eitaa logo
داستان های آموزنده
67.3هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
0 فایل
‌‌‌‌‌ 🌿 ‌‌﷽ 🌿. #کپی_جایز_نیست. برای ارسال داستان خود ویا دوستانتان به ایدی ارسال کنید @zahraB18 https://eitaa.com/joinchat/15925614C7f87bffef4 سلام تعرفه تبلیغات داخل کانال هست
مشاهده در ایتا
دانلود
💥💯🤍💥💯 عنوان داستان: 💥قسمت:/پایانی دخترم را برای همیشه از من گرفت واجازه دیدنش را هم به من نداد ودر بدترین شرایط حتی بازهم خانواده نخواستن کنارم باشن در مهد کودکی که در ان کار میکردم همان جا هم میخوابیدم وتابستان ۹۸برایم بدترین تابستان وبهار را به همراه داشت التماس وخواهش های من برای دیدن تنها فرزندم تاثیر نداشت در اواخر شهریور ۹۸ بود که مدیر مهد مون که برام تبدیل شده بود به یک مادر وعزیز تر از خواهر بامن خیلی صحبت کرد وگفت بیا زندگی جدیدی شروع کن تا کی میخوای اواره باشی ودر فراق دخترت اشک بریزی حق داری تو هم زندگی داشته باشی وتا کی میخوایی تنها بمونی ... خلاصه انقدر بامن حرف زد تا راضی به ازدواج شدم وخودش چند نفر را پیشنهاد داد... تا اینکه ۱۲مهر ماه ۹۸ آقایی از اشناهای مدیر مون به خواستگاری ام امد که همسرش دوسال قبل فوت کرده بود و چهار تا دختر بزرگ داشت ودر صحبت های اولیه با ان اقا به تقاهم تقریبا رسیدم وبرای اشنایی بیشتر یک ماهی گهگاهی همدیگر را میدیم وتقریبا روز به روز بیشتر به محبت ومهربونیش پی میبردم ... آن اقا تصمیم گرفت برای خواستگاری رسمی همراه دختر هاش وخانواده اش به خانه مامان وبابام بیان ویک روز رفتم وبا مامان وبابا صحبت کردم که قرار برام خواستگار بیاد ... اولش مخالفت کردن که نکن خجالت بکش از تو گذشته ولی برای اولین بار تو زندگیم محکم ایستادم گفتم خسته شدم وحق دارم زندگی کنم تا کی بخاطر حرف مردم همه چیزم را ببازم ...محکم گفتم این اقا را میخوام وتصمیم جدی است.. خلاصه ۲۰ ابان ۹۸ در یک جشن مفصل پیمان زن وشوهری با مردی را بستم که ۱۲سال از من برزگتر بود ولی این اقا چیزی را بهم داد که حتی تو بچگی ام هم نداشتم عشق ومجبت و حس دوست داشته شدن الان نزدیک به چهارسال با این اقا وهمراه چهار تا دخترمون زندگی میکنم سال ۹۹یک دخترم را عروس کردم وحالا سه تا دختر دارم... دیگه این همه براتون نوشتم که بگم بالاخره یک روزی خدا اگر خیلی چیزها را میگره و اشک میریزیم ولی یک جایی برامون یک چیز قشنگ تر گذاشته🤍 سرتون به درد اوردم که بگم تو را خدا بخاطر حرف مردم خودتان ودیگری را به نابودی نکشید .. شاید اگر من بخاط حرف مردم وترس همان دوران عقد جدا میشدم ..دخترم کنار من اذیت نمیشد با خواندن تجربه های دیگران تصمیم گرفتم من هم داستان زندگیم ارسال کنم شاید عبرتی برای خانواده ها بشه 💥 ... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
⚜🍃⚜🍃⚜🍃⚜ 🍃 ⚜ 🍃 ⚜ ─═ঊঈ داستان کوتاه ঊঈ═ 🪔 همسایه‌ها به مادرم می گفتند، ننه قیصرِ عباس؛ قیصر برادر بزرگترم بود که چند سال پیش عمرش رو داد به شما ‼️ یک سال بعد هم پدرِ سکته زده ، دوباره از غصه سکته کرد و مرد و ننه قیصر موند و عباس ناخلفش کهِ فارغ از مسئولیت همیشه دنبال عیش و نوش بود. به ناچار روز میرفتم حجره و شب ها عشرتکده اشرف و پاتیل برمی گشتم خونه غیر شب جمعه و خود جمعه ها که همیشه مهمون داشتیم . معمولا شب جمعه ها همه خیرات میدن اما ننه غذا می پخت برای شعبون و چند تا خونه نشون کرده دیگه؛ و میداد به من که ببرم، سفارش هم می کرد - ننه جون یه وقت نگی فاتحه ست بگو نذره اونا خودشون هم خدا بیامرز میگن هم فاتحه می فرستند من که به این چیزا اعتقادی نداشتم یه بار به شوخی گفتم؛‼️ - ننه این وسط چی به ما می ماسه؟ عاشقانه یه نگاهی به قد و بالای من انداخت و گفت می بینی حالا چی می ماسه!! یه چهارشنبه آخر شب که مست بودم تو گذر به پست حسن حلیمی خوردم که کیسه ایی هم دستش بود، پسر بدی نبود ؛ باهاش دمخور نبودم فقط گاهی به هم تیکه می اومدیم‼️ مستانه بهش گفتم: از ما بهترون این چیه دستت ؟ جواب داد:خرما خریدم فردا شب جمعه خیرات بدم برا آقام فاتحه بخونن - فاتحه چی می خونن؟ - فاتحه همونه که تو بلد نیستی - درسته حالا بگو ببینم معنیش چیه جون تو حوصله عربی ندارم⁉️ معنیش رو که گفت جواب دادم این که حرفی یا دعایی برای اموات نزده ، همش واسه زنده هاست که تو هم اهلش نیستی خرما رو یه جا بده شعبون که وضعش خوب نیست آقا تو دعا کنه ‼️ با کنایه گفت: اون کوره رو به اندازه کافی بعضی‌ها که چشم به دختر خوشگل ش دارند می برن براش - دخترش کیه؟ -یعنی تو نمی شناسی؟ آفاق همون که صد تا خاطرخواه داره، و به هیشکی پا نداده با این حرف انگار یکی یه چک زد تو گوشم مستی ازسرم پرید،با عصبانیت حسن حلیمی رو چسبوندم سینه دیوار و گفتم: من تا حالا یه بارم ندیدمش ولی به اسم عباس قسم یه بار دیگه پشت سر دختر مردم غیبت کنی دندوناتو می ریزم تو حلقت .‼️ زد تخت سینم ولو شدم زمین حالِ بلند شدن نداشتم یه نگاه حقیرانه بهم کرد وگفت:هرری تو برو دهنتو آب بکش که بوی گند میده و رفت..‌‌..