زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت پنجم برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت ششم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
کل فکرم شبانه روز این بود چه جوری پولش رو جور کنم دیدم علویه یکی از همخوابگاهییم داره گریه میکنه رفتم پیشش نشستم ...
بچه ایلام بود هم اتاقیش خیلی محلش نمیگذاشتن چون نمازخون بود و اهل آرایش نبود رشتهشم الهیات بود اونام همهش مسخرهش میکردن، گفتم علویه چی شده؟ گفت به خوابگاه بدهکارم خانم ایمانی مسئول خوابگاه گفته اگر این هفته تسویه نکنی باید از اینجا بری ... گفتم چقدر باید بدی گفت ۷۰ هزار تومان زنگ زدم به برادرهام هیچکدوم بهم ندادند گفتن ندارن، علویه خیلی دختر مومنی بود دلم نمیخواست اذیت شه ...
گفتم من بهت قرض میدم هر موقع پول گرفتی بهم پس بده، از جاش پرید منو بغل کرد گفت الهام داشتم فکر میکردم برگردم ایلام، کلی بوسم کرد
رفتم تراول صد تومنی که مرتضی بهم داده بود رو دادم بهش علویه گفت اگر اینو بدم خانم ایمانی بقیهش رو پس نمیده که، نگه میداره واسه شهریه این هفتهم صبح خوردش میکنم ۳۰ هزار تومن میدم به تو بقیه شم میدم خانم ایمانی گفتم باشه ...
کرایه ماشین م از دم در خوابگاه تا دانشگاه ۲۵ تومن بود و تا میدون جهاد قم ۵۰ تومن، رفتم دانشگاه بعدشم رفتم سر کار، گفتم من به پول احتیاج دارم میشه به من کار تایپ بیشتر بدید؟، گفت بله و اگر میتونید سی دی میدیم شما گوش میدید و عین مطلب رو رویه کاغذ تایپ میکنید، جلسات سخنرانیه و پولش بیشتر، یه فکری کردم من سیدیمن داشتم مشکلم زمان بود ولی قبول کردم ...
#ادامهدارد
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_دارد❌❌
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت هفتم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
سیدی ها رو گرفتم و با هندزفری مشغول کار شدم، اگر میتونستم دو تا سی دی رو یک هفته ای تایپ کنم ۶۰ هزار تومان میگرفتم اینجوری میتونستم ظرف یکماه لاقل نصف طلبمو بدم ...
تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم و کار میکردم بعد میخوابیدم تا ۷ صبح میرفتم دانشگاه دیگه سرکار جون نداشتم ...
از خوابگاه اومدم بیرون منتظر تاکسی وایسادم و سرم رو جزوهم بود که اگه استاد درس پرسید یه مروری کنم دیدم یه ماشین جلو پام وایساده و بوق میزنه ... ترسیدم، سرمو بالا نیاوردم دو قدم رفتم عقب
یدفعه گفت الهام خانم منم مرتضی بیا بالا ...
نگاه کردم دیدم مرتضی است سلام کردم و نشستم توی ماشینش
گفت کجا بسلامتی این وقت صبح؟
گفتم میرم دانشگاه، آقا مرتضی من تا آخر ماه نصف بدهیمو میدم و تا ماه بعدی ... پرید وسط حرفم گفت کی از پول حرف زد دختر، داشتم میرفتم کارخونه دیدم گوشه خیابونی شمارهتم که به من ندادی گفتم برسونمت، اسپری داری؟، حالت بهتره؟
گفتم بله دارم، ممنونم
گفت شمارهتو بده کارت دارم گفتم من موبایل ندارم ... اولش باور نمیکرد ... گفتم تلفن کارتی و الکارت داریم زنگ میزنیم از دانشگاه و خوابگاه ... بعد دیدم جلو دانشگاهم، گفتم میشه وایسید رسیدم
گفت فردا کی کلاس داری گفتم ساعت ده صبح
گفت خودم میام میبرمت
خداحافظی کردم اومدم تو دانشگاه طپش قلب داشت منو میکشت، خدایا چیکار کنم این چی میخواد از من؟؟
به هر کی برای پول رو میزدم وضع مالیش بدتر از من بود یه مشت بچه گدایِ حال بهم زن از خودم بدم اومده بود که چرا محتاج شدم چرا اینجوری شد ...
