🌹🕊💐🥀💐🕊🌹
#خاطرات_شهداء
#اولین_شهردار_شهید
#سردار_رشید_اسلام
#فرمانده_دلاور
#شهید_مهدی_باکری
باران تازه قطع شده بود. #مهدی از پنجره اتاقش به خیابان نگاه میکرد. جویها لبریز شده و آب در خیابانها و کوچهها سرازیر شده بود.
#مهدی پشت میز نشست. پروندهای را که مطالعه میکرد بست. در اتاق زده شد و نور الله وارد اتاق شد. هول کرده بود.
#مهدی بلند شد و گفت: چه شده نور الله؟ نور الله پیشانی اش را پانسمان کرده بود. با هول و ولا گفت: سیل آمده #آقا_مهدی سیل!
#مهدی سریع گوشی تلفن را برداشت. چند دقیقه بعد گروههای امداد به سرپرستی #مهدی به سوی محله مستضعف نشینی که گرفتار سیل شده بود راهی شدند. تمامی محله را آب پوشانده بود. حجم آب لحظه به لحظه بیشتر میشد. مردم هراسان و با شتاب به کمک مردمی که خانه هایشان گرفتار سیل شده بود میآمدند.
آب در بیشتر نقاط تا کمر مردم بالا آمده بود. سقف بعضی خانهها هوار شده بود روی سرشان و تیرکهای چوبی شان بیرون زده بود. گل و لای و فشار شدید آب گروههای امدادی را اذیت میکرد.
#مهدی پرجنب و جوش به این طرف و آنطرف حرکت میکرد و به امدادگرها دستور میداد.
چند رشته طناب از اینطرف خیابان به آنطرف کشیده شد.
#مهدی و چند نفر دیگر در حالی که فشار آب میخواست آنها را ببرد طناب را گرفتند و خود را به سختی به آنطرف خیابان رساندند. چند زن و کودک روی بامی رفته بودند و هوار میکشیدند. نیروهای امدادی با سعی و تقلا به کمک سیل زدگانی که وسایل ناچیزشان را از زیر گل و لای بیرون میکشیدند شتافتند.
#مهدی به خانهای رسید که پیرزنی در حیاطش فریاد میکشید.
#مهدی در را هل داد. آب تا بالای زانوانش رسیده بود. پیرزن به سر و صورت میزد. #مهدی گفت: چه شده مادر جان؟ کسی زیر آوار مانده؟ پیرزن که انگار جانی تازه گرفته بود با گریه و زاری گفت: قربانت بروم پسرم … خانه و زندگی ام زیر آب مانده کمکم کن! چند نفر به کمک #مهدی آمدند. آنها وسایل خانه را با زحمت بیرون میکشیدند و روی بام و گوشه حیاط میگذاشتند.
پیرزن گفت: جهیزیه دخترم توی زیرزمین مانده. با بدبختی جمعش کرده ام.
#مهدی رو به احمد و هاشم کرد و گفت: یا الله زود جلوی در سد درست کنید! احمد و هاشم سدی از خاک جلوی در خانه درست کردند. راه آب بسته شد.
#مهدی به کوچه دوید. وانت آتش نشانی را پیدا کرد و به طرف خانه پیرزن آورد. چند لحظه بعد شیلنگ پمپ در زیرزمین فرو رفت و آب مکیده شد. پمپ کار میکرد و آب زیرزمین لحظه به لحظه کم میشد.
#مهدی غرق گل و لای شده بود. پیرزن گفت: خیر ببینی پسرم… یکی مثل تو کمکم میکند آنوقت #شهردار ذلیل شده از صبح تا حالا پیدایش نیست. مگر دستم بهش نرسد…
#مهدی فرش خیس و سنگین شده را با زحمت به حیاط آورد. اگر دستم به شهردار برسد حقش را کف دستش میگذارم.
چند ساعت بعد جلوی سیل بطور کامل گرفته شد.
#مهدی پمپ را خاموش کرد و پیرزن هنوز دعایش میکرد. گروههای امدادی پتو و پوشاک و غذا بین سیل زدهها تقسیم میکردند.
#مهدی رو به پیرزن گفت: خب مادر جان با من امری ندارید؟ پیرزن گریه کنان دست رو به آسمان بلند کرد و گفت: پسرم ان شاء الله خیر از جوانی ات ببینی. برو پسرم دست علی به همراهت. خدا از تو راضی باشد. خدا بگویم این #شهردار را چه کند. کاش یک جو از غیرت و مردانگی تو را داشت.
#مهدی از خانه بیرون رفت. پیرزن همچنان او را دعا میکرد و #شهردار را نفرین!