⁉️ غروب پنجشنبه که رسید به ننه که روی تخت مشغول غذا ریختن بود با اخم گفتم: - ننه من دیگه در خونه کسی نذری نمی برم، مایه حرفه‼️ - نمیشه مادر، یه قسمت از نذر اینه که تو ببری وگرنه قبول نمیشه ⁉️ روی دو زانو ایستادم و دستشو بوسیدم - ننه تو رو روح داداش و آقا جون بگو نذرت واسه چیه؟ اشک کنج چشمای معصومش جمع شد و با گوشه چارقدش پاک کرد و جواب داد؛ - این نذر نیست یه عهده، وقتی قیصر و آقات از دنیا رفتند عهد کردم تا زنده ام کاری کنم که مردم از اونها به نیکی یاد کنند.‼️ - خوب این وسط من چیکارم، بده یکی دیگه ببره - نمیشه، عهد کردم که خودت ببری و از خدا خواستم که یه روز دلتو بلرزونه واهل بشی. دوباره دو تا دستهاشو تند تند ماچ کردم و گفتم: - الهی عباس فدات ننه من که رام رام توام تو دعا کن زمین نلرزه ، آخه تو کی شنیدی عباس شر شده یا به ناموس کسی نیگا کرده که عرش خدا بلرزه. فرق سرمو بوسید و گفت:‼️ میدونم تو همیشه منو یاد جوونی های آقات میندازی حالا پاشو اینا رو ببر -- چشم ننه قیصر خونه شعبون از همه دورتر بود و آخرین منزل ، کلون درو که زدم مثه همیشه زود نیومد شعبون با اینکه چشم نداشت اما قدم به قدم متر خونش رو حفظ بود و خودشو تندی می رسوند دم در غذا رو می گرفت و جلدی ظرفاشو پس می آورد.‼️ یه خورده این پا اون پا کردم که یهو در وا شد و یه دختر با چادر سفیدِ گل منگولی دندون به دهن درو وا کرد سرمو انداختم پائین و پرسیدم: ببخشید شعبون خان خودش نیست؟ - آقام مریض شده مادرمم دستش بند بود. یاد حرف حسن حلیمی افتادم واینکه یه نظر که حلاله سرمو بالا گرفتم که کاسه رو بدم دستشو دراز کرد که بگیره چادرش وا شد چشم به چشم شدیم در جا خشکم زد ،قرص قمر، ابرو کمونی چشماش عین شراب سرخوشم کرد زانو هام سست شد، به تته پته افتادم -- من عباس، نذر ننه همش ماسید‼️ حالمو فهمید نتونست نخنده که چال لپشو نبینم گفت: دیدمتون عباس آقا چند دفعه اومدم حجرتون خرید توجه نکردید نجیب و سر بزیر مثه داداش قیصرتون هستید -- عیبی نداره با ننه قیصر عباس خدمت برسم ، یعنی واسه عیادت؟⁉️ با چادر نیم رخشو پرده کشید و گفت نه خوشحال میشم و رفت.. پشت به در شدم ، پهنای دو دستم رو کشیدم رو صورتم و تو دل نجوا کردم کجایی ننه که ببینی خدا دل عباستو لرزوند و به عهد و نذرت رسیدی‼️ ✍مصطفی طهرانی 🦚مطالب زیبا و آموزنده در کانال داستان اموزنده •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🪁⛱🪁⛱🪁⛱🪁⛱🪁 🪁⛱🪁⛱ @dastanvpand1 🪁⛱ 🪁 عنوان داستان 🪶قسمت دوازدهم من کاری نکردم هنوز دست بردار زندگیم نیستی برو پی زندگیت چرا به شوهرم پیام میدی من نکردم الله بهتر می‌دونه ولی تویی که تهمت میزنی از خدا بترس .. در جواب این پیام ها بمن گفت امیدوارم هیچ وقت صدای بچه خودتو از وجود خودت نشنوی .بعدشم نوشته بود سبحان الله😭چقد یه ادم میتونه اینقد ظالم و سنگ دل باشه قلبم شکست دیگه جوابش ندادم بی صدا اشکام میریخت...فقط گفتم جان خودت میدونی که من کاری نکردم . زندگیم ادامه داشت اوایل خیلی سخت بود الانم واقعا سخته که از بچه های دیگران مراقبت کنی ولی از الله میخوام بهم کمک کنه که بتونم شاید اینجوری گناهانی که کردم پس بدم و الله منو ببخشه💔 .تو همین مدت بود که مادر شوهرم خیلی بیمار شد جوری که کلا افتاده بود رو ما هم قرار بود بریم یه سر بهش بزنیم و برگردیم ولی اونجا که رفتم دیدم اصن وضعش خوب نیست کسی ازش مراقبت آنچنانی نمی‌کرد ☹️.دیگه تصمیم گرفتم همون جا یه مدت بمونم و ازش نگه داری کنم. از غذا درست کردن بگیر تا بردنش و همچنین پوشاک کردنش ... یک سال مریضیش طول کشید و منم به خاطرش روستا موندم خیلی ازم تشکر میکرد دیگه یه جورایی کارم شده بود مثل پرستارها تا اینکه فهمیدم شوهرم باز با یکی دوست شده😨 اون روز دنیا رو سرم خراب شد منی که این همه بهش لطف کردم از خانوادش میکردم اما چرا باز هم خیانت چراااا حالم خیلی بد شد اونروز فقط گریه میکردم میخواستم برم خونه پدرم چون واقعا نمیتونستم کنم اصن بهم محبت نمی‌کرد فقط خرج خوراک و پوشاکم میداد اما ما زن ها هم نیاز به داریم زندگی فقط مخارج خوراک نیست...دلم از شوهرم گرفته بود کم براش نمیزاشتم ولی اون محبتش با غریبه ها بود چرا من به چشمش نمیومدم😔 بعداز چندماه مادرشوهرم فوت کرد😔 من با تمام وجود و عشق و علاقه ازش مراقبت کردم بعد از فوت مادر شوهرم پدر شوهرم تو روستا تنها بود و کسی رو نداشت همسر منم تنها پسرش بود منو همسرم تصمیم گرفتیم که بیاریمش پیش خودمون دیگه آوردیمش و با ما زندگی میکرد الان شدیم یه 5نفره از الله میخوام که بهم قدرت بده تا بتونم ازشون به خوبی نگه داری کنم ... پدرشوهرم واقعا دوستم داشت اما پسرش اصلا شبیه اون نبود عادات بدش رو کنار نمیذاشت 😔منم کارم فقط شده بود حرص خوردن نمیدونستم چیکار کنم مگه من جز محبت چی میخواستم😔درسته من اوایل زندگیمون خیانت کردم به گناهم اعتراف میکنم ولی بعدش توبه کردم و سمت گناهم برنگشتم اما چرا همسرم اصلاح نمیشد و در پی بود واقعا از طرفش کمبود داشتم و هنوزم دارم 😢 شوهرم هردفعه میگفت بار آخره دیگه سمت اینکارا نمیرم بهش گفتم این بار آخر ها کی میشه من که کوتاهی در حقت نکردم.