دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
____ میدانم که با مسیری که شهسواری برای نویسنده شدن در کتابِ «حرکتدرمه» تعریف میکند، شاید هرگز
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
اینروزها، توی همهمهی آدمهایی که عجله دارند کاری برای شغلشان، درسشان یا کشورشان انجام دهند، من انگار کاری برای خودم نمیکنم!
کمتر از قبل کتاب میخوانم و مورچهای جلو میروم.
پیدا کردن زمانی برای نوشتن برایم سخت شده و ایده های داستانیم یکی یکی در مغزم غرق میشوند اگر زود صیدشان نکنم.
میگویند آب باریکه را حفظ کنید و من تمام تلاش این روزهایم فقط همین است که آب باریکه ادبیات را در قلبم حفظ کنم.
این روزها مهمترین کاری که میکنم برای پسرهاست.
در طول روز حواسم باید به بازی محمد باشد تا زیاد مشغول تلویزیون و گوشی نشود. غذای کمکی حسین را شروع کردم و قطرههایش را باید سر ساعت بدهم و همزمان باید حواسم باشد بلایی سر هم نیاورند. به موقع آرایشگاه بروند تا موهای لختشان چشمشان را اذیت نکند. حمامشان دیر نشود و بعد حمام حتما کلاه سرشان باشد تا آب بینیشان راه نیفتد و هزار کار دیگر با هزارو یک جزئیات.
گاهی از این همه مسئولیت خسته میشوم. از اینکه هرروز لباس بچهها را باید عوض کنم یا حرص بخورم چرا همیشه صبحانه پنیر میخواهند و نکند خنگ شوند. دلم سکوت و تمیزی خانه را میخواهد، سکوتی که تویش صدای گریه یا جیغ مردانهشان نباشد. مثل خانه تازه عروسها.
گاهی هم دلم برای قدیمترها تنگ میشود، برای بیرون رفتن با رفقا یا کلاس دم غروبِ استاد غلامی که بعدِ دانشگاه باید بدو بدو خودمان را بهش میرساندیم.
یا حتی برای هیئتهای نوجوانی که تمام دغدغهمان این بود چطور میشد هیئتی تراز شود.
توی این سالها؛ بارهاو بارها نشستم و سر قبر هرکدام، گلی پرپر کردم و هقهق زدم. از اینکه چقدر فرصت سوزی کردم و کارهای معمولیِ گذشته، مثل آرزویی دور شدهاند.
اما اینبار به خودم قول دادم که وقتی از گورِ گذشته و کارهای تمام نشدهش بیرون زدم، برای مدتی پرونده همهشان را ببندم و مهروموم کنم. گوشهی طاقچه ذهنم نگهشان دارم تا روزی که وقتش برسد. شاید ۵سال یا ۱۰ سال دیگر، شاید فردا یا حتی هیچوقت.
باید دست از مقایسه خودم با آدمهایی که بچه ندارند یا بچههایشان را بزرگ کردهاند بردارم. خودم را با آدمهای چهل ساله مقایسه نکنم و بگذارم زندگیام در ۲۵سالگی جریان خودش را داشته باشد.
میدانم شاید از نظر یکسریها، در خانه وقتم آزاد است و میتوانم با تمام برنامههایشان خودم را تطبیق دهم ولی خودم که میدانم این روزها چقدر کار بزرگی میکنم. چه بسا اثرگذارترین کاری که در تمام عمرم میتوانم بکنم، همین باشد.
من امروز در کنار روزهایی از عمرِ خودم و پسرها هستم که دیگر هیچوقت تکرار نمیشود. روزهایی که شالوده اخلاق و رفتار و جسمشان را میسازد و چندین سال دیگر تخمِ همهشان را باید دِرو کنم. کاری که در تهِ تهش زنی را میبینم که دارد بزرگ میشود و با دیروزش فرق دارد_بحمدلله_ .
خدارا چه دیدی؛ شاید قایم باشک یا تانک بازی امروزمان، به طراحی نبردِ آخر، در کنار امامشان برسد. چون یاد گرفتهاند چطوری قایم شوند و دشمن را غافلگیر کنند و قواعد راندنِ تانک را هم از بَرَند.😉
پذیرش شرایط و محدودیتهای این سالها، بزرگترین لطفیست که میتوانم در حق خودم بکنم.
میدانم که با مسیری که شهسواری برای نویسنده شدن در کتابِ «حرکتدرمه» تعریف میکند، شاید هرگز نویسنده نشوم ولی من مطمئنم آن کسی که آن بالا دارد مرا نگاه میکند، روزی تمام این لحظاتِ کنار گهواره را برایم جبران میکند؛
حالا شاید در این دنیا
شاید در آن دنیا
و شاید با لبخندِ آنی که منتظرش هستم.
#مادری_بدون_روتوش
┄┅┅✿❁✿🌼✿❁✿┅┅┄
📻| امام خمینی(ره):
نقش #زن در جامعه بالاتر از نقش مرد است؛
براى اين كه زنان، بانوان، علاوه بر اين كه خودشان يك قشر فعال در همه ابعاد هستند، قشرهاى فعال را در دامن خودشان تربيت مىكنند.
