eitaa logo
بهشتیان 🌱
35.4هزار دنبال‌کننده
565 عکس
294 ویدیو
2 فایل
کد شامد کانال 1-1-774454-64-0-3 به قلم فاطمه علی‌کرم کپی حرام و نویسنده راضی نیست نام‌اثرها👇 https://eitaa.com/joinchat/1016726656C03ad44f3ea تبلیغات👈🏻    https://eitaa.com/joinchat/3465609338C403c4bc61a
مشاهده در ایتا
دانلود
بهشتیان 🌱
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 #پارت‌355 💫کنار تو بودن زیباست💫 نگاه خیره‌ای بهم انداختیم.‌نس
🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂 🍂💫🍂 💫🍂 🍂 💫کنار تو بودن زیباست💫 چشم‌هام از اشک پر شد و به اسم مرتضی خیره موندم. قلبم داره از جا کنده میشه. صدای زنگ قطع شد و همزمان صدای گوشی نسیم بلند شد. _سلام داداش پس تو کجایی؟! اشک از چشمم پایین ریخت _نه، اصلا دیگه پول نمی‌خوایم. نیم‌نگاهی بهم انداخت و چند قدمی ازم فاصله گرفت و تن صداش رو پایین اورد که نشونم _یکی اومد کلانتری گفت پدر غزالم‌، پول داد و رفت _آره. بیچاره خودشم فکر میکرد پدرش فوت کرده.‌ دستم رو روی سینه‌م فشار دادگ تا شاید از سوزش قلبم کم کنم _کارت شناساییش رو دیدن. راست میگفته _هیچی بیچاره نشسته لب جوب. یه جوری رفته تو بُهت که می‌ترسم _ماشین دارم خودم میرم _چرا صبر کنم! _باشه فقط زود بیا تماس رو قطع کرد،سمتم اومد و کنارم نشست _می‌خواستم بریم. داداشم می‌گه صبر کن بیا ببینمت بعد برید.‌ نزدیکه الان می‌رسه نگاهش سمت اشک روی صورتم رفت و پر غصه گفت _نمی‌خوای از داییت بپرسی؟ اشک بعدی جایگزین شد و با صدای گرفته و لرزون گفتم _نسیم‌من الان باید چیکار کنم؟ چونه‌ش شروع به لرزیدن کردد و هر دو دستش رو بار کرد و من رو توی آغوش خودش جا داد. تمام وجودم به این آغوش نیاز داشت و هق‌هق گریه‌م بالا رفت. چرا دایی این دروغ رو گفته و سپهر این همه سال کجا بوده! چرا بعد از بیست و سه سال با نگاهی پر از خشن و عصبانیت اومده! چرا به جای اینکه بیاد جلو چند وقته خودم و دوستام رو تعقیب می‌کنه! دست نسیم نوازش وار روی کمرم کشیده میشد و ریز ریز باهام گریه می‌کرد. با صدای لرزون‌گفتم _نسیم پر غصه تر از قبل گفت _جانم _دقیقا زمانی که همه چیز داشت خوب میشد مثل یه زلزله آوار شد رو سرم شدت گریه‌م بیشتر شد _من مرتضی رو دوست دارم.خیلی دوستش دارم _الهی بمیرم برات انقدر تو آغوشش گریه کردم که از نفس افتادم و تمام مدت گریه‌م مرتضی دست از زنگ زدن برنداشت.‌ _غزال پاشو بریم تو ماشین دست‌هاش شل شد و ازم فاصله گرفت به گوشی اشاره کرد _جواب این بیچاره رو بده! دوباره چونه‌م لرزید _چی بهش بگم؟ نفس سنگینی کشید‌. نگاه ازم گرفت و ایستاد _پاشو بریم تو ماشین. اینجوری هر کی رد میشه نگاهمون می‌کنه. دستم رو گرفت و بی‌حال گوشیم رو برداشتم و ایستادم. روی صندلی ماشین نشستم. تکیه دادم و چشمم و بستم. نسیم ترسیده گفت _غزال بدبخت شدم! داداشم، بابام رو آورد چشمم رو باز کردم و از تو اینه نگاهی به ماشین پشت سری انداختم. پدرش از ماشین پیاده شد و نسیم سمتشون رفت پارت زاپاس وی ای پی راه افتاد😍 شرایط👇 الان‌پارت ۸۳۱هستیم😋 https://eitaa.com/joinchat/475201981C8aab07ad4f 🖊 : فاطمه علی‌کرم 🍂 هدی‌بانو🍂 🚫 و پیگرد دارد🚫 ╔═💫🍂════╗       @behestiyan ╚════💫🍂═╝ 💫 🍂💫 💫🍂💫 🍂💫🍂💫 💫🍂💫🍂💫🍂 🍂💫🍂💫🍂💫🍂 💫🍂💫🍂💫🍂💫🍂