شاعرِ آیینهها
لبم میخندد و دل در حصار سینه میگرید. ببین در برق چشمم آشکارا اشک پنهانی.
ره منزل نمیدانم ز غوغای گرفتاری،
چو مرغی آشیان گم کرده، در شبهای بارانی...
امروز، عجیب دردناکه.
به شکلی که کلمات هم دست نیافتنی شدن.
به شکلی که افکارم مثل یه پازلِ پراکنده شدن.
و من زانوی غم بغل گرفتم.
مطمعنم نه امشب، نه فردا و نه حتی پس فردا، راحت نمیگذره و من با تمام وجود از بین میرم.
هدایت شده از شاعرِ آیینهها
اگه افکار پر پیچ و تابتون اجازه میدن لحظهای چشم برهم بزارید و از دنیا فارغ شید؛ شب خوش.