#مردان_بی_ادعا
#مردان_با_اخلاص
#روحش_شاد 🕊
#یادش_گرامی 🌹
#راهـش_پر_رهرو 🕊
🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀
#شهیدانه
#آسمانیها
صداهایمان روز بہ روز
ضعیفـــ تر مے شود
عهدهایمان هم بہ مرور سست تر!
بیسیم را بہ زمین بگذار
و دیگر وضع را
گزارش مده
ما بہ اندازه مردانگیتان
#شرمنــــــــــــده_ایم
🕊 #شهدا
🕊🌹 #همیشه
🕊🌹🕊 #نگاهی
🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
🌺🌸🍀💐🍀🌸🌺
عید قربان زنده دارد
یاد قربان گشتگان را
#پاسداران و اسیران و
بہ خون آغشتگان را
خیز و در این عید قربان
سوے #قربانگاه رو ڪن
معنے بیت و حرم را
در #شهادت جست و جو ڪن
💐 #عیدقربان_مبارک_باد 💐
💐 @dashtejonoon1🌼🌺
ketabrah.ir26.mp3
زمان:
حجم:
19M
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹
#کتاب_صوتی
#لشگر_خوبان
#خاطرات
#مهدیقلی_رضایی
💐 قسمت #بیست_و_شش💐
#کپی و #استفاده از صوت با ذکر #صلوات ، #بلامانع است .
شادی روح #امام_راحل و #شهدا
#صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#و_عجل_فرجهم
🌹 @dashtejonoon1🥀🕊
🇮🇷🌹🕊🇮🇷🕊🌹🇮🇷
#آن_مرد_بلند_بالا
#شهید_جمهور
#خادم_الرضا
از وقتی اسمش رفت توی لیست کاندیداهای ریاست جمهوری خیلی ها منتظر بودند ببیند این سید اولاد پیغمبر در مناظره، خودش را چطور نشان خواهد داد. آیا چیزی در چنته هدفهایش جا داده است که روی حرفهایش بشود حساب باز کرد!
آیا در حرفهایش از کلمه « باید » کمک می گیرد و از زیر بار مسئولیت هایش در می رود و یا با کلمه (می توانیم) مُهر تایید بر شعارها و هدف هایش می زند.
خیلی ها منتظر بودند ببیند در حرفهایش تحصیلات بالا درجه افتخارش است و یا عمل جهادی اش!
وقتی در سابقه اش اراده را جستجو می کردند به جاهای خوبی می رسیدند. تولیت آستان مقدس امام رضا علیه السلام چند سالی می شد که اسمش را لایق دانسته و پای کارش را در حرم مطهر بند کرده بود. زائرها طعم تدابیر خوبش را در آسایش رفاه بیشتر حال زوار دیده بودند. از وقتی رئیس تولیت شده بود اوضاع حرم سر و سامان بهتری گرفته بود. حال کارکنان و خدمه ها هم رو به سامان گذاشته بود.
رفقایش می دانستند حاج آقا خیلی با اسمش کار ندارد و اهل صندلی و پست و مقام نیست. رفقایش درک کرده بودند که انقلاب اکنون در پیچ های تاریخی اش احتیاج به مردی دارد که هدف را خوب بشناسد و مثل موشک سریع و سیر خودش را به محل مورد نظر برساند تا دشمن آنجا برای اهدافش چتر باز نکند. رفقایش می دانستند فرمان دولت احتیاج به دستهایی با اراده قوی دارد تا بتواند مملکت را از کنار دره خود باختگی عبور دهد.
رفقایش می دانستند قارچ سمی مافیا دارد توی کارخانه ها و تولیدی های ما هاگ پخش می کند تا چرخ تولید را یکی یکی کُند کند و از کار بیاندازد. رفقایش می دانستند مافیا دست به یکی کرده است تا سفره مردم تنگ تر از قبل شود. دوستانش می فهمیدند عده ای پای کار ایستادند تا زنگ زدگی را به جان پایه بلند پرچم امید بیاندازد. رفقایش می دانستند بعد از حاج قاسم، رهبری نیاز به دست راستی چون او دارد. رفقایش می دانستند انقلاب کار انقلابی می خواهد نه حرف عاریتی! بنابراین دلایلی خوبی یافته بودند تا او را قانع کنند و کمکش کنند که او به ظاهر روی صندلی ریاست تکیه دهد و از لحاظ قانونی دستش برای کار خیر باز شود.
#ادامه_دارد ...
ارسالی از اعضاء
🇮🇷 @dashtejonoon1🥀🇮🇷