سرکلاس یه لحظه سرم گیج رفت نفسم بالا نمیومد اسپری مو درآوردم دو تا پاف زدم نفسم باز شد ...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول رمان مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت هشتم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
دیدم اسپریم سبک شده داره تموم میشه، زنگ زدم به خواهرم، هفده سالش بود و تهران طراحی دوخت خونده بود تو تولیدی کار میکرد گفتم میتونی برام پول بریزی گفت آره عزیزم بعد ۳ هزار تومن برام کارت به کارت کرد ... پیش خودم گفتم ۳۰ هزار تومان رو از علویه میگیرم اینم ۳ هزار تومن میرم میخرم، فکرشم سخته وقتی ببینی نفست تو دستاته و هر لحظه داره تموم میشه سعی می کردم پاف کمتر بزنم که دیرتر تموم شه ...
صبح ساعت ده دم در خوابگاه بودم که دیدم مرتضی اونجا وایساده رفتم سوار ماشینش شدم و سلام کردم، کلی با روی خوش سلام و صبح بخیر بهم گفت
گفت من تک پسر و چهار تا خواهر دارم نمیدونم چرا وقتی تو رو دیدم احساس میکنم پنج تا خواهر دارم، احساس میکنم باید مراقبت باشم
هیچی نگفتم، سرم پایین بود، تو دلم گفتم برو ولم کن ندارم پولتو بدم هر چی ام کار میکنم نمیشه. یدفعه یه گوشی موبایل درآورد گفت
بیا برات موبایل گرفتم خطشم فعاله، شماره منم که داری اولین شمارهیی که بهش زنگ میزنی من باشم
گفتم نه من نمیتونم قبول کنم من به شما بدهکارم
گفت یه کادو به خواهر پنجمم ه بگیر و گذاشت رو دستم ولی گرمای دستاش و حس کردم، بعد کارتن گوشی رو داد به من،گفت
اینم بگیر بدون ماله خودته
دست کردم تو کیفم و ۳۲ هزار تومان درآوردم گرفتم سمتش
گفت این چیه؟
گفتم اسپری هام داره تموم میشه اینجام نداره میشه میری دلیجان برام بخری! میترسم تموم شن نتونم نفس بکشم
تبسمی زد
پولتو بزار جیبت الان میرم برات میخرم، دانشگاهت کی تموم میشه ؟
_ساعت چهار
_ساعت چهار برات میارم
رسیدیم دم دانشگاه و خداحافظی کردیم ... یه نگاه به موبایل کردم خیلی خوشحال شدم شمارهشو از تو کیفم در آوردم و فقط بهش یه پیامک دادم ممنوننم...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت هشتم برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت نهم
برگرفته از زندگی واقعی
پیامک اومد
خواهش میکنم عروسک
پیش خودم گفتم این میخواد از من سواستفاده کنه ولی دیگه چه کنم، دیگه هیچ پیام بهش نمیدم، آخه مگه آدم به خواهرش میگه عروسک، کلاس آخرو نرفتم، طاقت نیاوردم رفتم حرم حضرت معصومه، تو صحن حرم نشستم اینقدر گریه کردم گفتم یا حضرت معصومه به دادم برس. من گرفتار شدم چیکار کنم، اینقدر گریه کردم تا خوابم برد یدفعه دیدم یکی داره با پر میزنه تو صورتم. چشمم رو باز کردم دیدم خادم حرمِ، گفت
دخترم پاشو اینجا جای خوابیدن نیست
دست کردم تو کیفم دستمال بردارم دیدم تو کیفم پره نور شده، ترسیدم، برگه ها رو زدم کنار دیدم نور موبایلِ داره زنگ میخوره ولی تو سر و صدایِ حرم صدایِ زنگش رو نشنیدم، مرتضی بود جواب دادم گفتم بله؟؟
_چرا جواب نمیدی ساعت پنج و نیمِ، مگه نگفتی ساعت چهار کلاست تموم میشه من جلو دانشگاه کلافه شدم اینقدر وایسادم بیا بیرون
لحن حرف زدنش خیلی تند بود گفتم
من حرمم
عصبی کمی صداش رو برد بالا
چی؟مگه کلاس نداشتی؟
_کلاسمو نرفتم اومدم حرم
چرا به من نگفتی؟
_نمیدونم همینجوری
بیا بیرون الان میام خیابون ارم درب اصلی ...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍃🌹🍃