من بارها شکستم و در حسرت محبت بودم ولی همسرم بی توجه به من بود💔... الان یه چند ماهی میشه که دیگه دنبال رابطه های پنهانی نیست ولی که الله هدایتش کنه و به من وفادار بمونه🤲 از همه شما عزیزان که برای من وقت گذاشتین و خوندین ویژه میکنم تا کسی اتفاقاتت رو تجربه نکنه نمیتونه دردت رو احساس کنه خداوند تلخی هایی رو که من چشیدم نصیب هیچکدومتون نکنه😔 و در آخر از شما عزیزان میخوام برام دعا کنید از ته دلتون هم برای همسرم که دیگه دنبال دختری نره و خوب بشه ..گاهی که زندگی بهم فشار میاره و طاقتم تموم میشه میگم بگیرم ولی وقتی فکر میکنم که امید 3نفردیگه شدم و این را الله خواسته که بشه و من ازین عزیزان مراقبت کنم دیگه نمیدونم چی بوده .. 😭 برام دعا کنید که شوهرم بشه و الله به خاطر اون حرف های که زدم و خواسته ای که از الله کردم که بهم بچه نده ولی حالا پشیمون هستم و کردم امیدوارم که دامنم سبز بشه🤲 و خدا بهم اولاد بده که بتونم در راه خودش تربیت اش کنم و همچنین با حرفایی که به زدم و دعواهایی که باهاش کردم بخاطر این ازدواج خدا منو ببخشه من همه که باعث این ازدواج شدن رو بخشیدم و از الله میخوام که را عمری بده و الان واقعا دارم . پدر مادرهای عزیز خواهش میکنم لطفا به هیچ عنوان دختران و پسراتون رو وادار به ازدواج زورکی نکنید این عقدها پیش الله باطلن بخدا ته همچین ازدواج هایی فقط عذاب و گناه و خیانت هست😭 از من عبرت بگیرید💔و به انتخاب های سالم و صحیح فرزندانتون احترام بذارید حتی اگه به یه غریبه علاقه مند شدن تحقیق کنید اگه طرفش آدم درستی بود مخالفت نکنید با ازدواج جوانانتون😔 امیدوارم که کسی مثل من تو دام گناه نیفته خداوند همیشه درتمامی مراحل زندگی یاورتون باشه دوستدار و خواهر دینی شما B💜 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
عنوان داستان: 💥قسمت:/پایانی دخترم را برای همیشه از من گرفت واجازه دیدنش را هم به من نداد ودر بدترین شرایط حتی بازهم خانواده نخواستن کنارم باشن در مهد کودکی که در ان کار میکردم همان جا هم میخوابیدم وتابستان ۹۸برایم بدترین تابستان وبهار را به همراه داشت التماس وخواهش های من برای دیدن تنها فرزندم تاثیر نداشت در اواخر شهریور ۹۸ بود که مدیر مهد مون که برام تبدیل شده بود به یک مادر وعزیز تر از خواهر بامن خیلی صحبت کرد وگفت بیا زندگی جدیدی شروع کن تا کی میخوای اواره باشی ودر فراق دخترت اشک بریزی حق داری تو هم زندگی داشته باشی وتا کی میخوایی تنها بمونی ... خلاصه انقدر بامن حرف زد تا راضی به ازدواج شدم وخودش چند نفر را پیشنهاد داد... تا اینکه ۱۲مهر ماه ۹۸ آقایی از اشناهای مدیر مون به خواستگاری ام امد که همسرش دوسال قبل فوت کرده بود و چهار تا دختر بزرگ داشت ودر صحبت های اولیه با ان اقا به تقاهم تقریبا رسیدم وبرای اشنایی بیشتر یک ماهی گهگاهی همدیگر را میدیم وتقریبا روز به روز بیشتر به محبت ومهربونیش پی میبردم ... آن اقا تصمیم گرفت برای خواستگاری رسمی همراه دختر هاش وخانواده اش به خانه مامان وبابام بیان ویک روز رفتم وبا مامان وبابا صحبت کردم که قرار برام خواستگار بیاد ... اولش مخالفت کردن که نکن خجالت بکش از تو گذشته ولی برای اولین بار تو زندگیم محکم ایستادم گفتم خسته شدم وحق دارم زندگی کنم تا کی بخاطر حرف مردم همه چیزم را ببازم ...محکم گفتم این اقا را میخوام وتصمیم جدی است.. خلاصه ۲۰ ابان ۹۸ در یک جشن مفصل پیمان زن وشوهری با مردی را بستم که ۱۲سال از من برزگتر بود ولی این اقا چیزی را بهم داد که حتی تو بچگی ام هم نداشتم عشق ومجبت و حس دوست داشته شدن الان نزدیک به چهارسال با این اقا وهمراه چهار تا دخترمون زندگی میکنم سال ۹۹یک دخترم را عروس کردم وحالا سه تا دختر دارم... دیگه این همه براتون نوشتم که بگم بالاخره یک روزی خدا اگر خیلی چیزها را میگره و اشک میریزیم ولی یک جایی برامون یک چیز قشنگ تر گذاشته🤍 سرتون به درد اوردم که بگم تو را خدا بخاطر حرف مردم خودتان ودیگری را به نابودی نکشید .. شاید اگر من بخاط حرف مردم وترس همان دوران عقد جدا میشدم ..دخترم کنار من اذیت نمیشد واقعا کانال خوب و آموزنده ای هست تشکر میکنم از اقا امین مدیر محترم کانال با خواندن تجربه های دیگران تصمیم گرفتم من هم داستان زندگیم ارسال کنم شاید عبرتی برای خانواده ها بشه 💥 ... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🧶قسمت چهارم _ خیلی بهتر شده روحیه عالی پیدا کرده.حمید گفت؛ خدا را شکر و رو به نرگس گفت؛خودتون خیلی خسته به نظر میرسین.. انگار کارتون زیاده نرگس گفت ؛چیزی نیس بخاطر بیخوابی شب گذشته هست.حمید گفت؛ ولی این خستگی برای چند وقته نه یک شب و بعد آروم گفت؛ گمونم شما برای پس دادن پول بیمارستان خیلی عجله دارین و به خودتون فشار میارین.. من عجله ای برای گرفتن اون پول ندارم.نرگس گفت؛ قرض رو باید ادا کرد و من هم دارم تلاش میکنم زودتر جورش کنم.. حمید خواست چیزی بگه که ساکت شد وحرفشو قورت داد... بلاخره به مقصد رسیدند. زهرا خانوم بی صبرانه منتظر بود.. و با دیدنشون اونها رو در آغوش کشید و داخل سالن برد... بوی غذا همه جا پیچیده بود و آرامش خونه حس خوبی به نرگس میداد.. مهدی دست حمید و گرفته بود و میگفت بریم بازی توی حیاط. نرگس گفت مامان. الان از راه رسیدیم. صبر کن. حمید گفت.. بزارین راحت باشه. ما برای بازی به حیاط میریم. نرگس هم برای کمک به زهرا خانوم به طرف آشپزخونه رفت ببینه اگه کاری هست کمک کنه.. صدای خنده و بازی حمید و مهدی فضای خونه رو پر کرده بود.. زهرا خانوم با صدای خنده اونا.