🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ریز سرش رو تکو
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
نگاهمو دادم به ناصر
_ حالا شما برو درخواست بابا رو بگو شاید اهمیت بدن
ناصر سر چرخوند سمت من
_ تو دیگه چرا این حرفو میزنی ببریمش خونه حالش بد شه چیکار کنیم؟
ناهید به کنایه جواب داد
_ حتماً نرگس میتونه مسئولیتشو قبول کنه که داره میگه دیگه
پدر شوهرم با لحن گلهمندی رو کرد به ناهید
_ چه کار نرگس داری بابا، من خودم دارم میگم ببرینم خونه مسئولیتشم به پای خودمه
نگاهش رو از ناهید گرفت داد به من
_ اصلاً بابا ناصرُ ولش کن خودت برو بگو بیان منو مرخص کنن
_ ناصر نزدیک تخت باباش شد
_ بابا جان، من به خاطر خودت دارم میگم و اِلا که من نوکرتم هستم
پدر شوهرم نگاهی تو صورتش انداخت
_ باشه، برو بگو
ناصر چشمی گفت و از در اتاق رفت بیرون
ناهید نزدیک من شده زیر لب غر زد
_ به تو چه که تو همه کارای ما دخالت میکنی اینا پدر و پسرن خودشون میدونن باید چیکار کنن، چرا حد و مرز خودت رو نمیدونی
حرفهای پدر شوهرم تو گوشم زنگ خورد... خیلی برام سخته که در مقابل این گستاخی و بی ادبی ناهید بخوام مهربون باشم ولی قول دادم و باید پای قولم باشم
در دلم یا اللهی گفتم و از خدا آرامش خواستم... یه نفس بلند ولی آهسته کشیدم
_ حق با توئه اینها پدر و پسرن خودشون باهم کنار میان
با شنیدن این حرف چشمهاش از تعجب گرد شد بعد از چند لحظهای که نگاهش روم زوم شد گفت
_ خوبه، ولی ایکاش این مطلب رو از وقتی که اومدی تو خونه ما میفهمیدی
نگاه آرومی بهش انداختم
_ برای فهمیدن هیچ وقت دیر نیست
چند لحظهای تو چشمم زل زد
_ بابام حرفی بهت زده؟
نمیدونم چی جوابشو بدم نه دلم میخواد دروغ بگم نه میتونم راستش رو بگم، دنبال یک جملهایم که بتونم جواب قانع کنندهای بهش بدم... که صدای پدر شوهرم به گوشم خورد
_ چی دارید میگید شما دوتا پچ پچ میکنید
فرصت خوبیه برای فرار کردن از جواب دادن به ناهید اومدم کنار تختش ایستادم
_ببخشید بابا جون صدامون شما رو اذیت کرد
_ اینکه آدم نمیشنوه چی میگین اذیت میشه، بلند بگین همه بشنون
با اومدن ناصر تو اتاق رشته کلام ما هم پاره شد...بدون اینکه ناصر حرفی بزنه پدر شوهرم پرسید
_ چی شد ترخیص بیمارستانمو گرفتی
_ آره بابا جون، با اصرار زیاد، ولی گفتن باید امضا بدید که با مسئولیت خودتون دارید میبریدش
_ امضا دادی
_ بله آقا جون خودتون گفته بودید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) نگاهمو دادم ب
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۶۹۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دستهاش رو بالا
_ الهی عاقبت بخیر بشی پسرم، لباسهای منو بیارید تنم کنم بریم
_ بابا جان الان حسابداری بیمارستان تعطیله فردا صبح باید بریم تسویه کنیم تا برگه ترخیص شما رو بدن
پدر شوهرم ملحفهش رو کنار زد و یه پاش رو از تخت آویزون کرد هم زمان که اون پاش رو هم میخواست از تخت بیاره پایین گفت
_ من یه دقیقهام دیگه اینجا نمیمونم، تو میگی تا صبح صبر کن
ناصر نشست دستهاش رو گذاشت رو تخت
_ آقا جون هر جایی قاتون و مقرارات خودش رو داره نمیشه که بدون تسویه حساب بیمارستان رفت، از طرفی هم اگه شما بگید من میخوام برم وقت پرستارا و کارکنان بیمارستان رو میگیرید این کار خودش میشه حق الناس
پدر شوهرم نگاهی به ناصر انداخت بعد از چند لحظه که فکر کرد، نگاهش رک داد به ناصر
_ آره تو درست میگی بابا، حقوالناس توی اون دنیا آدم رو بیچاره میکنه، شماها برید فردا صبح بیاید منو ببرید
ناصر تبسمی زد
_ مامان و ناهید و نرگس رو الان میفرستم برن من خودم اینجا پیشتون میمونم
_ آخه اینجا اذیت میشی بابا
ناصر دستش رو گذاشت رو بازوی باباش
_ نه، اتفاقا میشینیم با هم تا صبح پدر پسری گپ میزنیم
لبخند رضایتی زد سرش را تکون داد
_ نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد
_ خیر ببینی پسرم
ناصر دست کرد تو جیب شلوارش سوئیچ ماشینو درآورد گرفت سمت من