⭕️ قدرت رسانه میدونید یعنی چی؟
🍃🌹ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت نهم برگرفته از زندگی واقعی پیا
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت دهم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
بلند شدم اومدم کفشداری کفشهامو گرفتم و خودمو مرتب کردم رفتم سر خیابون وایسادم منتظر تماسش بودم، دو دقیقه نشد دیدم جلوی پام وایساد، نشستم تو ماشین گفتم
سلام
جواب سلاممو نداد، اینقدر تند تند لایی میکشید بین ماشین ها و با سرعت میرفت، ملتمسانه گفتم
آقا مرتضی توروخدا یواش برو
از شدت عصبانیت اصلا صدامو نمیشنید گفتم چیزی شده؟
یه دفعه زد روی ترمز یه گوشه خلوت، تو خیابون صفاییه ایستاد و دستشو آورد سمت صورتم، چشمهام رو بستم، چونهم رو گرفت و سرمو آورد بالا گفت تو چشمام نگاه کن، محلش نگذاشتم داد زد گفت تو چشمای من نگاه کن ... ترسیده بودم چشمامو باز کردم دیدم وای چقدر دستاش بزرگه اومد نزدیک صورتم، ترس تو تمام وجودم بود یدفعه گفت دیگه به من دروغ نگو
با ترس گفتم
من دروغ نگفتم
داد زد
میگم، دیگه به من دروغ نگو، بگو چشم
_چشم
هر دو تاییمون ساکت شدیم به رانندگی ادامه داد نمیدونستم داره منو کجا میبره رو کردم بهش
ببخشید میشه بگید داریم کجا میریم
_دارم میبرمت خوابگاهه خراب شدهت ...
انقدر ترسیده بودم اصلا حرف نمیزدم، رسیدیم جلو در خوابگاه گفتم
ممنونم
دست انداختم به دستگیره در پیاده شم گفت
بیا اینارو بگیر تموم شد بهم بگو، الانم مستقیم میری خوابگاه، جاییام نمیری، هر جایی هم خواستی بری میگی من میام میبرمت، توی این شهر غریب یه دختر، مگه واسه خودش میچرخه
گفتم من رفتم حرم
پرید وسط حرفمو داد زد
دهنتو ببند برو خوابگاه ....
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
یه روز شوهرم رو تعقیب کردم وقتی رفت بیرون اون زن هم پشت سرش رفت و دیدم که روی صندلی جلوی ماشین ما نشست و رفتن سردرگم بودم اگرخانواده م میفهمیدن شر بزرگی میشد اما دلم نمی خواست تو اون خونه بمونم لباس هام رو جمع کردم و بیهدف از خونه بیرون رفتم و وقتی به خودم اومدم خودم رو جلوی خونه پدر شوهرم دیدم وارد شدم مادر شوهرم...
https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d
🍃🌹🍃
※ بهار، فصلِ عجیبی است!
انگار خدا جهان را قرق کرده برای ما،
و آنقدر جلوهگری میکند تا این قلبهای به خواب زمستانی رفتهمان تکانی بخورند،
بیدار شوند،
چشم باز کنند،
او را ببینند، ببویند، ببوسند ....
※ بهار فصل عجیبی است،
گویی خدا نمایشگاهی براه انداخته،
بــــرایِ #لاالهالاالله 💫
#سلاموصبحبخیر
🍃🌹ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت دهم برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت 11
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
اومدم خوابگاه دیدم ۵ تا اسپری سالباتومال برام خریده، فکر کنم اسمش این بود، آبی بود، کلی ذوق کردم و حسابی اسپری زدم و یه نفس حسابی کشیدم بعد نشستم فکر کردم خدایا این چرا با من اینجوری حرف زد، من باید پولهاه اینو میدادم زودتر شرش کم شه فکر کرده کیه ... صدای اس ام اس اومد، گوشی رو برداشتم دیدم مرتضی ست نوشته بود (ببخشید داد زدم دلم نمیخواد بهم دروغ بگی، جایی خواستی بری به من میگی یا خودم میبرمت یا لاقل میدونم کجایی)
نشستم پایه گوشی، خوب به اون چه ربطی داره، چون پول داروهای منو داده من باید ازش اجازه بگیرم
شد برام یه معضل ...
