بهشتیان 🌱
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 #پارت355 💫کنار تو بودن زیباست💫 نگاه خیرهای بهم انداختیم.نس
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂
🍂💫🍂
💫🍂
🍂
#پارت356
💫کنار تو بودن زیباست💫
چشمهام از اشک پر شد و به اسم مرتضی خیره موندم.
قلبم داره از جا کنده میشه. صدای زنگ قطع شد و همزمان صدای گوشی نسیم بلند شد.
_سلام داداش پس تو کجایی؟!
اشک از چشمم پایین ریخت
_نه، اصلا دیگه پول نمیخوایم.
نیمنگاهی بهم انداخت و چند قدمی ازم فاصله گرفت و تن صداش رو پایین اورد که نشونم
_یکی اومد کلانتری گفت پدر غزالم، پول داد و رفت
_آره. بیچاره خودشم فکر میکرد پدرش فوت کرده.
دستم رو روی سینهم فشار دادگ تا شاید از سوزش قلبم کم کنم
_کارت شناساییش رو دیدن. راست میگفته
_هیچی بیچاره نشسته لب جوب. یه جوری رفته تو بُهت که میترسم
_ماشین دارم خودم میرم
_چرا صبر کنم!
_باشه فقط زود بیا
تماس رو قطع کرد،سمتم اومد و کنارم نشست
_میخواستم بریم. داداشم میگه صبر کن بیا ببینمت بعد برید. نزدیکه الان میرسه
نگاهش سمت اشک روی صورتم رفت و پر غصه گفت
_نمیخوای از داییت بپرسی؟
اشک بعدی جایگزین شد و با صدای گرفته و لرزون گفتم
_نسیممن الان باید چیکار کنم؟
چونهش شروع به لرزیدن کردد و هر دو دستش رو بار کرد و من رو توی آغوش خودش جا داد.
تمام وجودم به این آغوش نیاز داشت و هقهق گریهم بالا رفت.
چرا دایی این دروغ رو گفته و سپهر این همه سال کجا بوده!
چرا بعد از بیست و سه سال با نگاهی پر از خشن و عصبانیت اومده!
چرا به جای اینکه بیاد جلو چند وقته خودم و دوستام رو تعقیب میکنه!
دست نسیم نوازش وار روی کمرم کشیده میشد و ریز ریز باهام گریه میکرد. با صدای لرزونگفتم
_نسیم
پر غصه تر از قبل گفت
_جانم
_دقیقا زمانی که همه چیز داشت خوب میشد مثل یه زلزله آوار شد رو سرم
شدت گریهم بیشتر شد
_من مرتضی رو دوست دارم.خیلی دوستش دارم
_الهی بمیرم برات
انقدر تو آغوشش گریه کردم که از نفس افتادم و تمام مدت گریهم مرتضی دست از زنگ زدن برنداشت.
_غزال پاشو بریم تو ماشین
دستهاش شل شد و ازم فاصله گرفت به گوشی اشاره کرد
_جواب این بیچاره رو بده!
دوباره چونهم لرزید
_چی بهش بگم؟
نفس سنگینی کشید. نگاه ازم گرفت و ایستاد
_پاشو بریم تو ماشین. اینجوری هر کی رد میشه نگاهمون میکنه.
دستم رو گرفت و بیحال گوشیم رو برداشتم و ایستادم.
روی صندلی ماشین نشستم. تکیه دادم و چشمم و بستم.
نسیم ترسیده گفت
_غزال بدبخت شدم! داداشم، بابام رو آورد
چشمم رو باز کردم و از تو اینه نگاهی به ماشین پشت سری انداختم. پدرش از ماشین پیاده شد و نسیم سمتشون رفت
پارت زاپاس
وی ای پی راه افتاد😍 شرایط👇
الانپارت ۸۳۱هستیم😋
https://eitaa.com/joinchat/475201981C8aab07ad4f
🖊 : فاطمه علیکرم
🍂 هدیبانو🍂
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💫🍂════╗
@behestiyan
╚════💫🍂═╝
💫
🍂💫
💫🍂💫
🍂💫🍂💫
💫🍂💫🍂💫🍂
🍂💫🍂💫🍂💫🍂
💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