من در جامعه زنها يك جور تحول عجيبى مىبينم كه بيشتر از تحولى است كه در مردها پيدا شده.
🔖|صحیفه امام، ج۱۹، ص: ۱۸۳-۱۸۵
همچنان جانظری و نظرات بله خرابه 😫...
نکته ای بود اتاق بغلی هستم☕️:
@apgh_50
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
________________ 🪴
┄┅┅✿❁✿❁✿❁✿┅┅┄
﷽
وسط بچه ها دراز میکشم. هلال ماه، تمام تلاشش را کرده بود تا اتاقْ روشن بماند. دستم را روی سر محمد میگذارم. داغ است. پتو را از رویش برمیدارم و میگذارم باد خنک زمستانی به تنش برسد.
حسین چند سرفه میکند و نالهی کوتاهی میکشد. از وقتی خوابیده چندمین بار است که با گریه و ناله بیدار میشود. قطره استامینوفن را توی دهانش میچکانم. با دست قطره چکان را میگیرد و مشغول مک زدن میشود. محمد بدون اینکه خیلی لبهایش را تکان بدهد، میگوید آب. لیوان را مثلِ تمام دفعات قبلی تا نیمه پر میکنم و به دستش میدهم. ته لیوان را با دو انگشت میگیرم تا از دستش سُر نخورد. آب خوردنش که تمام میشود، حسین را روی پا میگذارم و آرام تکان میدهم. داغی تنش پاهایم را گرم میکند. دکتر گفته بود: «کرونایِ خفیفه و بیشترین علائمش تبه.»
تازه ما خوب شده بودیم که بچه ها مریض شدند. عذاب وجدان بیحالیِ بچهها، بیخ گلوم را گرفته بود. میدانستم از من گرفتهاند. چشمهایم را روی هم میگذارم. میسوزند. حسین توی خواب دستهایش را تکان میدهد و با لرزش دستها از خواب میپرد و جیغش به هوا میرود. صدایش گرفته و خش دار شده. محمد این بار سر جایش مینشیند و دنبال لیوان میگردد. میترسم بهش آب بدهم. میدانم این ساعت از شب، عمرا برای دستشویی بلند شود. آب را کمی کمتر از نیمه پر میکنم و به دستش میدهم. موهایش را از روی پیشانیش کنار میزنم و میگویم بخوابد تا زودتر خوب شود. میدانم که میخواهد بخوابد اما کم آب شدن بدنش نمیگذارد. حسین چشم بسته گریه میکند. گریهش با ناله های اول شب، فرق دارد. صدایش بهزور از حنجرهش بیرون میآید. شیشه شیر را در دهان حسین میگذارم و لیوان را از دست محمد میگیرم. دستی روی سر حسین میکشم. محمد میگوید «مامان تشنمه هنوز.» دلم میخواست بگویم منم! ولی چیزی نمیگویم.
سرش را روی پایم میگذارم و برایش سنجاب لالا میخوانم.
دوست داشتم پرده را بکشم تا اتاق تاریکتر بشود. حتی نور کم رمق ماه هم چشمهایم را اذیت میکند.
چند دقیقه بعد، چشم هر دویشان بسته میشود. حسین را آرام روی زمین میگذارم و محمد را روی بالش. پتو هارا کنار میزنم.اتاق بالاخره ساکت میشود.
سرم را وسط گلِ قالی میگذارم. خستهم و گلویم خشک. پلکهایم روی هم قفل میشود. به این فکر میکنم کاش یکی یکپارچ آبِ یخ برایمان میآورد. آب...آب... آب....
از جا میپرم. نور گوشی را روشن میکنم و نگاهی به حسین میکنم.
لبهایش پوست پوست شده و ترکِ کوچکی لب پایینش را دو نیم کرده بود.
نکند تمام گریههای حسین برای تشنگیش بود؟؟؟؟؟؟
#روضههاییکهزندگیمیکنیم
هدایت شده از دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
__________
موقع افطار و سحر،
بیا فقط و فقط یهدونه «اناانزلنا» بخون؛
برای تو یه دقیقه طول میکشه
ولی خدا همین یه دقیقه رو انقدر برکت میده
که بشی مثل سیدحسن،
مثل حاجقاسم...🌱
⚜| امام صادق «علیه السلام»:
هیچ مؤمن روزه داری نیست که در هنگام خوردن سحری و افطارش، سوره قدر را بخواند،
مگر آنکه بین این دو زمان ثواب کسی را خواهد داشت که در راه خدا در خون خود غلتیده است.
هدایت شده از دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
_____
امروز یکم گلاب بریزید کف دستتون
و به سر و صورتتون بمالید.
هم سرحال میشید از عطرِ گلاب، هم توی کمتر از یه دقیقه، یکی از اعمالِ امروز _روز اول ماه مبارک_ رو انجام دادید.😁🌱
دَر حالِ مَرِمَّت🏚🌱
_____ امروز یکم گلاب بریزید کف دستتون و به سر و صورتتون بمالید. هم سرحال میشید از عطرِ گلاب، هم ت
گلابمون تموم شده😐
یه مُشتم از طرف من بریزید