✍ خاطره ای از شهید رئیسی
🔻 دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ،
🔻 روز دیدار شهید رئیسی ،
🔻 با معلمان و فرهنگیان بود .
🔻 جلسه ی خیلی خوبی بود .
🔻 ایشان صبورانه و پدرانه ،
🔻 با مهربانی به حرف های ما ،
🔻 گوش می داد
🔻 و در همان جلسه ،
🔻 دستور پیگیری می داد
🔻 جلسه تمام شد ؛
🔻 انگار همه راضی بودند .
🔻 از اینکه کسی پیدا شد
🔻 تا به ما اهمیت دهد ،
🔻 و به حرفها و دردهای ما گوش دهد
🔻 خوشحال و راضی بودیم .
🔻 هنگام خروج ،
🔻 باز هم سوالات ما را جواب می داد
🔻 قبلا با هر مسئولی که حرف زدیم
🔻 یا می گفت وقت ندارم ، عجله دارم
🔻 یا می گفت جلسه دارم ، کار دارم
🔻 یا می گفت دست من نیست
🔻 یا می گفت همینه که هست
🔻 اما انگار آقای رئیسی ،
🔻 مسئول نبود ،
🔻 جوری رفتار می کرد
🔻 جوری تواضع و مهربان بود
🔻 که انگار ما مسئولیم و ایشان خادم
🔻 از جلسه خارج شدیم
🔻 ناگهان رئیس دانشگاه فرهنگیان ،
🔻 با صدای بلند با ایشان حرف زد :
🔹 آقا ! برخی مصوبات شما ،
🔹 در زمینه تامین امکانات مورد نیاز
🔹 برای دانشگاه فرهنگیان
🔹 هنوز عملی نشده .
🔻 از یک طرف می دانستم
🔻 که آقای رئیسی جلسات دیگری دارند
🔻 از طرف دیگر می دانستم
🔻 نظام تعلیم و تربیت ، معلمان ،
🔻 و مطالبات فرهنگیان ،
🔻 از اولویتهای ایشان بود
🔻 منتظر شدم ببینم چکار می کند
🔻 دیدم بلافاصله
🔻 همه جلسات کاری خود را لغو کرد
🔻 و با فراخوان فوری مسئولان ذیربط
🔻 بیش از دو ساعت ، شخصا ،
🔻 به حل و فصل مشکلات پرداخت
🔻 و نهایتا دستوراتی را ،
🔻 در پنج ماده ابلاغ نمود .
🔻 رئیسی عزیز ،
🔻 عمیقا به ارتقاء منزلت
🔻 و معیشت نظام تعلیم و تربیت
🔻 اعتقاد داشت
🔻 و اگر اقدامات بسیار زیادِ ایشان را
🔻 در این زمینه جمع کنیم
🔻 به حق می توان شهید رئیسی را ،
🔻 احیاگر تربیت معلم نامید .
🔻 مثل :
🔸 ابلاغ و اجرای آیین نامه ضوابط کیفیت بخشی دانشگاه فرهنگیان ،
🔸 اجرای رتبه بندی معلمان
🔸 و اصلاحات وسیع در نظام تعلیم و تربیت ،
🔻 نمونههایی برجسته
🔻 از اقدامات دولت ایشان بود .
📚 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#رئیسی #سید_ابراهیم
✍ داستان کوتاه دستِ دزد
🌹 در زمان امام جواد علیه السلام
🌹 روزی «ابن ابى دُؤاد»
🌹 که از علمای آن زمان بود
🌹 از مجلس معتصم بازمیگشت
🌹 در حالى که به شدت افسرده
🌹 و غمگین بود .
🌹 در راه زُرقان را دید
🌹 از قدیم بین زرقان و ابن ابى دُؤاد ،
🌹 دوستى و صمیمیت وجود داشت
🌹 زرقان از دیدن حال بد دوستش
🌹 علت را از او جویا شد .