لبخند گشادی زد و گفت خدایا شکرت.. بازم شادی اومد توی این خونه.. و رو به نرگس گفت؛ممنونم ازت دخترم. حمید من دوباره به زندگی برگشته.. و به صورت نرگس خیره شد و گفت. تو یه فرشته ای دخترم.. میشه یه خواهش ازت بکنم.. نرگس گفت. بفرمایین زهرا خانوم جان... زهرا گفت.. میشه حمید منو قبول کنی برای همسری و پدری مهدی... نرگس همان طور زل زده و شوکه به صورت زهرا خیره شد و چاقویی که برای سالاد درست کردن دستش بود با صدا داخل کاسه افتاد... زهرا خانوم گفت. میدونم دخترم. توقع زیادی، نمیخوام زود تصمیم بگیری.. منم خیلی فکر کردم و میدونم تو خیلی خانوم قوی هستی . زندگی سختی داشتی. و مادر مهربون و فداکاری هستی..و روی پای خودت بودی تو این اوضاع. بازم زندگی رو چرخوندی. تو میتونی همسر خیلی خوبی هم باشی. حمید من هم تنهاست. چند وقته با اومدن تو و مهدی خیلی عوض شده من یه مادرم میتونم بفهمم که به شما علاقمند شده ولی چون حیا داره چیزی نمیگه.. مطمئنم حرف من. حرف دل اون هم هست. دختر گلم. حمید خیلی مهربون و بامرام و خوش اخلاقه. شاید بگی چون پسرته میگی .ولی،همه میشناسن اونو. بعد از فوت همسر و پسرش خطایی نکرده و با وجود اینکه روزای سختی داشته منو تنها نگزاشته پناه من بوده . اون قطعا میتونه پدر خیلی خوبی هم برای مهدی باشه، اون شب نرگس پلک روی هم نزاشت و به حرفای زهرا خانوم فکر میکرد و به مهدی نگاه میکرد که چقدر امروز بهش خوش گذشته و چقدر خوشحال بود حتی توی خواب هم لبخند میزد. چند روزی از اون ماجرا گذشت. دراین چند روز نرگس با خودش کشمکش داشت که آیا قبول کنه یا نه. اگه قبول کنه.هم خودش به راحتی زندگی میکنه و تکیه گاهی داره و هم مهدی پدر دار میشه. بلاخره نرگس تصمیم خودش رو گرفت. شب بود و کنار مهدی دراز کشیده بود و تو فکر بود که تلفن زنگ خورد تماس از منزل زهرا خانوم بود. اولش هول شد و بعد سلام و احوالپرسی زهرا خانوم گفت. میدونم دخترم بخاطر حجب و حیایی که داری زنگ نمیزدی خودم پیش دستی کردم و مادرانه میخوام جواب آخرو بگی..نرگس بعد از مکث کوتاهی گفت؛ از اینکه منو انتخاب کردید ممنونم و امیدوارم بتونم آقا حمید رو خوشبخت کنم و برای شما هم دختر لایقی باشم. یک آن صدای فریاد خوشحالی زهرا خانوم رو شنید و گفت؛ ممنونتم دخترم الهی که خوشبخت بشین. وبعد تلفن قطع شد. نرگس  به گوشی زل زد و اونو با لبخند قطع کرد. حمید فردای اون شب بعد از مکالمه مادرش. به نرگس زنگ زد و پرسیده بود که ازته دل راضی هستین؟ نکنه برای حرف مادرم باشه نرگس گفت.. نه شما خیلی مهربونین و مرد عالی هستین. امیدوارم که من لایق همسری شما باشم. که حمید چند بار پشت هم گفت. هستین. حتما هستین.. ازدواج اونا خیلی سریع اتفاق افتاد. با اینکه حمید و مادرش اصرار داشتن عروسی مجللی برگزار بشه ولی نرگس موافقت نکرد و گفت لازم نیست یک عقد مختصر و کوچیک کافیه زهرا خانوم اونو محکم بغل کرد و گفت. خدایا شکرت میدونستم بهترین رو نصیب حمید من کردی. بعد از گذشت چند ماه حمید به نرگس گفت؛ قرضای صاحب کارتو بدیم و دیگه نمیخوام کار کنی . مهدی هم مدرسه اش رو انتفال دادن نزدیک خونه حمید. زهراخانوم هم بهترین اتاق اون خونه رو به حمید و نرگس وگذار کرد و و اتاقی هم برای مهدی در نظر گرفت. و درضمن نرگس هم الان جنین یک ماهه خودش و حمید رو درشکم خود پرورش میده. و همیشه و در همه حال خدا را شکر میکنه که زندگیش به سرانجام رسید. 🧶 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
ه꧂ ᪣ ᪣ ꧁ه 🪶قسمت بیست و یکم و پایانی محمد اومد و با دیدنش یاد مامان و روزهای سخت فوتش افتادم،اگه قبلا تصویری با محمد حرف نزده بودم امکان نداشت بشناسمش.قد بلند و هیکل ورزیده و ورزشیش یه هیبت خاصی بهش داده بود.درسته که ۱۸سالش بود ولی مثل یه جوون ۲۵ساله بنظر میرسید…. چه حس خوبی بود.چقدر قشنگه که کسی رو داشته باشی که با دیدنش دنیارو بهت هدیه بدند.اون شب بخاطر محمد با بابا هم تصویری صحبت کردم و تقریبا کینه ام از بین رفت.بابا میگفت:هر بار که میخواستم بیام برای دیدنت رویا یا مریض میشد یا حالت تهوع داشت یا بادار که البته بعدا سقط میشد.حرفی نزدم چون میدونستم این حرفهای رویا بهانه ایی بیش نبوده..همون لحظه رویا اومد پشت گوشی و با توهین به من گفت:راحت شدی محمد رو از ما جدا کردی؟؟؟با این حرفش بحثمون شد و حتی به روح مامان خدابیامرزم هم فحش داد و من هم هر چی که لایقش بود بارش کردم و تلفن رو قطع کردم…. درسته که بی ادبی کردم اما دلم خنک شد..دیگه من اون پاییز سابق نبودم و میتونستم از خودم دفاع کنم.حدود ۲۱روز محمد ایران بود و باهم چند سفر کوتاه شمال و کیش و شیراز رفتیم.دو روز از اقامت محمد مونده بود که عمو یه مهمونی مفصل برای محمد گرفت که کلی خوش گذشت..اون شب اینقدر فشفشه و ترقه زدیم که صدای مامانی در اومد و گفت:مگه چهارشنبه سوری…؟؟؟چه خبرتونه؟؟؟با این حرف مامانی یه کم خجالت کشیدم و مظلوم شدم و رفتم کنار دختر عمو نشستم.دخترعموم یک سالی بود که ازدواج کرده بود و خیلی هم از زندگیش راضی بود….