🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
#قسمتاول
برگزفته از زندگی واقعی
- شما بیست دقیقه وقت دارید صحبت کنید میشنوم ....
بدون اینکه سرشو بیاره بالا شروع کردن صحبت کردن ...
_ اسمم الهام، از ۱۶ سالگی عشق ازدواج داشتم، خانواده مذهبی بودن و هر خواستگاری برام میومد نه نمیگفتم ... همیشه تو رویام سه تا بچه داشتم، دو تا پسر که اسم یکیشون ایلیا یود اسم یکیشون علی دخترمم هستی، با این رویام زندگی میکردم ...
دختر دوم خانواده بودم و رسم بر این بود که اول دختر بزرگ ازدواج کنه، وقتی ۱۸ سالم بود تازه دیپلم گرفته بودم و کلی خواستگار داشتم و به همه میگفتم بله، ولی پدرم میگفت نه، مادام سر نماز به خدا التماس میکردم منو برسونه به زندگیم ...
تا برام خواستگار اومد، یازده سال ازم بزرگتر بود اسمش حسین بود قاری قرآن بود و کارمند شهرداری، بور بود و قدش م از من کوتاه تر بود، چون من خیلی قدم بلندِ.
خونه رو ریختم بهم، جیغ و داد و بیداد که من میترشم، خواهر بزرگمم گفت بیا درس بخونیم گفتم من نمیخوام بترشم شوهر میخوام ...
بابام عصبانی لوله جاروبرقی رو برداشت منو بزنه مامانم جلوشو گرفت و دو هفته این دعوا ادامه پیدا کرد تا پدرم کوتاه اومد که من زودتر از خواهر بزرگم ازدواج کنم، دنیا مالِ من بود، فقط به این فکر میکردم که چه بچه هایی بدنیا میارم و چقدر قشنگ زندگی میکنم ...
روز عقدم فکر میکردم فرشتههای آسمونی دور پارچه مو گرفتن و دارن برام قند میسابن ...
خوشحال بودم و انگار دنیا مالِ من بود بدون اینکه اصلا توجهی به حس خواهر بزرگترم داشته باشم ...
دو هفته بعد از عقد من، برای خواهرم خواستگار اومد و اونم قبول کرد، خواهرم بیشتر دوست داشت درس بخونه ولی اینکار من باعث شد به ازدواج تن بده، پسره هم مرد خوبی بود و هر دو نامزد کردیم ...
اینقدر خوشحال بودم انگار خدا منو حسین و تنهایی از بالای آسمون سُر داده رو زمین تا عاشق هم باشیم ...
نوزده روز از عقدمون گذشت و وارد فرهنگ خانوادهها شدم دیدم اون چیزی که فکر میکردم و تو رویاهام بود با واقعیت فرق داره ...
من محجبه بودم و اون میخواست تو جمع فامیل روسری از سرم بردارم و تو جشن هاشون برقصم ... منم سفت چادرمو چسبیده بودم ...
رفتیم شمال، اتاق به اتاق دنبالش میگشتم آماده شیم بریم عروسی دخترخالهش، در یکی از اتاق هارو باز کردم که یدفعه دیدم با دخترخالهش رو یه تخت نشسته و داره برای حسین کراوات میبنده، تا منو دیدند یدفعه رنگشون پرید گفت رو کرد به دختر خاله
الی بلده، الی بیا کراواتم رو ببند
کَتی از بچگی عاشق حسین بوده ولی خانواده ها مخالف بودن و من اونو اونشب اونجا از زبون یکی از دخترخالههاش شنیدم ...
#ادامهدارد
کپی از داستان های کانال پیگرد قانونی دارد❌❌❌
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت دوم
برگرفته از زندگی واقعی
#قسمت ۲
شب عروسی بین اون همه مهمون گم شده بودم، دیدم حسین با کتی دارن با عروس میرقصن و کٓتی یه دامن کوتاه پوشیده بود و دستهای همم گرفته بودن ...
یه گوشه نشستم و نگاه کردم اصلا اونشب پیشم نیومد شب برگشتیم خونه مادربزرگش بخوابیم، پشتشرو کرد به من خوابید ...
نمیفهمیدم چرا و نپرسیدم چرا ...
ولی تو عالم کودکی خودم فهمیدم دلش میخواست الان جایه من کتی کنارش باشه، تا صبح کنارش خوابیدم ولی بیدار بودم صبح از خواب بیدار شدیم و با سلامی گرم منو از رخت خواب بلند کرد و برد تو روستا قدم زدن، انگار نه انگار اتفاقی افتاده منم فراموش کردم ...