🌹 ابن ابى دُؤاد گفت :
🥀 امروز آرزو کردم که کاش
🥀 بیست سال پیش مرده بودم
🌹 زرقان پرسید : چرا ؟
🌹ابن ابى دُؤاد گفت :
🥀 به خاطر بلایی که ابوجعفر
🥀 در مجلس معتصم بر سرم آورد
🌹 زرقان گفت : جریان چه بود !
🥀 گفت : شخصى به سرقت اعتراف کرد
🥀 و از خلیفه (معتصم) خواست
🥀 که با اجراى کیفر الهى ،
🥀 او را پاک سازد .
🥀 خلیفه نیز همه فقها را گرد آورد
🥀 و همچنین
🥀 محمد بن على (امام جواد) را نیز
🥀 فرا خواند و از ما پرسید :
👑 دست دزد از کجا باید قـطع شود؟
🥀 من گفتم : از مچ دست
👑 گفت : دلیل آن چیست؟
🥀 گفتم: چون منظور از دست
🥀 در آیه تیمم :
👈 فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَاَیْدِیْکُمْ ،
🥀 مچ دست است .
🥀 گروهى از فقها نیز در این مطلب
🥀 با من موافق بودند
🥀 ولى گروهى دیگر گفتند :
🥀 لازم است از آرنج قـطع شود
🥀 و چون معتصم دلیل آن را پرسید
🥀 گفتند : منظور از دست ،
🥀 در آیه وضو ، تا آرنج است .
👈 فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَاَیْدِیَکُمْ اًّلىَ الْمَرافِقِ
📖 صورتها و دستهایتان را تا آرنج بشویید
🥀 آنگاه معتصم ،
🥀 رو به محمد بن على (امام جواد) کرد
🥀 و پرسید :
👑 نظر شما در این مسئله چیست؟
🥀 او هم گفت :
🕌 اینها نظر دادند، مرا معاف بدار.
🥀 اما معتصم اصرار کرد و قسم داد
🥀 که باید نظرتان را بگویید.
🥀 محمد بن على گفت:
🕌 چون قسم دادى نظرم را مىگویم.
🕌 اینها در اشتباهند،
🕌 زیرا فقط انگشتان دزد باید قطع شود
🕌 و بقیه دست باید باقى بماند.
👑 معتصم گفت: به چه دلیل؟
🕌 امام گفت : زیرا رسول خدا فرمود:
🕌 سجده بر هفت عضو بدن ،
🕌 تحقق مىپذیرد :
🕌 پیشانى ، دو کف دست ،
🕌 دو سر زانو ، و دو انگشت بزرگ پا
🕌 بنابراین اگر دست دزد ،
🕌 از مچ یا آرنج قطع شود ،
🕌 دستى براى او نمىماند
🕌 تا سجده نماز را به جا آورد
🕌 و نیز خداى متعال مى فرماید:
🕋 وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ
🕋 فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا
🕋 سجده گاهها ( هفت عضو سجده )
🕋 از آن خداست ،
🕋 پس هیچ کس را ،
🕋 همراه با خدا مخوانید
🕋 (و عبادت نکنید)
🕋 و آنچه براى خداست، قطع نمىشود.
🥀 عاقبت معتصم نیز
🥀 جواب محمد بن على را پسندید
🥀 و دستور داد
🥀 تا انگشتان دزد را قـطع کنند
🥀 و ما نزد حضار و سربازان ،
🥀 بى آبرو شدیم
🥀 من هم از فرط شرمسارى و اندوه
🥀 آرزوى مرگ کردم .
📚 منبع : مجمع البیان ، ج ۱۰ ، ص ۳۷۲
📚 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_کوتاه #دست_دزد
#امام_جواد
☀️ داستان دختر شگفت انگیز
☀️ قسمت ۵۱
💎 شیعه فاطمه به پسر گربه ای گفت :
👑 من باید برم
💎 فرامرز گفت :
🐈 مگه چی شده ؟!