وقتی نشستم دخترعمو زل زد به من.با تعجب گفتم:چیزی شده؟؟؟گفت:داشتم عروس خانم رو نگاه میکردم…شوکه گفتم:چی؟؟حالا مگه دامادشو پیدا کردی که عروس رو نگاه میکنی؟؟؟(در عرض این چند سال خواستگارای زیادی داشتم اما چون اکثرشو از نظر موقعیت شغلی و مالی به من نمیخوردند جواب رد داده بودم) .دختر عمو گفت:آره…پیدا شده….امیر پسر یکی از دوستای باباست.میشه گفت بابای امیر شریک بابای منه.بنده خدا امیر بخاطر خانواده اش با یه دختر خرپول ازدواج کرد اما زندگیشون به بن بست رسید و از هم جدا شدند…به امیر گفتم الان بیاد پیشت تا حرف بزنید.تا من بگم این چکاریه که کردی دخترعمو بلند شد و بجاش امیر نشست.از اینکه مستقیم بهش نگاه کنم خجالت میکشیدم اما امیر کلی باهام حرف زد و در نهایت ازم خواستگاری کرد.نیم ساعتی گذشته بود که عمو (اون شب مست بود )اومد پیش ما و گفت:چیه مثل پیرزن و پیر مرد نشستید ؟؟پاشید یه کم برقصید.اینو گفت و خندید و رفت.با این حرف عمو امیر ازم دعوت کرد برای رقصیدن و دستشو بطرفم گرفت…...چون چراغها خاموش بود و فقط رقص نور فضا رو روشن کرده بود با اکراه و خجالت دستمو دادم دستش و مشغول رقصیدن شدیم..خیلی معذب بودم چون اولین باری بود که با یه مرد میرقصیدم..، حس خاصی داشتم اما نمیدونستم چه حسی هست….هر چی که بود با روشن شدن چراغها با قلبی که ضربانش روی هزار بود ازش فاصله گرفتم..اون شب به بهترین شکل ممکن تموم شد و امیر آدرس فروشگاهمو گرفت تا بیشتر باهم آشنا بشیم…..رابطه ی منو امیر شکل گرفت و بعد از حدود شش ماه که همدیگر رو شناختیم باهم ازدواج کردیم امیر ،همسرم واقعا یه ادم خوش اخلاق و آرومی هست و بدون کوچکترین توقع بهم محبت میکنه و عشق میورزه….سه سال بعداز ازدواج خدا پسرم رو بهم داد و الان دو هفته ایی هست که متوجه شدم دوباره باردارم….خداروشکر خوشبختم و مامان رو هم به آرزوش رسوندم و دکتر شدم اما فعلا فرصت نکردم مطب بزنم و بیشتر توی فروشگاه سرگرم هستم….. 🪶 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
عنوان داستان: 💎قسمت دوم و پایانی لکنت زبان شدیدی گرفته، بر اثر کتک های شوهرم و خانواده اش.و استرس های وارد شده بهش. با هزار روش تو خونه خوبش کردم ولی باز هم هر وقت عصبانی بشه یا بترسِ لکنت زبانش شروع میشه. از وقتی عمل کردم شوهرم کتکم نزده.چون به دکتر جراحم گفتم بر اثر کتک اینجوری شدم،خواستم یجوری به شوهرم غیر مستقیم بفهمونه که اگه دوباره کتک بخورم بدبخت میشم و سلامتیم و توی خطر میندازه. به دکترم یادآوری کردم که متوجه نشه من به شما گفتم اگه بفهمه میکشتم. دکترم گفت خودش متوجه شده این آسیب های وارد شده بر اثر کارِ خونه نیست. شوهرم هم به دروغ گفته بود تو راه پله سُر خوردم و افتادم پایین.خانواده اش رو هم شاهد گرفت و توی پرونده بیمارستان ثبت کردند.با اینکه دیگه کتک نمیزنه ولی هر روز فحاشی میکنه بد اخلاقی میکنه. دل مرده شدم،پارسال فهمیدم باردار شدم خیلی خوشحال شدم ولی شوهرم وقتی فهمید دختره ،گفت باید سقطش کنی ما دختر نمیخوایم؛ تا پنج ماهگی به زور نگهش داشتم. یک شب شوهرم قرآن به دست اومد گفت" اگه سقطش نکنی به قرآن قسم انقدر میزنمت که سقط بشه یا به دنیا بیاریش به هر طریقی میکشمش. منم ذات بد شوهرم و میشناختم و میدونستم این کار و میکنه،دیگه طاقت زجر کشیدن دخترم به دست پدرش رو نداشتم. دست به این گناه زدم خودمم تا پای مرگ رفتم، هر روز تنفرم نسبت بهش بیشتر میشه ولی نمیتونم پسرم و رها کنم.اون ۴ سالشه ولی هر روز از پدرش کتک میخوره و فحش میشنوه.از پدرش بدش میاد و ترس داره ازش. تنها کسی که داره منم.میترسم تنهاش بزارم،میگم بخدا مهریه نمیخوام پسرمو بده بهم برم.میگه جنازه شم نمیزارم ببینی اگر طلاق بگیری...... هر روز الکی یا جدی بهم فحاشی میکنه، نه مسافرتی ، نه دل خوشی، نه شادی،نه مهمون رفتنی، نه بیرونی، هیچی...زندانی تو خونه ام حتی نمیزاره پسرم و ببرمش تا پارک نزدیک خونه،میگه مگه بی آبرویی میخوای بری بیرون،زنهایی که میرن بیرون بی آبرو هستند.در صورتی که مادرش، خواهرش و همه زنهای فامیلاشون تنهایی میرن بیرون. خانواده اش میگن پسرمون راست میگه تو جوانی حق نداری بری بیرون و هر زنی صلاحیتش دست شوهرشِ. همه حرفای شوهرم و تایید میکنن آخه شوهرم مثل کیف پولشونِ.همه پولاش و میده به خانواده اش.به جز مواد غذایی و سالی یک بار لباس خریدن چیزی برام نمیخره حتی وسیله خونه.اصلا هم برام مهم نیست نه پولش رو میخوام نه مسافرت نه محبت، چون به قدری بذر نفرت تو سینه ام کاشته که بجز نفرت هیچ حسی بهش ندارم. فقط میخوام خودم و پسرم رو نجات بدم و امیدم اینِ پسرم بزرگ بشه بتونه از خودش دفاع کنه.اون وقت یا جدا بشم یا بمیرم.راحت بشم.....امیدم فقط پسرمِ ☆تشکر میکنم از کانال عالی داستان و پند و مدیر محترم.که وقت میزارن سرگذشت اعضاء رو تو کانال میزارن تا درس عبرتی باشه برای دیگران☆ ... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