وقتی برگشتیم باز کتی اونجا بود و حسین برخوردش با من عوض شد منم رفتم سراغ بازی با اردک ها، خیلی متوجه نبودم این اتفاقات یعنی چی، میگفتم خوب ما با هم ازدواج کردیم کتی هر کاری ام کنه اول و آخر حسین شوهر منه، اومدم داخل خونه و تو اتاق ها و دید زدم ندیدمشون یه دفعه یه دستی تو موهام گره خوردو گرمای دستش پیچید لایه موهام از پشت بهش تکیه کردم، فکر کردم حسینِ، یدفعه صدای غیر از صدای حسین به گوشم خورد
_به به چه عروس قشنگی
تیز برگشتم دیدم شوهرخاله حسینِ،
با عصبانیت داد زدم
دستتو بکش کثافت
_ عه چرا داد میزنی تو جایه دختر منی
همه با سر و صداهای من جمع شدن و طوری برخورد کردن که انگار من غیرعادی هستن
یه لحظه به حسین نگاه کردم، پیش خودم گفتم چرا این بوره، قدش کوتاهه، با کتی ه، با زنهای دیگه میرقصه یدفعه اینقدر ازش بدم اومد دیدم اصلا نمیتونم لحظهای تحملش کنم ... بر حسم غلبه کردم و بزور لبخند میزدم اومدیم ترمینال شلوغ بود دنبال ماشین شخصی بودیم ما رو برگردونه تهران، حسین گفت
الی من میرم عقب تو خوشگلی مردها میان طرفت، بگو تهران وقتی قبول کردند بگو دو نفریم اشاره کن من بیام
از حرفش مات زده شده، ولی به خاطر نقشه ای که تو سرم بود قبول کردم
تا تنها شدم چند نفر اومدن طرفم گفتن خانم کجا میری گفتم تهران، همه گفتن باشه، گیج شده که به کدوم راننده بگم، یکی از رانندهایی که بهم نزدیکتر بود بودم گفتم: دو نفریم، اونم قبول کرد، بعد به حسین اشاره کردم بیا
اومد نشستیم تو ماشین حسین سرش رو آورد در گوشم
_تو زنی برای تو وایمیسن من اگر بودم باید کلی معطل میشدیم
رسیدیم خونه من رو آورد خونه مون خودش رفت، رفتم پیش بابام همه چیو براش تعریف کردم گفتم من اینو نمیخوام، بابام گفت
دیگه باهاش حرف نزن
محل کار حسین با خونه ما فاصله نداشت، برای همین تا زنگ زد بهش گفت حسین آقا پاشو بیا خونه ما کارت دارم، نیم ساعت نشد حسین اومد بابام گفت:
دخترم دیگه شما رو نمیخواد، مرتیکه بی غیرت دخترمنو وسط ترمینال ول کردی ماشین بگیری؟، خیلی معمولی گفت آخه اون زنه بخاطرش راحت وایمیسن،
با شنیدن این حرف بابام چشمهایش گرد شد.
بابا ادامه داد
شوهرخالهت غلط کرده دست زده به دختره من
حسین خیلی طبیعی جواب داد
ما اونجوری نیستیم شوهر خالهم کاری نکرد موهای الهه رو نوازش کرد
بابام عصبانی شد گفت کدوم جوری؟؟ مرتیکه بی غیرت من ناموس دست تو میدم! پاشو برو گمشو ... حسین چشماش پر اشک شد، مظلومانه گفت
_میخوام باهاش حرف بزنم
بابا عصبانی صورتش رو مُشمئز کرد
لازم نکرده حرف بزنی الهام دیگه با تو حرفی ندارم بزنه
حسین ناراحت و نا امید بلند شد کفشهاش رو پاش کرد و از خونه ما رفت...
#ادامهدارد
#کپی_پیگردقانونی❌❌
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت سوم
برگرفته از زندگی واقعی
حسین افراد زیادی رو از محل کارش واسطه فرستاد برای آشتی ولی بابام گفت ما مهریهام نمیخوام چون دخترم دوشیزه است فقط از زندگی دختر من برو گمشو ...
من میدونستم حسین مرد مناسب زندگی نیست ولی دلم میخواست همسر داشته باشم و به بچهدار شدن فکر میکردم، به هستی،به ایلیا...