هم بهش احتیاج داشتم برای نفس کشیدنم هم پول نداشتم 😔
ولی ازش ترسیده بودم حسابی ...
داشتم تکالیف دانشگاهمو مینوشتم یه دفعه گوشی زنگ خورد دیدم مرتضی ست
_ سلام، بله آقا مرتضی
صدام میلرزید
مرتضی گفت _ سلام، خوبی دختر، بیا سر کوچه خوابگاه، خوبیت نداره من بیام جلو در خوابگاه
لباس هام رو پوشیدم دویدم بیرون سر کوچه، رفتم نزدیک شیشه ماشین گفتم سلام
جواب سلامم رو داد. گفت اینارو ببر بخور برات خوبه کاریام داشتی بگو
دیدم یه عالمه برام میوه و خوراکی خریده، ازش تشکر کردم
لازم نبود زحمت بکشید گفت خواهر پنجم شدی وظیفهمه
اِن و مِنی کردم
_آخه زورم نمیرسه ببرم اینها سنگین هستن
_پس میارم جلو در ...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت 11 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت 12
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
خوراکی ها و آورد گذاشت جلو در، من از بی پولی یک کیلو نارنگی خریده بودم صبحانه و ناهار و شام یه دونه نارنگی میخوردم حالا چشمم به گوشت و بزنج و این همه خوراکی افتاده بود، نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت، رفتن مرتضی رو نگاه میکردم، تو دلم میگفتم مگه من گدام اونم همهش میگفت خواهرمی، میترسیدم ازش نمیدونم چرا ...
به یه حالت غمی خوراکی ها رو بردم تو خوابگاه بچه ها ریختن دورم
واااااای الهام امشب جشن میگیریم خوشبحالت
صداشون تو گوشم میپیچید بی تفاوت همه چی رو ول کردم وسط اتاق رفتم سراغ تکالیف و درسم، شنیدم سهیلا میگه
بدون برنامه ریزی نخورید که گشنگی بکشیم، من رو کاغذ لیست غذا مینویسم طبق اون میخوریم وگرنه باز یخچال خالی میشه.
هیچکسی هیچی نداشت بخوره، در حد نون و تخم مرغ و شیر و میوه این نهایت غذای ما بود، فقط ظهر میتونستیم بریم سلف دانشگاه غذا بخوریم اونم بعدش معده درد میگرفتیم وباید دو ساعت دل درد میکشیدیم ...
شب سهیلا با مرغ و لپه قیمه درست کرد، و با برنج های سهمیه دانشجویی که پره لولو بود باید ده باز میشستیمش تا بشه بپزیش یه سفره پهن کرد یه غذا مفصل خوردیم، بخودم تو قیمه یه بال مرغ رسید، بچه ها ریختن دورم
الهام اینو از دست نده ببین چجوری هواتو داره اون از شهریه علویه، مریضی خودت، این همه غذا
یدفعه زدم زیر گریه گفتم
ولم کنید، ایکاش خفه میشدم از بی نفسی
همه ناراحت شدن ولی چارهای نداشتم پولی که خانوادهم میفرستادن حتی پول یک اسپری تنفسی مم نبود
ساعت هشت صبح کلاس داشتم رفتم رو تخت و خوابیدم تا صبح سرحال برم سرکلاسم ... اینقدر فکرم مشغول بود کابوس میدیدم تختم طبقه دوم بود و رو به پنجره زول زدم به ماه و به فقر آزاردهنده ای که گریبانم روگرفته بود فکر کردم فقری که من رو غرق تحقیر کرده بود ...
__________________________
از روز اول با خودم شرط کردم که حواسم فقط و فقط به درسم باشه و کار دیگه ای نکنم همین شرطی که با خودم کردم باعث شد به مرور تبدیل بشم به ی دختر شاخ و دست نیافتنی برای پسرا، خیلیاشون میومدن جلو برای اینکه دوست بشن و منم محل نمیدادم یا خیلیا میومدن میگفتن قصدمون ازدواجه و بیایم جلوی برای خواستگاری اما جوابم منفی بود تا اینکه...
https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد
جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت 12 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
پارت13
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
صبح زود ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و مثل همیشه حاضر شدم لباسم رو پوشیدم و آماده دانشگاه رفتن شدم کتاب را برداشتم امروز امتحان داشتیم باید کتاب مزرعه حیوانات را به انگلیسی میخوندیم و به انگلیسی در امتحان میدادیم.