💎 شیعه فاطمه گفت :
👑 از پشت بی سیم ،
👑 گزارش آدم ربایی شنیدم
👑 انگار چندتا دختر ، جونشون در خطره
👑 باید برم کمکشون کنم
💎 فرامرز گفت :
🐈 اجازه بده منم بیام
🐈 من می تونم کمکت کنم
💎 یکی از پلیس ها ،
💎 به طرف شیعه فاطمه آمد و گفت :
🚔 خانم کوچولو !
🚔 جون چندتا دختر در خطره
🚔 می تونی به ما کمک کنی ؟!
💎 شیعه فاطمه گفت :
👑 می دونم ؛
👑 من جلوتر از شما میرم اونجا
👑 آدرسو هم بلدم
👑 فقط بی زحمت ،
👑 این آقا پسر رو با خودتون بیارید .
💎 شیعه فاطمه دوید
💎 ناگهان از چادر سیاهش ،
💎 دوتا بال سفید و زیبا ، بیرون آمد .
💎 شیعه فاطمه پرواز کرد
💎 و به همان آدرسی که ،
💎 از پشت بی سیم شنیده بود ، رفت .
💎 پلیس و مردم نیز با تعجب ،
💎 پرواز کردن او را تماشا می کردند
💎 دانش آموزان نجات یافته نیز ،
💎 برای او دست تکان دادند
💎 و از او تشکر کردند .
💎 پلیسی که کنار فرامرز بود
💎 به او گفت :
🚔 این دختره کیه ؟!
🚔 آدمه یا جادوگره ؟!
🚔 چطور می تونه پرواز کنه ؟!
🚔 اصلا از کجا فهمید
🚔 که جون چندتا دختر در خطره ؟!
🚔 آدرس رو از کجا بلده ؟!
💎 فرامرز گفت :
🐈 جوابای شمارو نمی دونم
🐈 ولی اینو می دونم
🐈 که اون دختره ، شگفت انگیزه
🐈 چیزایی می دونه که ما نمی دونیم
🐈 چیزایی می بینه که ما نمی بینیم
🐈 چیزایی می شنوه که ما نمی شنویم
☀️ ادامه دارد ... ☀️
📚 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_بلند #دختر_شگفت_انگیز
☀️ داستان دختر شگفت انگیز
☀️ قسمت ۵۲
💎 شیعه فاطمه ،
💎 به منطقه مورد نظر رسید
💎 در آنجا ، فقط یک خانه بزرگ بود
💎 دور تا دور آن خانه ،
💎 پر از دود سیاه و آتش بود
💎 و در بالای آن ،
💎 اجنه و شیاطین و ارواح خبیثه ،
💎 در حال پرواز و رقص بودند .
💎 اما غیر از شیعه فاطمه ،
💎 هیچ کسی نمی تواند
💎 آن دود و آتش و اجنه را ببیند .
💎 شیعه فاطمه ،
💎 آرام درون آن خانه ، فرود آمد .
💎 هر چه به زمین حیاط خانه ،
💎 نزدیکتر می شد ،
💎سیاهی ها و شیاطین ،
💎 از آن خانه دورتر می شدند .
💎 شیعه فاطمه ، پشت دیوار مخفی شد
💎 ناگهان ، احساس خفگی کرد
💎 رنگ از رُخش پرید
💎 پرواز کرد و از آن خانه دور شد .
💎 تا کمی حالش بهتر شود
💎 هر چقدر که از آن خانه دور می شد
💎 شیاطین و سیاهی دوباره ،
💎 به آن خانه نزدیک می شدند .
💎 شیعه فاطمه با خودش گفت :
👑 یعنی چی می تونه اونجا باشه
👑 که این همه به شیاطین و پلیدی ها ،
👑 قدرت میده ؟!
💎 اولین ماشین پلیس ،
💎 به آن منطقه رسید .
💎 پلیس ها ،
💎 از دیدن یک دختر بچه
💎 آن هم چادری و پوشیه پوش ،
💎 تنها کنار آن خانه ،
💎 در آن منطقه دور افتاده .
💎 تعجب کردند .
💎 یکی از پلیس ها
💎 به نام سروان رضایی ،
💎 از ماشین پیاده شد .
