سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #بیراهه #پارت102 . نفس عمیقی کشیدم و خواستم چیزی بگم که زنگ در رو زدن! شوهر حدی
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#زندگی
#پارت103
.
آخ از اون لحظه که شکستم مثل تمام این روزام و ناخوادگاه اشکم سرازیر شد و های های گریه ام خونه رو برداشت که یه لحظه سر بلند کردم دیدم همه خیره به من شدن و من بی توجه به اشک ریختن هام ادامه دادم!
احمد هم سریع از دستشویی بیرون اومد و با صورت رنگ پریده گفت چی شده سارا؟!
بدون حرف سمتش حمله بردم و یقه شو گرفتم و دودستی تکون دادم و با خشم فریاد میزدم ازت بیزارم احمد، دروغگوی نامرد!
ستاره دختر بزرگ حدیث سریع بچه ها رو برد اتاق و من با خشم گفتم که بی..ش.رفی رو درحقم تموم کردی و چرا دروغ میگی؟!
احمد دستپاچه و با اخم گفت خجالت بکش زن! چی شده؟! گوشی رو با حرص سمتش گرفتم و گفتم بیا! ببین! از دروغت یکساعت هم نگذشته خانم هر.زه دوباره پیام داده حسابی قربونت رفته و میگه کی بریم خونه خودمون و از این حرفا!
با خشم گوشی رو گرفت و پیام رو دید و اخماش باز شد و حق به جانب اومد روی مبل نشست و گفت الان پدرش رو درمیارم که پریدم و ازش گوشی رو گرفتم و با خشم گفتم پدر خودتو دربیار! تو اگه انسان بودی خودتو جمع میکردی مرد تو بی عرضه و بی اراده ای چرا خودتو قاطی میکنی اگه راست میگی؟! احمد خشمگین شد و سیلی محکمی بهم زد که جیغ حدیث و دخترش درومد و احمد هم انگار ترسید از اینکه تو خونه مردم شر به پا شده غرید حسابت رو میرسم، تو خوبی و زبون خوش سرت نمیشه و سریع آتوسا رو که از تن صدای بلند ما ترسیده بود بغل کرد و سریع سمت اتاق بچه ها رفت و محکم درو باز کرد و با خشم دست های نحیف امید من رو که از ترس توی دهنش بودن گرفت و سمت بیرون رفتن! منگ بودم اما سریع جلوی در پریدم و دست امید رو کشیدم و با خشمی که به بغض تبدیل شده بود گفتم ولش کن بچم رو و احمد هم از اون طرف میکشید و بچم که از ترس و خشم مثل بارون بهار اشک میریخت! آخ چه لحظه دردناکی بود!
احمد بدون توجه به من و ضجه هام بچه ها رو برد و منی که پاهام سست شده بودن پشت در داشتم می مردم.
حدیث هم اشکش بند نمی اومد ولی دستم رو گرفت و رفتم روی مبل نشستم و سرم رو به دامن گرفت و من از شدت اشکم کاسته نمیشد تا اینکه پنج دقیقه بعد زنگ درو زدن و حدیث درو باز کرد و با کمال تعجب دیدم امید بچم در حالی آتوسا بغلشه اومد داخل و با اشک سمتم دوید و دوتایی گریه کردیم و آتوسا رو دستم داد و گفت بابا ازم قول گرفته در صورتی آبجی رو بهت بده که خودم باهاش برم و سمت بیرون پاتند کرد.
امید بچم رفت آتوسا رو پیش من گذاشت!
سخنان ناب دکتر انوشه👌
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷 #سوری #پارت102 و چون با بچه بدرفتاری نکرده بود قاضی براش حداقل مجازات رو در
📜 #برشی_از_یک_زندگی🩷
#سوری
#پارت103
وقتی رفتم پیشش، نشست کنارم و گفت اینی که بهت میگمو جلوی ننت اینا به روی خودت نیار چون ننت گفته درمورد سیفی جلوت حرفی نزنیم.
اسم سیفی رو که شنیدم استرس عجیبی گرفتم و گفتم: مگه چی شده؟
نارین در حالی که پوزخندی رو لبش بود گفت قربون عدالت خدا برم. به گوشم رسیده که قسمت زیادی از مال و اموالشو از دست داده.
با تعجب گفتم چجوری؟
+ اون زن عفریتش کار خودشو کرد. مثل اینکه مدت هاس با پسر شبیر خان در ارتباطه. با کمک همون یه جوری سر سیفی رو شیره مالیدن و زمیناشو بالا کشیدن. من با سکینه حرف زدم، میگفت محشر کبری راه افتاده بوده تو خونه.
نمیدونستم واقعا باید از شنیدن این قضیه خوشحال باشم یا ناراحت. تمام خاطرات گذشته از جلوی چشمم گذشت. اون روزی که شبیرو خانوادش مهمون سیفی بودن، ادا و اطوارا و خود نمایی های شهربانو، اون روزی که با یه مرد دیدمش! روزی که به خاطرش با بچه ی تو شکمم آواره شدم. حالا که فکر میکردم میدیدم اون روز که با یه مرد دیدمش به مرده میخورد پسر شبیر باشه.