عنوان داستان: 💎قسمت دوم و پایانی لکنت زبان شدیدی گرفته، بر اثر کتک های شوهرم و خانواده اش.و استرس های وارد شده بهش. با هزار روش تو خونه خوبش کردم ولی باز هم هر وقت عصبانی بشه یا بترسِ لکنت زبانش شروع میشه. از وقتی عمل کردم شوهرم کتکم نزده.چون به دکتر جراحم گفتم بر اثر کتک اینجوری شدم،خواستم یجوری به شوهرم غیر مستقیم بفهمونه که اگه دوباره کتک بخورم بدبخت میشم و سلامتیم و توی خطر میندازه. به دکترم یادآوری کردم که متوجه نشه من به شما گفتم اگه بفهمه میکشتم. دکترم گفت خودش متوجه شده این آسیب های وارد شده بر اثر کارِ خونه نیست. شوهرم هم به دروغ گفته بود تو راه پله سُر خوردم و افتادم پایین.خانواده اش رو هم شاهد گرفت و توی پرونده بیمارستان ثبت کردند.با اینکه دیگه کتک نمیزنه ولی هر روز فحاشی میکنه بد اخلاقی میکنه. دل مرده شدم،پارسال فهمیدم باردار شدم خیلی خوشحال شدم ولی شوهرم وقتی فهمید دختره ،گفت باید سقطش کنی ما دختر نمیخوایم؛ تا پنج ماهگی به زور نگهش داشتم. یک شب شوهرم قرآن به دست اومد گفت" اگه سقطش نکنی به قرآن قسم انقدر میزنمت که سقط بشه یا به دنیا بیاریش به هر طریقی میکشمش. منم ذات بد شوهرم و میشناختم و میدونستم این کار و میکنه،دیگه طاقت زجر کشیدن دخترم به دست پدرش رو نداشتم. دست به این گناه زدم خودمم تا پای مرگ رفتم، هر روز تنفرم نسبت بهش بیشتر میشه ولی نمیتونم پسرم و رها کنم.اون ۴ سالشه ولی هر روز از پدرش کتک میخوره و فحش میشنوه.از پدرش بدش میاد و ترس داره ازش. تنها کسی که داره منم.میترسم تنهاش بزارم،میگم بخدا مهریه نمیخوام پسرمو بده بهم برم.میگه جنازه شم نمیزارم ببینی اگر طلاق بگیری...... هر روز الکی یا جدی بهم فحاشی میکنه، نه مسافرتی ، نه دل خوشی، نه شادی،نه مهمون رفتنی، نه بیرونی، هیچی...زندانی تو خونه ام حتی نمیزاره پسرم و ببرمش تا پارک نزدیک خونه،میگه مگه بی آبرویی میخوای بری بیرون،زنهایی که میرن بیرون بی آبرو هستند.در صورتی که مادرش، خواهرش و همه زنهای فامیلاشون تنهایی میرن بیرون. خانواده اش میگن پسرمون راست میگه تو جوانی حق نداری بری بیرون و هر زنی صلاحیتش دست شوهرشِ. همه حرفای شوهرم و تایید میکنن آخه شوهرم مثل کیف پولشونِ.همه پولاش و میده به خانواده اش.به جز مواد غذایی و سالی یک بار لباس خریدن چیزی برام نمیخره حتی وسیله خونه.اصلا هم برام مهم نیست نه پولش رو میخوام نه مسافرت نه محبت، چون به قدری بذر نفرت تو سینه ام کاشته که بجز نفرت هیچ حسی بهش ندارم. فقط میخوام خودم و پسرم رو نجات بدم و امیدم اینِ پسرم بزرگ بشه بتونه از خودش دفاع کنه.اون وقت یا جدا بشم یا بمیرم.راحت بشم.....امیدم فقط پسرمِ ☆تشکر میکنم از کانال عالی داستان و پند و مدیر محترم.که وقت میزارن سرگذشت اعضاء رو تو کانال میزارن تا درس عبرتی باشه برای دیگران☆ ... •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
عنوان داستان: ‌☘️⁩قسمت: /پایانی خلاصه زن عمو شوهرم در حق من خیلی بدی کرد میخواست خودش و بچه ها عزیز باشند ولی من نه.. یادمه روزهای اول ازداوجم همه منو میخواستند از من تعریف کنند،از کار کردنم از اخلاقم از زرنگی تعریف من میکردند، این زن عمو شوهرم آدم بخیلی بود زورش میامد.. که آخر کار خودش کرد من بد شدم .. وقتی بچه من به دنیا آمد زندایی اومد به من سر بزند.که مادر بزرگ شوهرم خانه ما بود وقتی زندایی آمد تو خانه یه خورده که نشست بچه را بغل کرد مادربزرگ شوهرم گفت رضا آنقدر اعظم زده که چرا دختر به دنیا آوردی، من پسر میخواستم!!! وای آن لحظه یه بغض آمد تو گلوم داشتم منفجر میشدم گفتم مادربزرگ چرا دروغ میگی اصلا حرفی نزده که بچه دخترِ ... ولی مگه میشد دیگه ثابت زندایی بکنیم اون رفت به همه فامیل گفت که رضا اعظم زده و گفته من پسر میخواستم نه دختر!! دیگه صبرم سر آمده بود، طاقت درد رنج نداشتم از یه طرف زن عمو شوهرم از یه طرف مادربزرگ شوهرم که چرا بچه ت دختره، دیگه حتی تو فامیل مادرم نمیشد سرمو بلند کنم من قید فامیل زدم دیگه رفت و آمد نکردم.. جانم آمد بالا شوهرمو زورش کردم که از این خانه بریم طلاهام فروختم رفتم خانه اجاره کردم بازم یه خورده آرامش داشتم. .. دخترم کلاس اول دبستان بود که من باردار شدم چرا دروغ همه‌ ش دعا میکردم که بچه ام پسر باشه ولی خدا نخواست دوباره بهم دختر داد وای وای فامیل شوهرم وقتی فهمیدند حرف بارم میکردند گفتند مثل مادرش دختر زاس !!! که من چی کشیدم وقتی از بیمارستان مرخص شدم گریه میکردم ..از اینکه مادر ندارم، اینکه بدبخت هستم از اینکه چرا دختر خدا بهم میده.. عمه ها شوهرم و زنعمو شوهرم روز ۹امدند سر زدند چون بچه دختر بود فامیل شوهرم خیلی اذیت میکردند همچین کردند که زیر پای شوهرم نشستند که برو یه زن دیگه بگیر که برات پسر بیارد.. وقتی این حرف به گوشم رسید نزدیک بود سکته کنم نزاشتم این کار یواشکی که شوهرم کسی نفهمد رفتم دکتر که زیر نظر دکتر باشم که پسر دار بشم بلاخره دکتر رفتن من جواب داد من باردار شدم پسر شد ولی وقتی باردار شدم تو ماه پنجم بودم که احساس کردم لباس زیرم خیس کردم وقتی عصری رفتم دکتر رفتم سونوگرافی گفت بچه تو شکم مرده آن لحظه هیچی حالیم نشد فقط اشکم می‌رفت وقتی جواب سونوگرافی پیش دکترم بردم گفت باید بری بیمارستان که کورتاژ کنی ...شوهرم کار بیمارستان کرد پول داد به بیمارستان که بچه را خودشان برند خاک کند ! نمیدانم چی شد به کدام گناهِ نکرده که خدا اینجوری کرد ...