💎 و به طرف شیعه فاطمه رفت و گفت :
🚔 دختر تو اینجا چکار می کنی ؟!
🚔 خونه تون همین وراست ؟
🚔 نکنه تو از اهل همین خونه ای ؟!
🚔 یا یکی از اون دخترایی هستی
🚔 که دزدیده شدن ؟!
💎 شیعه فاطمه گفت :
👑 نه آقا !
👑 من اومدم اون دخترارو نجات بدم
💎 سروان رضایی ، از شنیدن این حرف ،
💎 خنده اش گرفت و دستور داد :
💎 بیائید این دختره رو از اینجا ببرید .
☀️ ادامه دارد ... ☀️
📚 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_بلند #دختر_شگفت_انگیز
🎞 فیلم سینمایی دختر شیطان
📼 ژانر : وحشت ، تخیلی ، کمدی
👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/kartoon_film/2092
5.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📙 قصه صوتی کوتاه
🎧 این داستان : #گونه_راست
📚 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#قصه_صوتی #شهدا #امام_زمان
#یکی_بود_یکی_نبود
7.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📙 قصه صوتی کوتاه
🎧 این داستان : #ایوب_نبی
📚 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#قصه_صوتی #حضرت_ایوب
#یکی_بود_یکی_نبود
#شکر_نعمت #پیامبران
✍ داستان کوتاه دعای مادر ﷽
☘ روزی جوانی را دیدم
☘ که در کمال ادب ،
☘ سمت حرم اباعبدالله آمد
☘ و سلام داد .
☘ ناگهان جواب سلام امام حسین
☘ به آن جوان را شنیدم .
☘ از جوان پرسیدم :
💎 چه کرده ای که به این مقام رسیدی
💎 درحالیکه من پانزده سال است
💎 امام جماعت کربلا هستم
💎 و جواب سلامم را نمی شنوم ؟!
☘ جوان پاسخ داد :
🌟 پدر و مادر پیری داشتم
🌟 که توانایی آمدن به زیارت نداشتند ؛
🌟 قرار بر این شد ، هر شب جمعه ،
🌟 یکی از آنها را روی پشتم سوار کرده
🌟 و به زیارت ببرم .
🌟 یک شب ، که خیلی خسته بودم
🌟 تشنه و گرسنه و بی حال بودم
🌟 نوبت پدرم بود ،
🌟 خستگی و گرسنگی و تشنگی ام را
🌟 به رویشان نیاوردم
🌟 پدرم را سوار بر پشتم کردم
🌟 به زیارت امام حسین علیه السلام
🌟 بردم و برگرداندم .
🌟 وقتی به خانه رسیدم ،
🌟 دیدم مادرم گریه می کند ؛
🌟 گفتم : مادر چرا گریه می کنی ؟
☘ گفت : پسرم !
☘ می دانم که امشب نوبت من نیست
☘ و تو هم بسیار خسته ای .
☘ اما می ترسم
☘ که تا هفته بعد زنده نباشم
☘ تا به زیارت اباعبدالله بروم .
☘ آیا ممکن است
☘ امشب مرا هم به زیارت ببری ؟
💎 هر طور بود
💎 مادرم را بر پشتم سوار کردم
💎 و به زیارت رفتیم .
💎 تمام مدت مادرم گریه می کرد
💎 و دعایم می نمود .
💎 وقتی به حرم رسیدیم دعا کرد :
☘ ان شاء الله هر بار ،
☘ به امام حسین علیه السلام ،
☘ سلام بدهی ، خود حضرت ،
☘ سلامت را پاسخ بدهند .
💎 و این شد که من هر بار ،
💎 به زیارت اباعبدالله علیه السلام ،
💎 بیایم و سلام دهم ،
💎 از داخل مضجع شریف ،
💎 صدای جواب سلام حضرت را ،
💎 میشنوم .
💎 و این به خاطر دعای مادر است .