طلاق گرفتیم و بعدش هر چی زنگ میزد دیگه هیچوقت جوابش رو ندادم
تامین هزینه های دادرسی طلاق انقدر زیاد شده بود که کار میکردم بدهکارهام رو میدادم، انقدر کار کردم تا همه بدهیهام رو صاف کردم ...
من اونموقع حوزه علمیه درس میخوندم و محل کارم یه نهاد دولتی بود، حسین چون مقام مدیریتی داشت نمیدونم چیکار میکرد که هم از حوزه بیرونم کردم و هم از محل کارم ...
هر جا میرفتم قبولم میکردن دو روز میرفتم بعدش میگفتن نیا
نمیگذاشت جایی برم کار کنم اومدم کنکور دادم و با رتبه بالا قبول شدم میتونستم تهران بزنم ولی زدم قم، در واقع فرار کردم رفتم قم، بنا داشتم اونجا هم درس بخونم هم کار کنم چون موقعیت مدیریتی ش بالا بود نمیگذاشت تهران هیچ جا کار کنم
معدلم تو دانشگاه الف بود، از لحاظ مالی وضعیت خانوادگیم متوسط بودیم، پدرم بهم گفت، دانشگاه نرو چون من ندارم مخارج دانشگاه تو رو بدم، پدربزرگم گفت شهریه دانشگات رو من میدم، و برام پرداخت میکرد، خودمم اونجا بعداز دانشگاه میرفتم تو یه اداره سرور اینترنت اپراتور، کار تایپ میگرفتم، کار تحقیق دانشجوهارو انجام میدادم، ولی دستمزد اینها برای زندگی کافی نبود.
از بس کار میکردم و درس میخوندم، دیگه جون نداشتم . واقعا پدرم در اومده بود، یه وقتا یک کیلو نارنگی میخریدم صبحانه، ناهار، شام یه دونه میخوردم، گاهی تا یه هفته همین غذام بود، حتی هر کی غذا درست میکرد از شدت گرسنگی از بو غذاش حالت تهوع میگرفتم ولی به رو نمیاوردم که ندارم بخورم میگفتم رژیم غذایی دارم ...
با فلاکت و فقر درس میخوندم و پولی که از کارم میگرفتم فقط کرایه ماشین بود تا اینکه یه روز افتادم وسط خوابگاه، چشمهام نیمه باز و بسته بود فقط دیدم اورژانس بالا سرمه منو بردن بیمارستان ...
بیهوش رو تخت بودم صدای یکی از دوستام رو میشنیدم اکسیژن هم رو صورتم بود شنیدم دوستم سهیلا میگه ما پول نداریم اینو بخریم بعدم داروخانه بیمارستان میگه ما این وسیله رو نداریم، دکتر گفت: برید دلیجان باید اینو بگیرید وگرنه نمیتونه نفس بکشه صداها میپیچید تو گوشم نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده ...
#ادامهدارد
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_دارد❌❌
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت چهارم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
چشمام رو که باز کردم پرستار گفت
_الهام خانم خوبی؟
با اشاره سرم گفتم
_بله
به حرفی که بهت میزنم گوش کن
بی رمق نگاهم رو دادم بهش، دیدم سه تا چیز دستشه گفت:
_الان ماسک اکسیژن رو برمیدارم اینو میزاری تو دهنت اسپری میکنی بعد نفس عمیق میکشی
_ابرو دادم بالا
_نه نمیخواد من حالم خوبه
پرستار دهنیه اکسیژن رو برداشت دیدم اصلا نمیتونم نفس بکشم تندی اسپری رو زدم نفس کشیدم نفسم باز شد، دکتر اومد بالای سرم
_دخترم ببین این سی تی اسکن ریه شماست، اینم آزمایشات دیشبتِ، شما مبتلا به آسم هستی آیا سابقه وراثتی دارید؟
_نه ندارم
_پس احتمال داره حمله عصبی باشه ولی یادت نره همیشه باید این اسپری ها همراهت باشه، زرد و سفید هر هشت ساعت دو بار بزنی تو دهنت،
روی اسپری خوندم، نوشته اسپری سالبوتومال یه همچین چیزی
دکتر دوباره تاکید کرد
_هر وقت نفست گرفت از این دو بار بزن نفس بکش
دکتر سفارشاتش که تموم شد از اتاق رفت بیرون
از روی تخت بلند شدم نشستم، دیدم سهیلا دوستم رو صندلی بغلی کج شده خوابیده. صداش