آن روزها خیلی افسرده شده بودم فامیل شوهرم بیشتر از قبل آزار اذیت میکردند هر جا که میرفتم زخم زبان، دیگه طاقت هیچی نداشتم از یه طرف شوهرم از یه طرف بچه ها م، از یه طرف فامیل و.. شب که میشد شوهرم با بچه ها میخوابیدن زندگی خودم مرور میکردم از روزی که به دنیا آمدم تا حالا چقدر عذاب کشیدم چقدر رنج کشیدم چرا یه روز خوش تو زندگیم نداشتم چراهای دیگه.. دیگه بچه نمی‌خواستم ولی انگار خدا خوشش می‌آمد من اذیت کند ... دوباره ناخواسته باردار شدم هر کاری کردم بچه ها نیفتادن !!!بله من ۲قلو باردارشدم.. یادمه ماه ۴بود رفتم سونوگرافی با شوهرم رفتم چقدر نذر نیاز کردم که پسر باشد چقدر خدا را تو دلم صدا زدم که پسر باشه...وقتی نوبت من شد رفتم تو اتاق خانم دکتر گفت نمی‌خواهی بدونی بچه هات چی هستند از یه طرف ترس داشتم از یه طرف باید مشخص میشد بچه ها چی هستند چون شوهرم بیرون منتظر که بفهمد بچه ها چیه.. تو افکار خودم بودم که خانم دکتر گفت ۲تا دختر خوشگل .. من دیگه چیزی نشنیدم تو حال خودم نبودم وقتی آمدم بیرون شوهرم چشم انتظار بود وقتی بهش گفتم هیچی نگفت رفت.. می‌دونستم خیلی ناراحت هست میدونستم دلش پسر میخواد ولی من ماندم با دل شکسته و هزار تا اتفاق که پیش رو داشتم! دیگه هیچی برام ارزش نداشت مثل یه آدم آهنی شدم صبح تا شب بشورم جمع کن آشپزی کن به بچه ها برسم دلم از زخم زبانها پر شده بود هر جا میرفتم من با ۴تا دخترم نشان میدادن... یه بار فامیل شوهرم آمد گفت میگم وااای شوهرت دعوات نمیکند که ۴تا دختر براش آوردی ؟ وقتی این بهم گفت هیچ حرفی نزدم چون نمی‌دانستم چه جوابی بهش بدم فقط اشکم بود که میریخت ..من بچه هام خیلی دوست دارم خیلی.. حرف برای گفتن دارم ولی دیگه حوصله نیست ببخشید شما هم اذیت شدید.. ممنون از اینکه وقت گذاشتید و به حرفام گوش دادین..فقط ازتون میخوام برامون دعا کنید، چون زندگیم با وضع مالی بدی داره سپری میشه در آخر تشکر میکنم از کانال عالی داستان و پند و مدیر محترم بخاطر مطالب خیلی خوب و آموزنده که دارند •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
🎼 ❥  ❥ ┊     ┊     ┊     ┊ ┊     ┊     ┊     ♥️ ┊     ┊     🎼 ┊     🎹  ❤️ 💞 من یلدام.. زاده ی زمستان، دختری با کلی انرژی مثبت و عشق! اولین فرزند یک خانواده ی چهار نفره! دختری که همه چیز رو رنگ عشق میدید و همیشه لبخند داشت.. حالم خوب بود، همیشه ی همیشه. دانشگاهم که تموم شد، یک هفته بعد پسری که توی دلم یک دل نه صد دل عاشق اش شده بودم اومد خواستگاری و شدیم نامزد! انقدر خوش حال بودم که انگار دنیا فقط برای من بود! درسته که توی طول هفته فقط دو روز می دیدمش اما باز هم خوب بود، خیلی خوب! حالم کنارش، با لبخنداش، با شوخی هاش، با غر زدناش، با سوپرایز کردن هاش خوب بود، کمی بیشتر از خوب! یک سال همون طوری با حال خوب گذشت تا رسید موقع عروسی.. دو ماه تمام درگیر بودیم.. چیدنِ جهاز و لباس عروس و طلا و کلی خریدای دیگه. من.. منی که هیچ وقت هیچ زمان انرژی منفی حتی تا هزار کیلومتری خودمم راه نمی دادم، درست روز عروسی، تو آرایشگاه استرس گرفته بودم.. می خندیدم اما الکی، زوری و اجباری! انگار یه اتفاقی قرار بود بیفته، یه اتفاق ناخوش آیند که کل انرژی منفی هاش سمت من بود! دل شوره امونمو بریده بود و نمی دونستم چی کار باید بکنم! هی نفس عمیق می کشیدم تا بلکه کمی آروم بشم اما دریغ! قلبم هی تند و تندتر می کوبید و از حال بدم دست هام می لرزیدن! هی توی قلبم صلوات می فرستادم و خدا خدا می کردم این حالم تموم بشه، به قول مامانم رفع بلا بشه! نذر کردم.. آیه‌الکرسی خواندم و باز هم صلوات! کار آرایشم تموم شد. منتظر مهران بودم بیاد دنبالم.. چه انتظار شیرینی هم! نیم ساعت.. یک ساعت و دو ساعت! نیامد! سر درد شدیدی داشتم که دردش به وضوح به چشم هام میزد و نفسمو می برید! هر چی به موبایل مهران زنگ زدم جواب نمی داد.. دیگه رسما می خواستم داد بزنم از حال بد! مامان هی تند تند خودش رو باد می زد و گلایه می کرد که چرا مهران نمیاد! در آخر بابا اومد دنبالمون.. داخل ماشین یه شماره ی ناشناس باهام تماس گرفت.. گفت از بیمارستانم و شماره ی منو از گوشی مهران میری برداشتن و تصادف کرده! همان جا از حال رفتم و با لباس عروس تو همان بیمارستانی که مهرانم بود بستری شدم.. فشارم روی چهار بود و توی حالتی که انگار بیهوش بودم فقط ناله می کردم! چند ساعت بعد که کمی حالم بهتر شد، سرمم تمام شده بود، با همان لباس که به زور دنباله هاشو جمع می کرد رفتم دم اتاق عمل! مادرِ مهران با دیدنم جیغ کشید و گریه کرد.. خواهرش به زور آرومش کرد. مامان مجبورم کرد روی صندلی بشینم اما مگه می تونستم، دوباره بلند شدم و با اون کفشای پاشنه دار هی طول و عرض سالن رو طی می کردم. بابا میگفت برم خونه لباس عوض کنم برگردم اما نمی تونستم! مهرانم.. مرد من دوام آورد، دکتر با خوش حالی و لبخند گفت حالش خوبه و من با اشک هایی که این بار از سر شوق روان شده بود روی زمین نشسته و در بغل مامان مهران خودمو خالی کردم! مهران من، تا شب به هوش اومده بود و لبخندش حکم نفس داشت برام!