رفتم سر کلاس نشستم حسابی درس خونده بودم شاگرد ممتاز کلاس بودم ولی دوباره وسط امتحان نفسم گرفت دست کردم تو کیفم پاف مو در بیارم تا نفس بکشم استاد و اومد بالا سرم
_خانوم تو کیفتون چی میخواید سوالتون رو پاسخ بدید
سرم رو گرفتم بالا
نفسم تو کیفمه
با تعجب نگام کرد پاف در آوردم و سه بار زدم توی ریهم و نفس کشیدم، شروع کردم به نوشتن پاسخ سوالات
از بین چهل نفر دانشجو ۱۷ نفر مشغول نوشتن بودند بقیه فقط نگاه می کردند چون نخونده بودن
عاطفه آروم صدام کرد
الهام برگ تو بده من از روش بنویسم
برگ رو دادم به عاطفه شروع کرد از روش نوشتن، چند دقیقه بعد دیدم برگه منو داد به پسر بغلی که دوست پسرش بود. از کارش ناراحت شدم با اخم بهش گفتم
عاطفه برگه منو بده من از پسرا بدم میاد میخواست درس بخونه
عاطفه گفت وقت نیست کامل بنویسم برگه خودمو بدم بهش بنویس بهت میدم
هرچی اصرار کردم عاطفه اهمیت نداد دستمو گرفتم بالا گفتم استاد
بله بفرمایید
برگه من دست اون آقا پسر داره از روش مینویسه برگ مو نمیده
استاد به قدری ناراحت شد که کیفش رو برداشت و کلاس رو ترک کرد حتی برگه های امتحانی رو از ما نگرفت
یه دفعه بعد از خروج استاد همه رو کردن به من گفتن این عقده بازی ها چیه از خودت در میاری
صدام رو بردم بالا
شب تا صبح نشستم درس خوندم که این آقا از روش بنویسه، پس تکلیف ما چیه؟
همه کلاس به من چپ چپ نگاه می کردند، دیدم اوضاع ناجوره اومدم بیرون رفتم دم دانشکده روانپزشکی ایستادم منتظره سهیلا...
____________________________
من محترم سادات هستم و اسمهمسرمم اقا سید علی هست اون قدیما مثل الان نبود و همسر منو پدرم انتخاب کرد شوهرم به خوبی و مهربونی تو محله زبانزد بود زندگی خوبی داشتیم اقا سید علی خیلی زرنگ بود و خوب میدونست چطور پول حلال در بیاره، منم سرمگرم بچه هام بود دوتا دختر داشتم و دو تا پسر تو رفت و امد های اقا سید علی اروماروم زمزمه هایی مشینیدم که نشون میداد اقا سید علی زن دوم گرفته که یه دختر هجده ساله تهرانیه، هنوز این زمزمه ها به یک ماه نرسیده بود که اقا سید علی...