سهیلا، سهیلا
چشمش رو باز کرد
جانم الهام جان، خوبی
آره لباس هام رو بده بپوشم بریم
لباس هامو پوشیدم آروم گفتم
سهیلا من که پول ندارم تو یواشی برو بیرون منم پشت سرت میام،
گفت: دیشب اسپری هات گیر نیومد اون پسره رفته برات داروهاتو گرفته سی و دو هزار تومان م باید بدیم به اون، گفتم پسره، سهیلا چیکار کنم؟؟
زنگ زدم بابام، گوشی زنگ خورد بابا گوشی رو برداشت
سلام بابا
بدون اینکه جواب سلامم رو بده با تندی گفت
چیه پول میخوای؟ مگه من گفتم بری قم درس بخونی، زنگ بزن به پدربزرگت بگو پول میخوای
جواب سلام نگرفتن و اینطوری سرد حرف زدنش مثل یه سطل آب سردی بود که ریخته شد روی سرم: گفتم
نه بابا میخواستم حالتو بپرسم
_خیلی ممنون خوبم
تماس رو قطع کردم، نفس عمیقی کشیدم، خدایا چیکار کنیم؟
رفتم بیرون دیدم یه پسر قد بلند وایساده دم پذیرش سهیلا گفت اونه، رفتم جلو با خجالت و شرمندگی گفتم
سلام، شما دیشب زحمت کشیدی از دلیجان برام اسپری گرفتی ازتون ممنونم،ز ممکنه شماره کارتتونو بدید من بعدا که پول دستم اومد براتون واریز کنم، چون الان ندارم
_مشکلی نداره رو کرد به پذیرش گفت هزینه ترخیص این خانم چقدره؟
صد و هفتاد دو هزار تومان چون بیمه نبوده زیر اکسیژنم بوده ...
یا امام زمان من این پولو از کجا بیارم آخه ...
پسره کارت کشید، رو کرد به من
مادرم زیر سِرمِ حمله قلبی داشته، الانم تحت نظره منو تو بخش راه نمیدن بیاید برسونمتون
فهمیدم میخواد جامونو یاد بگیره برای پولش
اومدیم بیرون رفت سمت یه زانتیا در و زد باز کرد گفت بفرمایید، اومدم برم عقب بشینم گفت:
بفرمایید جلو، من که راننده شما نیستم
سریع نشستم جلو سهیلا هم نشست عقب و شروع کرد دعا کردن که خدا خیرت بده و مادرتو خوب کنه و این حرفا ...
از پهلو یه نگاهی به پسره انداختم دیدم چشماش پره غمه، زانتیارو نگاه کردم ... آخه کی الان زانتیا داره معلوم بود پولداره ... عینک و ساعتشم مارک داره ...
روش روکرد سمت من
_اسمت چیه؟
_الهام
«خونتون کجاست؟
_دانشجوام تو خوابگام پایین خیابون شاه سید علی خوابگاه دختران
_اسم من مرتضی است، شماره مو...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت پنجم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
بزن تو گوشیت یوقت اسپری ت تموم شد، فکر کن اینجا یه برادر داری زنگ بزن من میرم برات میخرم، هر چی ام لازم داشتی بخودم بگو، شما توی این شهر غریبی، نگذاری کسی ازت سواستفاده کنهآ
_چشم
مجبورم هر چی بگه تایید کنم، چون بهش بدهکارم، ماشین رو کنار خیابون پارک کرد رفت پایین،
برگشتم عقب
_سهیلا بیا بریم پایین فرار کنیم من میترسم ...
_ترس نداره احمق داره بهت کمک میکنه، باباتم پول داروهات رو نداد
سهیلا من نمیتونم پول اینو برگردونم من از شرکت شصت هزار تومن حقوق میگیرم که فقط کرایه ماشینمه، پول غذامم نیست، بیا فرار کنیم
دستمو بردم سمت در، که در رو باز کنم هر کاری کردم در باز نشد، یدفعه دیدم اومد صندوق رو زد و یه چیزایی گذاشت تو صندوق، منم فوری عادی نشستم، تا ما رو رسوند خوابگاه، گفت
به فکر پول نباش اینو بگیر بعدا ازت پس میگیرم، نگاه کردم دیدم پوله آبیه، تراول صد تومنی، گفتم نمیخوام گفت هر وقت داشتی پس میدی دیگه، دو دل بودم که بگیرم یا نه، ولی اصرارش رو که دیدم یه متشکرم گفتم و گرفتم، از ماشین پیاده شدم اونم پیاده شد.
