح می‌دهم او شهید خیلی بزرگی است. من می‌خوانم و حتما خیلی‌های دیگر هم امشب این نماز را می‌خوانند. نه برای سید. برای خودمان. می‌خوانیم که ما را پای او بنویسند و حرف می‌زنیم دوباره از فلسطین، از لبنان، از ایمان، از آرمان، از خون، از حسین، از حسین، از حسین، از حسین ... از ظهور حمد خدای حسین ❤️🖤 هم بنویسید. روایت خود را به👇ارسال کنید. @raviya_pishran2 ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, 🏷https://eitaa.com/raviya_pishran
▪️ دیروز با پوستر عکس سید جانمان رفتم داخل نانوایی... اول از تعداد تنور و قیمت سوال کردم... بعد پرسیدم امکانش هست دو یا سه تنور بخرم برا قرائت فاتحه و صلوات؟ پسر جوانی بود... استقبال کرد... گفت موردی نیست گفتم: فقط اجازه میخوام این عکس را به دیوار یا شیشه بزنم، تا مردم بدون برای کی صلوات می‌فرستند. تا نگاهش به عکس افتاد، گفت: من صاحب مغازه نیستم... باید ایشون اجازه بدن و دیگه با بی میلی ازم دور شد پرسیدم: ایشون چه ساعتی میان؟ بعد لحظه ای سکوت گفتن: شاید حوالی ساعت 4... معلوم نیست... بیرون اومدم دست دخترم را محکم تر گرفتم و به طرف نانوایی بعدی رفتیم. اونجا خیلی شلوغ بود، تقریبا تا جلوی در صف رسیده بود... کمی نگاه کردم فقط دونفر بودند که به ذهنم زد حتما اینها هم کارگر مغازه ان ... زمان برام مهم بود، چون مهمون و بچه های دیگه ام را خونه گذاشته بودم و باید زودتر برمیگشتم... رفتم سمت نانوایی بعدی... زیر لبم تند تند صلوات می‌فرستادم. رسیدم و از چند و چون یک تنور پرسیدم با متانت و صبوری، جواب دادند. بعد گفتم چند تنور صلواتی میخوام. گفتن: مانعي نداره... عکس را نشون دادم... گفتم: باید این را جلوی چشم بزنم تا بدونن برا چه عزیزی صلوات می‌فرستند. گفت: مانعی نیست... بزنید تشکر کردم و گفتم: ممنون که قبول کردید. گفت:آخه خانوم، خیلی ها دل خوشی ندارن گفتم: اشتباه میکنن، نمیدونن امنیت زندگی هاشون را مدیون فداکاری امثال سید هستند. با لبخندی سر تکون داد و گفت: خب دیگه، اثر اخباری هست که میشنون و متاسفانه باور میکنن. گفتم: رسانه ی شیطان همیشه در طول تاریخ کارش همین بوده... مگه نه اینکه وقتی علی علیه السلام در محراب شهید شد، مردم سؤال کردن مگه علی نماز میخوند... دیگه سکوت حاکم شد عکس را چسبوندم تشکر کردم دست دخترم را که مثل دوربینی همه ی لحظات را ثبت می‌کرد گرفتم و با نگاهی به آردها، خمیر و نان‌ها توی دلم گفتم، ان شاءالله بشید لقمه های پر نور که دلها را به سمت روشنی هدایت می کنه بیرون اومدم با بدرقه ی صاحب مغازه، اونجا را ترک کردم. هم بنویسید. روایت خود را به👇ارسال کنید. @raviya_pishran2 ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, 🏷https://eitaa.com/raviya_pishran
امروز مؤثرترین سلاح بین المللی علیه دشمنان و مخالفین، سلاح تبلیغات و سلاح ارتباطات رسانه‌ای است.۱۳۸۸/۰۷/۰۲ "بیانات در دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری" هجدهمین جشنواره بین المللی فیلم مقاومت کارگاه مقدماتی مستندسازی زن و رسانه مقاومت روایت هنر و رسانه با محوریت زنان و مقاومت ۱. از کلیشه زدایی تا تاثیرگذاری جهانی ۲. قدرت روایت ۳. بازنمایی روایت زنان ۴. فرصت‌ها و چالش‌های رسانه‌ای زنان ۵. تولیدات موثر ویژه مخاطبان بین الملل همراه با اعطای گواهینامه معتبر زمان: ۱۷ و۲۸ فوریه ۷ مارس ۲۰۲۵ ( ۲۹ بهمن، ۱۰ و ۱۷ اسفند ۱۴۰۳) ساعت ۱۴ الی ۱۸ فرم ثبت نام عربی: https://survey.porsline.ir/s/in9TJ7WO فارسی: https://survey.porsline.ir/s/Z4C7HLfU انگلیسی: https://survey.porsline.ir/s/iIFibokt 🔗 اینجا روایتگر داستان‌هایی هستیم که فراموش نخواهند شد؛ همراه باشید: 📱 سایت | بله | ایتا | روبیکا | تلگرام | ایکس | اینستاگرام: 🌐 https://zil.ink/resistancefilmefest