پرسیدم یعنی شهربانو با پسره سَر و سِری داشته؟ یا فقط همدست بودن.
نارین پشت چشمی نارک کرد و گفت بچه ای؟ معلومه که سَر و سِر داشتن. وگرنه چجوری پسره خام این زنیکه میشد؟ اصلا همه شوکه شده بودن چون اینجوری که میگفتن پسره خیلی سر به زیر و موجه بوده و هیچ خطایی هیچکس ازش ندیده بوده. حتما این ورپریده با حیله های زنانه اول دلشو برده و بعد با کمک هم اینکارو کردن.
_ نارین تو نفهمیدی چرا همه تو اون خونه شهربانو رو تحمل میکردن ولی دم نمیزدن؟ حتی معلوم بود سیفی ازش دل خوشی نداره ولی بازم داشت باهاش زندگی میکرد.
نارین با قیافه ی متفکری گفت والا خودمم خیلی در پی فهمیدنشم ولی هر بار از این ور و اون ور پرسیدم هیچکس نمیدونست. الله اعلم!
به اینجای صحبتش که رسید با خنده دستاشو به هم کوبید و گفت حالا میدونی از همش جالب تر چیه؟
_ چی؟
+ سکینه میگفت خودش شنیده که سیفی سر شهربانو داد میزده و میگفته حتما سوری هم بی گناه بوده و واقعا تو براش پاپوش درست کردی زنه هم خندیده و جوابشو نداده. راستی طلاقشم از سیفی گرفته.
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️ #حوریه #پارت102 فهیمه پشت چشمی نازک کرد و گفت+ملیح فردا میاد شیراز، قراره برن
#سرگذشت_یک_زندگی🤝♥️
#حوریه
#پارت103
انگار شوق زندگی رو تو وجود این دختر کشته بودن، از بس گریه کرده بود چشم هاش شده بود کاسه ی خون. متاسفانه خانواده ی حمایت گری هم نداشت، پدرش یه شدت کتکش زده بود و مادرش مدام میرفت و میومد و سرزنشش میکرد. واسه همین طاقت موندن تو اون خونه رو نداشت، اصلا واسه همین بود که وقتی محمد پسش زد برگشت پیش هاشم... یعنی با وجود تمام بلاهایی که هاشم سرش آورده بود ترجیح میداد پیش اون باشه تا پیش خانواده اش... روزی که رفتم دیدن خاتون به حدی شرایط این دختر وحشتناک بود که من وحشت زده شدم، اون نامرد روی تمام بدن خاتون داغ گذاشته بود، فقط جاهایی از بدنش که بیرون بود رو سالم گذاشته بود... بعضی از زخم ها عفونت کرده بود و وضع بدی برای خاتون درست شده بود، رد کبودی روی کمرش و داغ هایی که دل کافر رو هم آب میکرد... من اون روز فهمیدم خاتون چه خطایی کرده و چطور با حماقت بچه اش رو به هاشم سپرده، اما خدا شاهده گریه و حال بدم بیشتر به خاطر شرایط بد خاتون بود. با خودم گفتم خدا اگر بخواد سنگو کنار شیشه نگه میداره، اگر قسمت اون بچه زنده موندن باشه حتی بین یک گله گرگ هم رها بشه زنده میمونه و دلمم گواهی میداد که اون بچه زنده اس. با خودم گفتم خدا خودش هوای اون طفل معصوم رو داره، من باید به فکر این زن باشم که داشت از بین میرفت... خدا شاهده هزار بار به محمد گفتم ببخش و حلال کن این زن رو، ولی خطای خاتون انقدر بزرگ بود که بخشش برای محمد غیرممکن بود. آخرشم وقتی خاتون زد به سیم آخر و جونش رو برداشت و فرار کرد یک شب اومد اینجا...حرف هایی که میزد وحشتناک بود، هاشم یک بیماره خاتون بیچاره رو وادار به کارهایی میکرده که شاید هیچکس باورش نشه، ... از داغ گذاشتن رو جا جای بدنش گرفته، تا عذاب دادنش و اجبارش به تماشای دوستی هاشم با زن های دیگه... به چهره ی موجه این مرد نگاه نکن و هرکاری لازمه انجام بده تا خواهرت گرفتار این دیو نشه. خاتون کارد به استخونش رسیده بود وقتی رفت... که اگر پسرش نبود زودتر از این ها جونش رو برمیداشت و فرار میکرد. خاتون اگرم تا اون روز مونده بود به خاطر این بود که هیچ حامی و پشتیبانی نداشت، هربار اعتراض میکرد خانواده اش آوار میشدن سرش که خودت خواستی، خودت کردی... خودت نامزدت رو ول کرد و زن این مرد شدی، انقدر تو سرش زدن و اشتباهش رو به رخش کشیدن که ترجیح داد خودش رو تو اون زندگی عذاب بده، تا به قول خودش تقاص از دست دادن دخترش رو تو همین دنیا پس بده..