_ بیا تو مامانو ناهید و ببر فردا بهت زنگ میزنم بیای اینجا مارو ببری
سوئچ رو ازش گرفتم
_ باشه فردا هر ساعتی زنگ بزنی من میام
ناهید اخمی کرد
_ لازم نکرده نرگس ما رو ببره ما خودمون بلدیم بریم
نگاهم رو دادم به ناهید و علی رغم میل باطنیم گفتم
_ چرا عزیزم خب با هم میریم
در کنار تعجب عمه و ناصر و بیشتر خود ناهید از حرفم وا موند...پدر شوهرم لبخند رضایتی زد و گفت
_ ناهیدم، دختر بابا، با زن داداشت برو فردا که نرگس اومد تو هم باهاش بیا منو ببرید خونه
ناهید از تعجب این لحن پدر شوهرم چشم هاش گِردُ پر از اشک شد. مادر شوهرم بیشتر از ناهید تعجب کرد و خوشحال رو کرد به ناهید
_ بیا عزیزم با نرگس میریم صبح میایم
ناهید که در حیرت این لحن کلام باباش مونده بود تکون ریزی به سرش داد
_ باشه مامان بریم
پدر شوهرم رو به ناهید دستهاش رو باز کرد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستهاش رو بال
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناهید یه لحظه خشکش زد. دستش بیاختیار رفت روی سینهاش
_ من بیام؟
پدرشوهرم با لحن مهربونی گفت:
_ آره بابا، تو بیا. یه دونه دختر که بیشتر ندارم. دختر غمخوارهی باباشه.
برق خوشحالی در چشمهای ناهید نشست چند ثانیهای سر جاش موند. مردد نگاهی به ماها انداخت، قدم بر داشت سمت تخت، نشست لبهی تخت، نگاهش رو داد به زمین... حسم بهم میگه ناهید نمیدونه باید چی کار کنه. دلش میخواد خودش رو بندازه بغل پدرش، ولی انگار خجالت میکشه
پدر شوهرم دستش رو دراز کرد و آروم ناهید رو کشید سمت خودش. ناهید با دستای لرزون دست انداخت دور گردن باباش سرش رو گذاشت رو سینهش. برای چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن. فقط صدای نفسهاشون توی سکوت اتاق میپیچید.
ناهید انگار به آرامشی که به دنبالش بوده رسیده چشمهاش رو بست...چند لحظهای همینطور موند. دستاش هنوز دور گردن باباشه، ولی کمکم لرزشش کمتر شد. انگار گمشده خودش رو پیدا کرده
پدر شوهرم آروم دستی به سرش کشید و گفت:
_ ببخشید دخترم… ببخشید که دیر فهمیدم.
ناهید سرش رو از رو سینهش بلند کرد و با چشمان پر از اشک به صورت پدرش خیره شد و با نگاهش فریاد میزد. چرا انقدر منو منتظر محبت و دستهای گرم پدرانهت گذاشتی
با شرمی که در نگاه پدرشوهرمه راحت میشه فهمید که شرمنده دخترشه
ناهید دوباره سرش رو گذاشت رو سینه پدرشوهرم، اینبار محکمتر. چند لحظهی دیگه همینطور موندن. بعد آروم خودش رو کشید کنار و نشست.
ازش پرسید
_ خوبی بابا
ناهید سری تکون داد.
_ آره… خیلی خوبم.
دستش رو آروم از دست پدرش کشید و بلند شد. یه نفس عمیق کشید، انگار میخواست این لحظه رو توی سینهش نگه داره. دو قدمی از تخت پدرش فاصله گرفت برگشت و به پدرش نگاهی انداخت اینبار نگاهش پر از یه آرامش تازهای بود که انگار سالها بود ندیده. ناهید به آرومی گفت
_بابا، من… فردا میام بیمارستان.
پدرشوهرم با لبخند به تایید حرف ناهید سر تکون داد. ناهید با قدمهای سبک از اتاق رفت بیرون عمه رو کرد به پدر شوهرم
_ حاجی کاری نداری
_ نه خانم برو خدا به همراهت
منو عمه از پدرشوهرم و ناصر خدا حافظی کردیم اومدیم بیرون، نگاهم افتاد به ناهید که نشسته روی صندلی سرش رو خم کرده با دستش گرفته، بهش گفتم
_ پاشو بریم
سرش رو گرفت بالا
_ بریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناهید یه لحظه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تا برسیم خونه مادر شوهرم ناهید ریز ریز گریه کرد عمه هم گاهی دلداریش میداد و گاهی با گریه همراهیش میکرد حالم خیلی بد شد و یه عالمه سوال توی ذهنم اومد که بپرسم ولی شرایط روحی هیچ کدومشون رو مناسب ندیدم و ساکت موندم... ماشین رو نگه داشتم هر دو یه خداحافظی سردی کردن و پیاده شدن... منم اومدم خونه مامانم... بعد از سلام و احوالپرسی که با صدای آروم با مامانم کردم پرسیدم
_ بچهها خوابن
_ آره خیلی منتظرت موندن که بیای با هم شام بخوریم من اصرارشون کردم گفتم مامانتون معلوم نیست کی بیاد دیگه شامشون خوردن و خوابیدن...