هدایت شده از راویا
هدایت شده از راویا
▪️نصر خدا با ما یک بند گریه می‌کرد. چشم‌هایش روی هم می آمدند اما به زور بازشان می‌کرد. گفتم:« مامان اشکال نداره، بخواب. غروب رفتیم کلاس به مربی قرآن‌تون می‌گم». او هم تلاش می‌کرد برای فتح، فتحی که فقط با ایستادگی جان می‌گیرد و به اوج می‌رسد. چند باری از روی قرآن برادرش، سوره را خواند. روی ورق های لمینت شده‌اش پر از رنگ‌های مختلف ماژیک بود. حاشیه سوره فجر پر از نقاشی زمین و گهواره و خورشید شده بود. دیر از مدرسه برگشته بود. هشت ساعت دور از خانه، برای بچه‌ای که هفت سالش را پر نکرده احتمالا طولانی باشد. چرتش را که زد، خودش لباس پوشید. جلوی در حاضر به یراق ایستاد. - مامان بریم، دیر می‌شه. خندیدم و گفتم:« نمی‌خوای سوره جدید رو حفظ کنی؟» محکم گفت:«تلاش خودمو کردم بیشتر از این نشد». گونه سرخ و سفیدش را بوسیدم و به سمت مسجد رفتیم. دانه های ریز برف با وزش باد چرخ می‌خورد و آرام روی زمین می‌نشست. شاخه‌های درختان سهمشان را از برف زودتر گرفتند و سفید‌پوش شده بودند. - مامان مرور کنیم سوره نصرو؟ - اذا جاء نصرالله و الفتح. هفته پیش که خبر تشییع سیدحسن را شنیدم، دوباره گر گرفتم. آتشی در دلم دوباره روشن شد. انگار هیزمی خشک جانی دوباره داده بودَش. هر دو محکم گفتیم:« اذا جاء نصرالله و الفتح». تا مسجد راهی نبود اما تا برسیم کف کوچه‌ها سفید شدند. مثل روی سید وقتی به دیدار معشوق خود رفت. پسرم می‌خواند و راه می‌رفت. به فتح که می‌رسید محکم پایش را به زمین می‌کوبید. خودم یادش داده بودم. به افواجا که رسید من هم کوبیدم. آرام پرسید:« نصر خدا به همه می‌رسه؟» دستش را کمی فشار دادم و گفتم:« بله هر کسی که کم نذاره». معصومانه گفت:« مامان من کم نذاشتم، خوابم می‌اومد. وارد حیاط مسجد شدیم. لحظه‌ای ایستادم و زل زدم به چشم‌هایش. - تو هر کاری می تونستی انجام دادی خدا هم کمکت کرد، دیدی سوره رو حفظ کردی. بین صفوف نمازگزار خودمان را جا کردیم. گرمای مسجد صورتمان را نوازش می‌کرد‌. گونه‌های سرخش سرمای بیرون را فریاد می‌زد. ایستادیم به نماز. سلام نماز را داده نداده، پرید قسمت آقایان. حلقه کلاسش تشکیل شده بود. صدای سید در گوشم زنگ می‌خورد. « باید اقدام کرد، نه اینکه منتظر باشیم. نباید منتظر حوادث باشیم، باید آن را ایجاد کنیم». همان کلیپ آخری بود که از او شنیدم و دیدم. غرق در فکر و خیالاتم بودم. پسرم پرید بغلم. - مامان به نصر خدا رسیدیم آخرش. پیرزن بغلی‌ام،دستی به گونه سرخش که هنوز یخ بود، کشید. شکلاتی به سمتش گرفت و گفت:« ماشاالله چه پسر مقاومی که تو این سرما کلاس قرآنشو ول نکرده». گفتم:«نصر خدا با ماست، اگه ما سر قول و قرارمون باشیم». ✍ نسا جعفری هم بنویسید. روایت خود را به👇ارسال کنید. @raviya_pishran2 ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, 🏷https://eitaa.com/raviya_pishran
هدایت شده از راویا