https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌❌
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا پارت13 برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
پارت14
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
کلاس سهیلا تموم شد اومد بیرون، قدم برداشتم به سمتش و گفتم
بیا بریم سلف دانشگاه ناهار بخوریم
_الهام عقلت رو از دست دادی! نمیبینی غذای دانشگاه رو میخوریم معده درد میگیریم
_ترجیح میدم معده درد بگیرم تا بوی غذا بیاد گشنگی بکشم برگردیم خوابگاه چی داریم بخوریم؟؟ تازه باید وایسیم غذا درست کنیم. اونم یه چی داریم, یه چی نداریم, مکثی کرد و گفت
یه چیزی بهت بگم الهام
سری تکون دادم
_بگو
_یه پسری از من خواستگاری کرده اسمشم محسنِ، وضع مالی خیلی خوبی داره، بچه پولدارِ، میگه برای آشنایی بیشتر با هم بریم بیرون، منم نمیخوام تنهایی باهاش برم بیرون امروز برای ناهار دعوتم کرده، به ستایشم گفتم قبول کرده. تو هم بیا چهارتایی بریم
_من که اون رو نمیشناسیم اگه ما رو بدزده چی؟
_احمق مگه بچه کوچولویم که ما را بدزده بعدم دارم بهت میگم خواستگارمِِ
_کِی باهم آشنا شدین؟
_یه، یک ماهی هست
هم دلم نمیخو اد برم، هم گرسنهمِ، هم به خودم گفتم، دوستم داره ازم خواهش میکنه تنها نباشه روش رو زمین نزارم قبول کردم
_باشه بریم
سهیلا خوشحال لبخندی زد و قدم برداشتیم سمت بیرون دانشگاه، چشمم افتاد به یه پژو پرشیا که زیر نور آفتاب داره برق میزنه، یه پسرم پشت فرمون نشسته، من و ستایش نشستیم صندلی عقب، سهیلا نشست جلو، بعد از سلام و احوالپرسی رسمی با ما و یه سلام و احوالپرسی گرم با سهیلا حرکت کرد، نا خواسته چشمم افتاد به آینه متوجه شدم از توی آینه چشم دوخته به من، نگاهم رو از آینه گرفتم، به خودم گفتم، چرا اینطوری به من نگاه میکنه، باز گفتم، حتما اتفاقی نگاهش افتاده، دو باره اینه رو نگاه کردم، دیدم نه نگاهش طبیعی و اتفاقی نیست، یه لحظه به ذهنم اومد، یا خدا سهیلا متوجه نگاه این پسره به من نشه، یه وقت فکر کنه من میخوام با خواستگارش دوست شم، سریع نگاهم رو از آینه برداشتم، و طوری نشستم که تو دید نگاهش نباشم. من اصلا حال و روز خوبی ندارم ،از این کارها هم خوشم نمییاد، چون واقعا با تمام بدبختی دارم درس میخونم.
محسن کنار یه رستوران بین المللی نزدیکیهای قم به اسم آفتاب مهتاب، که هم غذا داره و هم قلیون پارک کرد، سفارش یه غذای مفصل داد، خوردیم قلیونم کشیدیم، بلند شدیم به سمت قم حرکت کردیم
رسیدیم به میدان هفتاد دو تن، فلکه را که دور زد تا برسیم تو خیابون عماریاسر نزدیک خوابگاه، متوجه شدم یه ماشین چسبیده به پرشیا و با حرکتهای نمایشی داره به محسن میفهمونه بزن بغل، محسن توجهی بهش نکرد، عین مسابقات اتومبیل رانی هر دو گاز میدادند، اون زانتیا این پرشیا، یه لحظه ترسیدم، از پهلو نگاه کردم دیدم راننده ماشین بغلی مرتضی است ...
از ترس دوباره نفسم گرفت، دست کردم تو کیفم چند تا پاف زدم تا بتونم نفس بکشم، به خودم گفتم مرتضی چرا انقدر عصبانیه، خدا رو شکر من که عقب نشستم، این پسرِ هم که خواستگار سهیلا ست به من ربطی نداره
یه دفعه مرتضی برای اینکه ماشین محسن رو نگه داره، پیچید جلو ماشین محسن، ماشینها خوردن به هم، یه صدای مهیبی اومد، صدای جیغ ما بلند شد، مرتضی با یه چوب از ماشین اومد پایین، دیوانه وار میزد رو ستونهای ماشین محسن، شیشهی جلو ماشین محسن و خورد شد ریخت پایین، با سکوت محسن در برابر مرتضی، به نظرم اومد که انگار اینها از قبل همدیگر رو می شناسن، مرتضی دستش رو آورد به سمت، در عقب ماشین که بازش کنه، در ماشین قفلِ، با چوب زد شیشه ماشین را شکست در رو باز کرد منو کشید بیرون، کیف منو برداشت انداخت تو ماشینش به من گفت بشین تو ماشین ...
سهیلا و ستایش م فقط دارن به مرتضی فحش میدن ...
محسن م ترسیده، مات و مبهوت نگاه میکنه، یه دفعه مرتضی به محسن گفت ساعت یازده باشگاه میبینمت ...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
جمعه ها و تعطیلات پارت نداریم
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