❌قسمت 4 ❌داستان واقعی عطیه چشم که باز کردم با سری باند پیچی شده تو بیمارستان بودم و برادر کوچکم بالا سرم. چشم هاش از شدت گریه باز نمی شد و فقط هق می زد.تازه فهمیدم چه بلایی سرمون اومده‌، انقدر جیغ کشیدم و خودمو زدم که بخیه ی سرم باز شد و خون پاشید بیرون. پرستار ها به زور بهم قرص آرام بخش دادن که چشم هام رو هم رفت و باز رفتم تو عالم بی خبری. باز که چشم باز کردم تنها بودم. سراغ خانوادمو گرفتم که گفتن برادرم تو حیاط بیمارستانه.سرممو باز کردن و بعد از تسویه از بیمارستان خارج شدم. برادرم تا منو دید خودشو بهم رسوند و بغلم کرد، تو بغلم زار می زد.صبح ساعت نه برادر دسته گلمو بخاطر حیوون صفتی و خدا نشناسیِ پسر عموم به خاک دادیم و خودمون باهاش خاک شدیم! سومِ برادرم خبر اومد که سهراب تو زندان دعوا کرده و کشته شده!دلم آروم نگرفت نه، با مردنِ اون برادر من زنده نمی شد! تا چهلم برادرم خونه ی پدرم موندم، پسرمم پیشم بود.فردایِ چهلم عموی شوهرم اومد واسطه بشه برم سر خونه زندگیم اما نرفتم. اون خونه و زندگی به قیمت خون برادرم تمام شده بود.. اگر شوهرم بجای زدن من و بیرون انداختنم منطقی پیش می رفت، برادر بی گناه منم کشته نمی شد!کارها طبق روال دادگاه پیش رفت و یک سال بعد، یک هفته بعد از سالگرد برادرم طلاق گرفتم.پسرم تا هفت سالگی پیش من بود.زندگی من چیزی جز رنج و عذاب وجدان برای من نداشت، عذاب وجدانی که تا آخر عمر هم دست از گلویِ من بر نمی داشت و تا جونمو نگیره، ولم نمی کرد. 🪐 •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺 🍃🍂🌺🍃🍂🌺 🍂🌺🍂 🌺 ✍قسمت دوم و پایانی ببین ناراحت نشو ولی سعی کن کمی صبر کنی به هر حال این موضوع ساده‌ای نیست پای آبرو در میانه راستش می‌ترسم با این رفت و آمدهای تو منم زیر سوال برم پریسا بارداره نمی‌خوام با این موضوع فکرش پریشان بشه. چقدر جالب نگران من هم بود که نکنه از خیانتش خبردار بشم دیگه نمی‌تونستم آروم باشم . با چشمای اشکی و قدم‌های لرزون سمت اتاق فرهاد رفتم فرهاد با دیدن من متعجب شد.پا شد و اون زن هم همراه فرهاد پا شد صورت قشنگی داشت . هر دو با تعجب به من که اشک جلوی چشمامو گرفته بود نگاه می‌کردند فرهاد زودتر به خودش اومد و سریع پیش من اومد دستامو گرفت و گفت: پریسا تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چطور داخل اومدی نگاهی کلی به زن کردم و گفتم :اومدم تا مطمئن بشم .حالا که خیانتت به من آشکار شده دیگه حرفی با تو ندارم تو دادگاه می‌بینمت فرهاد اشک‌های من و با انگشتاش پاک کرد و با خنده گفت :زبل خان من چی داری میگی برای خودت از کی اینجا پنهون شدی ؟ برگشتم که به سمت در برم با صدای خانوم ناخودآگاه واستادم. _ عزیزم پریسا جان سوء تفاهم شده کجا داری میری و بعد با خنده گفت: عزیز دلم اشتباه می‌کنی فرهاد هیچ اشتباهی نکرده منم که براش شدم اسباب زحمت راستش نمی‌دونم از کجا شروع کنم. ولی من خواهر فرهاد هستم اومدم تا از فرهاد کمک بخوام کسی از این موضوع خبر نداره. حتی خودمم تازه فهمیدم بشین همه چیزو برات تعریف می‌کنم دهنم از چیزهایی که شنیده بودم باز مونده بود این چی داشت می‌گفت یعنی پدر شوهرم خیانت کرده. فرهاد دستم رو گرفت و روی مبل نشستم هاج و واج نگاه می‌کردم که فرهاد برام توضیح داد.خیلی سال‌های پیش پدر شوهرم بر اثر اتفاقی که قصه‌اش مفصله با زنی بیوه عقد کرده تا مشکل اون زن رو حل کنه. اون زن چند ماهی در عقد پدر شوهرم بوده اون موقع‌ها فرهاد خیلی کوچیک بوده و هیچ کسی حتی مادر فرهاد هم از این موضوع خبر نداشته خدا خواسته و این میون فرزندی شکل گرفته. ولی مادر این دختر که اسمش ریحانه بود به خاطر اینکه برای حاج آقا مشکلی پیش نیاد این موضوع رو ازش پنهون کرده بوده و بعد به تهران مهاجرت کرده تا به چند ماه پیش که دکترها جوابش کردند و خانوم که دیده بعد از مرگش ریحانه که البته دختر مستقلی بوده تنها خواهد بود به ناچار موضوع رو به ریحانه گفته و حالا ریحانه بعد از کلی تحقیق و پرس وجو فرهاد رو پیدا کرده و ازش کمک خواسته حاج آقا با شنیدن این موضوع پریشان شده چون می‌ترسه آبروش بره برای همینم با کمک فرهاد می‌خواهند آروم آروم به مادر و خانواده فرهاد بگن تا کسی دچار سوء تفاهم نشه ریحانه دختر خیلی خوبی بود وقتی از بچگی سختی که داشت تعریف می‌کرد واقعاً فهمیدم مادرش چه زن بزرگواری بوده که این سال‌ها سختی رو به تنهایی به دوش گرفته و نخواسته زندگی حاج آقا را خراب کند ریحانه تو یک مزون کار می‌کرده و شیک پوشی‌اش بیشتر به خاطر شغلش بوده وگرنه وضعیت مالی آنچنان خوبی نداشتند از اینکه شوهرم را اینگونه زود قضاوت کرده بودم حالم از خودم بد می‌شد ۲۰ روز بعد فرهاد مادرش رو برای شام دعوت کرد و ازش خواست که با حاج بابا یعنی همان پدر شوهرم دوتایی بیایند تا راجع به موضوع مهمی صحبت کنند. مادر شوهرم بغض کرده بود .ولی وقتی ریحانه جلو اومد و دست‌های مادر شوهرم رو بوسید و گفت که به هیچ وجه قصد مزاحمت و اخاذی نداره کمی دلش نرم شد. پدر شوهرم سرش پایین بود به نظر می‌رسید از من و همسرش خجالت می‌کشه. به هر حال با بزرگواری مادر شوهرم که تا به امروز کم محبتی از سمت پدر شوهرم ندیده بود قضیه به خوبی تمام شد. البته مادر ریحانه سه ماه بعد فوت کرد و به درخواست مادر شوهرم برای ریحانه در نزدیکی ما آپارتمانی خریدیم. و ریحانه به درخواست خودش تنها زندگی می‌کنه هر چقدر مادر شوهرم خواست قضیه را به همه بگه و ریحانه رو پیش خودش ببره ریحانه قبول نکرد و گفت که دوست نداره کسی راجع به پدر شوهرم فکر بدی بکنه خدا رو شکر دختر عاقلی است رابطه من و ریحانه خیلی خوب است . گاهی فرهاد حرف‌های اون روزم رو به خنده میگه قهقه میخنده می‌پرسه خدایی با اون شکم گنده چطور توی کابینت جا شدی من از کار شما زن‌ها مانده‌ام. و من به شوخی برای اینکه کمی لوسش کرده باشم میگم شوهر آدم که خوب باشه آدم هر کاری می‌کنه تا از دستش نده. خانوم‌ها خواهرای گلم قضیه من به خوبی تموم شد ولی شما صبور باشید زود قضاوت نکنید.... ... ❌کپی بنر و ریز از این داستان ممنوع❌ •✾📚 https://eitaa.com/dastanamuzandeh