▪️قطعا سننتصر چشم بستم ، باز که کردم هواپیما چرخ‌هایش را روی زمین پهن کرد. انگار وسط باند فرودگاه شهید صدوقی یزد بودم. توی شهر و خانه خودم. مثل اینکه همه‌ی این آدم‌های دور و برم را می‌شناختم. همه‌ی آنهایی که برای بدرقه سید آمده بودند. ما همه فرزندان به سوگ نشسته پدر بودیم. غبار غم روی سر وصورت نشسته، با چشم‌هایی پر آب. کمر‌هایی که از شدت داغ شکسته بود اما خم نه. راست قامت و استوار، با قدم‌هایی محکم به سمت مسیری مشترک. همان‌طور که پدر یادمان داده بود. فرودگاه سالنی بود بزرگ و شلوغ، با صندلی‌های سرد و بی‌روح که لحظه‌ای این مرد را در آغوش می‌گرفتند و دقیقه‌ای بعد آن زن. گاهی بچه‌ای توی بغلشان لم می‌داد و ثانیه‌ای بعد پیر زنی خستگی‌اش را روی آن‌ها می‌پاشید. مسافرانی گریان به وقت فراق یا خندان به وقت وصال. اما ما از بقیه متفاوت بودیم هم درد فراق داشتیم و هم شوق وصال بعد از چند ماه چشم انتظاری به بازگشت سید. شرایط رفتن به مراسم تشییع سید را نداشتم. ناچار این بار هم پرنده خیال را پرواز دادم تا بر فراز ضاحیه، پیکر‌های مطهر سیدان مقاومت را بدرقه کند. خوبی تخیل قوی داشتن همین است. غم عالم که روی دلم می‌نشیند؛ بغض که دست می‌اندازد و با تمام قوا فشار می‌دهد تا خفه‌ام کند؛ مثل بچه‌ها چشم می‌گذارم‌. به ۱۰۰ نرسیده، روی قالی‌های لاکی صحن اسماعیل طلا نشسته‌ام. چشم دوخته‌‌ام به سبزی نصرمن ا... پرچمی که با نوای نقاره‌ها در اوج می‌رقصد. یا وقت‌هایی که دلم مثل بچه‌ها بهانه می‌گیرد. صبح‌های زود بین الحرمین را تصور کنم. گرگ و میش هوا، دو ردیف چراغ‌های سرتاسر سبز کنار مسیر‌ و نسیم ملایمی که آرام صورتت را نوازش می‌کند و پر چادرت را تکان می‌دهد. تصور مکانی که از قبل دیده باشی راحت است؛ اما حالا باید نقش کشوری را توی خیالم بکشم که هیچ تصویری از آن ندارم. نه می‌دانم فرودگاهش کجای شهر است، نه می‌دانم از چه خیابان و با چه وسیله‌ای می‌توانم خود را به مراسم برسانم. گوشی دست می‌گیرم. مدام عکس‌های مربوط به لبنان و فرودگاه‌ بیروت را جستجو می‌کنم. صفحه هر کسی که این روزها برای مراسم سید خودش را به لبنان رسانده دنبال می‌کنم. شاید اینطوری بهتر بتوانم خیال کنم. تنها دل‌خوش به اینم که آنجا غریب نیستم. هیچ کس آنجا غریب نیست. مثل مسیر اربعین که همه را انگار سال‌هاست می‌شناسی. مهم نیست ملیت و نژادشان چیست. به چه زبانی حرف می‌زنند یا چه فرهنگی دارند. مهم، هدف و مقصد مشترکی است که همه به سمت آن در حرکتند. ما همه سرباز حزب ا.. بودیم. از نسل همان چریک‌هایی که بن بست برایشان بی‌معنی‌ است. از دل زمین نقب می‌زنند تا قلب دشمن. دشمنی که فکر می‌کند می‌تواند با بستن فرودگاه یک بار دیگر تاریخ را تکرار کند. گمان می‌کند باز هم قرار است سیدی مظلومانه توی گودال بی غسل و کفن رها شود. لحظه‌ای بعد. خود را لا به لای جمعیت می‌بینم. سید روی دوش مردم به معراج می‌رود. مداح شعار می‌دهد. همه دست‌های راست را بالا می‌آوریم. طنین شعار انا علی العهد توی فضا می‌پیچد. ما با سید عهد می‌بندیم. همان عهدی که او با امامش بست و شد امضایش. قطعا سننتصر. یک جامانده خیال پرداز ✍زهرا نجفی یزدی هم بنویسید. روایت خود را به👇ارسال کنید. @raviya_pishran2 ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, 🏷https://eitaa.com/raviya_pishran
هدایت شده از راویا
9.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این موارد در لبنان زیاد یافت می‌شود . جهاد ادامه دارد... لبنان-بیروت- ۲۶-۲-۲۰۲۵ سفرنامه لبنان 🗣 مجتبی صداقت https://eitaa.com/safarname_lobnan هم روایت کنید. @raviya_pishran2 ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, 🏷https://eitaa.com/raviya_pishran
هدایت شده از راویا
▫️روزی سرود آزادی قدس سر خواهم داد و تا آن روز هم روایت کنید. @raviya_pishran2 ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,, 🏷https://eitaa.com/raviya_pishran