📚 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_کوتاه #دعای_مادر
#دعا #احترام_به_والدین
📚 داستان کوتاه آخرین سفر
🌸 حضرت محمد صلی الله علیه و آله ،
🌸 در آخرین سفر خود به خانه خدا ،
🌸 در محلی به نام غدیر خم ،
🌸 از مردمی که همراه ایشان بودند ،
🌸 خواستند
🌸 تا از شتران و اسب ها پیاده شوند
🌸 و در گودال خم جمع شوند .
🌸 «غدیر» در زبان عربی ،
🌸 به معنی گودال است .
🌸 و «خم» نام آن محل بود .
🌸 که در آن روزگار ،
🌸 چشمهای روان ،
🌸 و درختانی کهنسال داشت .
🌸 همه با هم زمزمه می کردند
🌸 که حتماً پیامبر اکرم ،
🌸 خبر و حرف مهمی دارد
🌸 که در این مکان و هوای گرم ،
🌸 فرمان داده جمع شویم !
🌸 سپس حضرت محمد ،
🌸 دست علی را گرفتند
🌸 و از مردم پرسیدند :
🕋 ای مردم آیا من را قبول دارید؟
🌸 همه گفتند :
🔸 بله یا رسول الله ،
🔸 شما محمد امین هستید
🔸 شما پیامبر ما هستید
🌸 سپس دست حضرت علی را ،
🌸 بالا گرفتند و فرمودند :
🕋 هرکس من مولای او هستم ،
🕋 از این به بعد ، علی مولای اوست…
🌸 مردم نیز ،
🌸 پس از شنیدن سخنان پیامبر ،
🌸 مردم جانشینی ایشان را قبول کردند
🌸 و به حضرت علی علیه السلام ،
🌸 تبریک گفتند .
🎼 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_کوتاه #آخرین_سفر
#عید_غدیر #امام_علی
📚 داستان کوتاه عذاب واقع
💎 بعد از آنکه پیامبر ،
💎 امام على عليه السلام را ،
💎 در روز غدير خم ،
💎 به خلافت و امامت منصوب نمود
💎 و فرمود :
🕋 مَن کُنتُ مولاه فهذا علی مولاه
🕋 هر كه من مولاى اويم
🕋 پس على مولاى اوست .
💎 ناگهان ، شخصی به نام نعمان
💎 با صورتی غمگین و حیران ،
💎 بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله
💎 وارد شد و گفت :
🔥 ما را امر نمودى
🔥 كه بر توحيد و يكتايى خدا ،
🔥 شهادت بدهیم
🔥 و بگویيم لا اله الّا اللَّه
🔥 و اين كه تو پيامبرى
🔥 ما هم اطاعت كرديم ؛
🔥 سپس به ما ،
🔥 جهاد و حج و روزه و نماز و زكات را
🔥 فرمان دادی ، ما نیز پذيرفتيم ؛
🔥 اکنون هم اين جوان ( علی ) را ،
🔥 به خلافت و وصايت خود ،
🔥 تعیین نمودى و گفتى :
🔥 من كنت مولاه فعلّى مولاه ؛
🔥 آیا اين كار از ناحيه تو است ؟!
🔥 يا از طرف خداست ؟!
💎 پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ،
💎 فرمودند :
🕋 قسم به خدايى كه
🕋 جز او خدايى نيست ،
🕋 اين كار از طرف خدا و امر اوست .
💎 پس نعمان بن حرث ،
💎 پشت بر پیامبر كرد و گفت :
🔥 بار خدايا !
🔥 اگر اين كار حق و از طرف تو است
🔥 پس سنگی از آسمان بر ما ببار
💎 سپس خداوند ،
💎 سنگى بر سر او زد و او را كشت
💎 و این آیه بر پیامبر نازل شد :
📖 سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ
📖 لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ
📖 تقاضاكننده اى تقاضاى عذاب كرد
📖 كه واقع شد .
📖 اين عذاب مخصوص كافران است
📖 و هيچ كس نمى تواند آن را دفع كند
📙 سوره مبارکه معارج ، آیات ۱ و ۲
🎼 @dastan_o_roman
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_کوتاه #عذاب_واقع
#عید_غدیر #امام_علی