در اتاق باز شد عزیز اومد بیرون
آروم گفت
_ سلام مامان اومدی
از دیدنش و شنیدن صداش دلم آروم گرفت
_ سلام عزیزم تو بیداری
_ آره همه خوابیدن من دلم شور شما رو میزد خوابم نبرد
_ ممنونم پسرم دل شور زدن نداشت که من بیمارستان بودم
_ آقا جون چی شد آوردینش خونه یا هنوز بیمارستانه
مرخص شده ولی صبح میاد
مامانم رو کرد به من
لباساتو در بیار شامتو بیارم بخور تو هم همین جا بخواب
ممنون مامان باید برم خونه لباسهام رو بندازم ماشین بشوره خودمم یه دوش بگیریم.
مامانم با یه سینی که توش سبزی پلو با کوکو بود آورد گذاشت جلوم پرسید
چه خبر از اوضاع و احوال پدرشوهرت
رو کردم به عزیز
پاشو برو از یخچال یه ظرف ماست بیار
عزیز چشمی گفت و پاشد رفت آشپزخونه نگاهم رو دادم به مامانم و اونچه که اتفاق افتاده بود رو براش گفتم
از شنیدن حرفهای من عزیز و مامانم هر دو ناراحت شدند و عزیز گفت
_ مامان عمه ناهید از بس از آقا جون محبت ندیده عقدهای شده و همه رو آزار میده
خواستم جواب عزیز رو بدم که مامانم پرید تو حرفم
_ آره بیچاره، چقدر دلم براش سوخت
عزیز رو کرد به من
_ الان عمه ناهید با شما قهره یا آشتی
_ امشب که بهش گفتم بریم جوابم رو داد حالا ببینم صبح چیکار میکنه
شامم رو خوردم خواستم بیام عزیزم پاشد
_ مامانم منم باهات میام
با هم اومدیم خونه عزیز رفت اتاقش خوابید منم یه دوش گرفتم و کل لباسهام رو ریختم ماشین تا نماز شبم رو خوندم صدای زنگ پایان شستشوی ماشین لباسشوییم بلند شد لباسهام رو روی بند پهن کردم و خوابیدم...
صبح که آماده شدم برم دنبال ناهید و عمه، عزیز گفت
_ مامان میشه منم باهات بیام
_ باشه عزیزم بیا
با هم اومدیم خونه عمه بعد از سلام و احوالپرسی نگاهی به دور خونه انداختم
_ عمه، ناهید خانم نیست هنوز نیومده
عمه خیلی ناراحت جواب داد
_ دیشب نادر اومد دنبالش که برن خونشون بهم گفت من فردا نمیام بیمارستان صبحم که بیدار شدم بهش زنگ زدم گفت من نمیام
_ عه، عمه، آقا جوب بیمارستان منتظرشه
دستهاش رو تکون داد
_ چی بگم، هر چی بهش گفتم گفت نمیام میخوای تو بهش زنگ بزن
باشهای گفتم و شماره ناهید رو گرفتم... دیگه ناامید از جواب دادانش شدم که با صدای گرفته ای جواب داد
_ بله
_ سلام حالت خوبه
_سلام، کارت رو بگو نرگس
_ اومدم دنبالتون بریم بیمارستان دیدم شما هنوز نیومدی
نه، من نمیام به مامانم گفتم که نمیام میخواید برید شما برید
_ آخه...
پرید تو حرفم
_ خدا حافظ
تماس رو قطع کرد...
نگاهم رو دادم به عمه
_گفت نمیام
_باشه، دیگه چیکار کنم بیا خودمون بریم
_ محمد آقا هم دیشب نیومد بیمارستان امروز چی، میاد؟
_ اونم دیشب بهش زنگ زدم هر چی از دهنش در اومد به باباش گفت و آخرشم گفت که نمیام
نچی کردم
_ آقا محسن چی؟
_ اون گفت شما برید منم خودم میام
باشه، پس بیاید بریم تا دیر نشده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🔆 #پندانه
✍ زندگی بینقص نمیشود
🔹زندگی مثل نخکردن سوزن است. گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی اما چشمهایت آنقدر خوب کار میکند که همان بار اول سوزن را نخ میکنی.
🔸اما هر چقدر پختهتر میشوی، هر چقدر باتجربهتر میشوی، هر چقدر بیشتر یاد میگیری که چگونه بدوزی، چگونه پینه بزنی، چگونه زندگی کنی؛ تازه آنوقت چشمانت دیگر سو ندارد!
🔹مشکل اینجاست که وقتی هم بلدی بدوزی، هم چشمهایت سو دارند؛ تازه آن موقع میفهمی، نه نخ داری، نه سوزن.
🔸همیشه یک چیزی از زندگی کم است.
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا بی دلیل احساس غصه داریم؟
استاد بهرام پور