صندوق و زد بالا گفت اینارو برای تو گرفتم با خودت ببر چیزی لازم داشتی فقط یه زنگ بزن، دیدم از گوشت و مرغ و برنج و ماهی و میوه و توتفرنگی و... من پول نون نداشتم بعد این برای من توتفرنگی خریده بود، همه رو گذاشت پایین رفت چشمم رفتنشرو دنبال کرد نه بخاطر پولش بخاطر مهربونیش ...
#ادامهدارد
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_دارد
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت پنجم برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت ششم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
کل فکرم شبانه روز این بود چه جوری پولش رو جور کنم دیدم علویه یکی از همخوابگاهییم داره گریه میکنه رفتم پیشش نشستم ...
بچه ایلام بود هم اتاقیش خیلی محلش نمیگذاشتن چون نمازخون بود و اهل آرایش نبود رشتهشم الهیات بود اونام همهش مسخرهش میکردن، گفتم علویه چی شده؟ گفت به خوابگاه بدهکارم خانم ایمانی مسئول خوابگاه گفته اگر این هفته تسویه نکنی باید از اینجا بری ... گفتم چقدر باید بدی گفت ۷۰ هزار تومان زنگ زدم به برادرهام هیچکدوم بهم ندادند گفتن ندارن، علویه خیلی دختر مومنی بود دلم نمیخواست اذیت شه ...
گفتم من بهت قرض میدم هر موقع پول گرفتی بهم پس بده، از جاش پرید منو بغل کرد گفت الهام داشتم فکر میکردم برگردم ایلام، کلی بوسم کرد
رفتم تراول صد تومنی که مرتضی بهم داده بود رو دادم بهش علویه گفت اگر اینو بدم خانم ایمانی بقیهش رو پس نمیده که، نگه میداره واسه شهریه این هفتهم صبح خوردش میکنم ۳۰ هزار تومن میدم به تو بقیه شم میدم خانم ایمانی گفتم باشه ...
کرایه ماشین م از دم در خوابگاه تا دانشگاه ۲۵ تومن بود و تا میدون جهاد قم ۵۰ تومن، رفتم دانشگاه بعدشم رفتم سر کار، گفتم من به پول احتیاج دارم میشه به من کار تایپ بیشتر بدید؟، گفت بله و اگر میتونید سی دی میدیم شما گوش میدید و عین مطلب رو رویه کاغذ تایپ میکنید، جلسات سخنرانیه و پولش بیشتر، یه فکری کردم من سیدیمن داشتم مشکلم زمان بود ولی قبول کردم ...
#ادامهدارد
#کپی_حرام_پیگرد_قانونی_دارد❌❌
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت هفتم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
سیدی ها رو گرفتم و با هندزفری مشغول کار شدم، اگر میتونستم دو تا سی دی رو یک هفته ای تایپ کنم ۶۰ هزار تومان میگرفتم اینجوری میتونستم ظرف یکماه لاقل نصف طلبمو بدم ...
تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم و کار میکردم بعد میخوابیدم تا ۷ صبح میرفتم دانشگاه دیگه سرکار جون نداشتم ...
از خوابگاه اومدم بیرون منتظر تاکسی وایسادم و سرم رو جزوهم بود که اگه استاد درس پرسید یه مروری کنم دیدم یه ماشین جلو پام وایساده و بوق میزنه ... ترسیدم، سرمو بالا نیاوردم دو قدم رفتم عقب
یدفعه گفت الهام خانم منم مرتضی بیا بالا ...
