ناگزیر از سفرم بی سرو سامان چون باد،
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد.
کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت..؟
بال تنها غم غربت به پرستوها داد.
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست؛
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد.
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد.
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای؛
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد.
| فاضل نظری
فکر کنم نباید وقتی مریضم و دارم از چشم درد میمیرم، توی چندساعت یه کتاب رو تموم کنم.
روحم مدت هاست که لبخند نزده است،
روحم مدت هاست که تهی است؛
مدت هاست که من سیگار انزوا بر لب دارم،
مدت هاست، زندگی بیرحم تر از همیشه می تازاند؛
لبخند بر لب هایم چه؟ مدت هاست
واقعی نیست.
دیگر به آسمان که مینگرم نمیخندم.
مدت هاست قلم در دستانم، چیزی بر کاغذ ثبت نکرده اند.
مدت هاست اندیشه هایم سیاه است.
مدت هاست که افکار متوششم در ذهنم و کلماتِ بر زبانم، پیچ میخورند.
مدت هاست که سردرگمم.
مدت هاست من من نیستم.
تو تو نیستی.
ما ما نیستیم.
مدت هاست زندگی من تآریک است.
آری مدت هاست!
#ماه_نوشت
شاعرِ آیینهها
لبم میخندد و دل در حصار سینه میگرید. ببین در برق چشمم آشکارا اشک پنهانی.
ره منزل نمیدانم ز غوغای گرفتاری،
چو مرغی آشیان گم کرده، در شبهای بارانی...