نگاه کردم دیدم مرتضی است سلام کردم و نشستم توی ماشینش
گفت کجا بسلامتی این وقت صبح؟
گفتم میرم دانشگاه، آقا مرتضی من تا آخر ماه نصف بدهیمو میدم و تا ماه بعدی ... پرید وسط حرفم گفت کی از پول حرف زد دختر، داشتم میرفتم کارخونه دیدم گوشه خیابونی شمارهتم که به من ندادی گفتم برسونمت، اسپری داری؟، حالت بهتره؟
گفتم بله دارم، ممنونم
گفت شمارهتو بده کارت دارم گفتم من موبایل ندارم ... اولش باور نمیکرد ... گفتم تلفن کارتی و الکارت داریم زنگ میزنیم از دانشگاه و خوابگاه ... بعد دیدم جلو دانشگاهم، گفتم میشه وایسید رسیدم
گفت فردا کی کلاس داری گفتم ساعت ده صبح
گفت خودم میام میبرمت
خداحافظی کردم اومدم تو دانشگاه طپش قلب داشت منو میکشت، خدایا چیکار کنم این چی میخواد از من؟؟
به هر کی برای پول رو میزدم وضع مالیش بدتر از من بود یه مشت بچه گدایِ حال بهم زن از خودم بدم اومده بود که چرا محتاج شدم چرا اینجوری شد ...
سرکلاس یه لحظه سرم گیج رفت نفسم بالا نمیومد اسپری مو درآوردم دو تا پاف زدم نفسم باز شد ...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول رمان مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت هشتم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
دیدم اسپریم سبک شده داره تموم میشه، زنگ زدم به خواهرم، هفده سالش بود و تهران طراحی دوخت خونده بود تو تولیدی کار میکرد گفتم میتونی برام پول بریزی گفت آره عزیزم بعد ۳ هزار تومن برام کارت به کارت کرد ... پیش خودم گفتم ۳۰ هزار تومان رو از علویه میگیرم اینم ۳ هزار تومن میرم میخرم، فکرشم سخته وقتی ببینی نفست تو دستاته و هر لحظه داره تموم میشه سعی می کردم پاف کمتر بزنم که دیرتر تموم شه ...
صبح ساعت ده دم در خوابگاه بودم که دیدم مرتضی اونجا وایساده رفتم سوار ماشینش شدم و سلام کردم، کلی با روی خوش سلام و صبح بخیر بهم گفت
گفت من تک پسر و چهار تا خواهر دارم نمیدونم چرا وقتی تو رو دیدم احساس میکنم پنج تا خواهر دارم، احساس میکنم باید مراقبت باشم
هیچی نگفتم، سرم پایین بود، تو دلم گفتم برو ولم کن ندارم پولتو بدم هر چی ام کار میکنم نمیشه. یدفعه یه گوشی موبایل درآورد گفت
بیا برات موبایل گرفتم خطشم فعاله، شماره منم که داری اولین شمارهیی که بهش زنگ میزنی من باشم
گفتم نه من نمیتونم قبول کنم من به شما بدهکارم
گفت یه کادو به خواهر پنجمم ه بگیر و گذاشت رو دستم ولی گرمای دستاش و حس کردم، بعد کارتن گوشی رو داد به من،گفت
اینم بگیر بدون ماله خودته
دست کردم تو کیفم و ۳۲ هزار تومان درآوردم گرفتم سمتش
گفت این چیه؟
گفتم اسپری هام داره تموم میشه اینجام نداره میشه میری دلیجان برام بخری! میترسم تموم شن نتونم نفس بکشم
تبسمی زد
پولتو بزار جیبت الان میرم برات میخرم، دانشگاهت کی تموم میشه ؟
_ساعت چهار
_ساعت چهار برات میارم
رسیدیم دم دانشگاه و خداحافظی کردیم ... یه نگاه به موبایل کردم خیلی خوشحال شدم شمارهشو از تو کیفم در آوردم و فقط بهش یه پیامک دادم ممنوننم...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت هشتم برگرفته از زندگی واقعی 🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت نهم
برگرفته از زندگی واقعی
پیامک اومد
خواهش میکنم عروسک
پیش خودم گفتم این میخواد از من سواستفاده کنه ولی دیگه چه کنم، دیگه هیچ پیام بهش نمیدم، آخه مگه آدم به خواهرش میگه عروسک، کلاس آخرو نرفتم، طاقت نیاوردم رفتم حرم حضرت معصومه، تو صحن حرم نشستم اینقدر گریه کردم گفتم یا حضرت معصومه به دادم برس. من گرفتار شدم چیکار کنم، اینقدر گریه کردم تا خوابم برد یدفعه دیدم یکی داره با پر میزنه تو صورتم. چشمم رو باز کردم دیدم خادم حرمِ، گفت
دخترم پاشو اینجا جای خوابیدن نیست
دست کردم تو کیفم دستمال بردارم دیدم تو کیفم پره نور شده، ترسیدم، برگه ها رو زدم کنار دیدم نور موبایلِ داره زنگ میخوره ولی تو سر و صدایِ حرم صدایِ زنگش رو نشنیدم، مرتضی بود جواب دادم گفتم بله؟؟
_چرا جواب نمیدی ساعت پنج و نیمِ، مگه نگفتی ساعت چهار کلاست تموم میشه من جلو دانشگاه کلافه شدم اینقدر وایسادم بیا بیرون
لحن حرف زدنش خیلی تند بود گفتم
من حرمم
عصبی کمی صداش رو برد بالا
چی؟مگه کلاس نداشتی؟
_کلاسمو نرفتم اومدم حرم
چرا به من نگفتی؟
_نمیدونم همینجوری
بیا بیرون الان میام خیابون ارم درب اصلی ...
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍃🌹🍃
⭕️ قدرت رسانه میدونید یعنی چی؟
🍃🌹ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁🍁 مرگ تدریجی یک رویا قسمت نهم برگرفته از زندگی واقعی پیا
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
مرگ تدریجی یک رویا
قسمت دهم
برگرفته از زندگی واقعی
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
بلند شدم اومدم کفشداری کفشهامو گرفتم و خودمو مرتب کردم رفتم سر خیابون وایسادم منتظر تماسش بودم، دو دقیقه نشد دیدم جلوی پام وایساد، نشستم تو ماشین گفتم
سلام
جواب سلاممو نداد، اینقدر تند تند لایی میکشید بین ماشین ها و با سرعت میرفت، ملتمسانه گفتم
آقا مرتضی توروخدا یواش برو
از شدت عصبانیت اصلا صدامو نمیشنید گفتم چیزی شده؟
یه دفعه زد روی ترمز یه گوشه خلوت، تو خیابون صفاییه ایستاد و دستشو آورد سمت صورتم، چشمهام رو بستم، چونهم رو گرفت و سرمو آورد بالا گفت تو چشمام نگاه کن، محلش نگذاشتم داد زد گفت تو چشمای من نگاه کن ... ترسیده بودم چشمامو باز کردم دیدم وای چقدر دستاش بزرگه اومد نزدیک صورتم، ترس تو تمام وجودم بود یدفعه گفت دیگه به من دروغ نگو
با ترس گفتم
من دروغ نگفتم
داد زد
میگم، دیگه به من دروغ نگو، بگو چشم
_چشم
هر دو تاییمون ساکت شدیم به رانندگی ادامه داد نمیدونستم داره منو کجا میبره رو کردم بهش
ببخشید میشه بگید داریم کجا میریم
_دارم میبرمت خوابگاهه خراب شدهت ...
انقدر ترسیده بودم اصلا حرف نمیزدم، رسیدیم جلو در خوابگاه گفتم
ممنونم
دست انداختم به دستگیره در پیاده شم گفت
بیا اینارو بگیر تموم شد بهم بگو، الانم مستقیم میری خوابگاه، جاییام نمیری، هر جایی هم خواستی بری میگی من میام میبرمت، توی این شهر غریب یه دختر، مگه واسه خودش میچرخه
گفتم من رفتم حرم
پرید وسط حرفمو داد زد
دهنتو ببند برو خوابگاه ....
#ادامهدارد
#کپی_پیگرد_قانونی_دارد ❌❌❌
https://eitaa.com/chatreshohada/65087
لینک پارت👆👆 اول مرگ تدریجی یک رویا
#توجه_توجه👇👇📣
عزیزان رمان #مرگتدریجییکرویا با هماهنگی نویسنده و مدیر کانال #حقوقیدادِستان در این کانال گذاشته میشه🌹
بنده حلال و حرام رو راعایت میکنم هرگز در کانالی که به اسم شهدا نام گذاری کردم بدون اجازه و هماهنگی نویسنده و یا مدیر کانال هیچ پست و داستان کوتاه و رمانی رو در کانالم نمیگذارم🌹
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
یه روز شوهرم رو تعقیب کردم وقتی رفت بیرون اون زن هم پشت سرش رفت و دیدم که روی صندلی جلوی ماشین ما نشست و رفتن سردرگم بودم اگرخانواده م میفهمیدن شر بزرگی میشد اما دلم نمی خواست تو اون خونه بمونم لباس هام رو جمع کردم و بیهدف از خونه بیرون رفتم و وقتی به خودم اومدم خودم رو جلوی خونه پدر شوهرم دیدم وارد شدم مادر شوهرم...
https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d