eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.2هزار عکس
2.9هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ساعت شهادت به وقت بغداد رهبر انقلاب: در دنیا با حاج قاسم خیلی رفیق بودیم؛ ان‌شاءالله خدا کاری کند که در قیامت هم خیلی رفیق باشیم... ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ هر شب با یک کلیپ دیدنی @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 در جبهه دشمن چه می‌گذرد ۹) خاطرات علی مرادی عضو رها شده سازمان منافقین ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ 🔸 شب ها خیلی از اسرای پیوسته به اتاق تلویزیون می‌رفتند و فیلم های مختلف نگاه می‌کردند. عده ای همواره اصرار داشتند که باید بتوانیم شبکه های مختلف تلویزیون ایران را ببینیم و بیشتر دنبال فوتبال هم بودند. این درخواست حسابی مجاهدین را آتش زد. تلویزیون رژیم؟! آنها می گفتند این مرز سرخ سازمان است، ما با رژیم حاکم بر ایران در جنگ هستیم حالا بیاییم برنامه های تبلیغاتی دروغ‌پردازی آنها را هم نگاه کنیم؟ اگرچه من هیچ وقت به اتاق تلویزیون نرفتم و تمایلی به دیدن برنامه های تلویزیون نداشتم اما گاهی به پشت درب اتاق بدنبال دوستانمان می‌رفتم و ملاحظه می‌کردم که این اسرا پرده از روی تناقض بزرگی برداشتند. علاوه بر اسرا بسیاری از اعضای قدیمی تر مجاهدین نیز با شور و عطش فراوان برنامه های تلویزیون را نگاه می کردند. موضوع راه اندازی اتاق تلویزیون به داستان و بحث لاینحلی بین سران سازمان یعنی افراد ایدئولوژیک و وابستگان به تشکیلات و تعدادی از اعضاء مدعی واقع بینی و روشنفکر تبدیل گردید. استدلال افراد ایدئولوژیک این بود که این کارها و تصمیمات مانند اتاق تلویزیون چشم و گوش افراد را باز می‌کند، تمایلات جنسی و غریزی را تحریک می‌کند، قید و بند های تشکیلاتی را سست می‌کند و به‌تدریج تشکیلات از کنترل خارج می‌شود . ادعای طرف مقابل که عمدتا اسرا بودند و برخی افرادی اروپا رفته سازمان، می‌گفتند باید مقداری آزادی در تشکیلات وجود داشته باشد و خیلی محدودیت ایجاد نکنیم که نهایتا خفقان داخل تشکیلات حالت انفجاری بگیرد . این داستان ادامه پیداکرد و هرروز مخالفت ها علیه افراد اردوگاه و تاثیرات منفی آنها بر تشکیلات بالا می‌گرفت. برخی از اسرای پیوسته زیر بار حرف های زور سران تشکیلات نمی‌رفتند و گاها دعوا می‌کردند. یک روز شنیدیم که تعدادی از افراد اردوگاه خودسرانه به گوشه‌ای از قرارگاه رفته اند و بساط عیش و نوش برقرار کرده اند که حسابی داد سران سازمان را در آورد و شنیدیم همه آنها را اخراج کرده اند. حضور حدودا دو هزار و پانصد نفر اسیر پیوسته در تشکیلات مجاهدین تاثیر بسیار زیادی بر تشکیلات داشت. همه ساز و کار آن را متحول نمود و به نظرم هنوز هم تبعات این جذب نیرو در داخل تشکیلات محسوس است. سایر بحران ها و معضلات تشکیلات یکی پس از دیگری سر باز کردند. در سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۰ تشکیلات آبستن حوادث جدیدی بود و جراحی بزرگی تحت نام انقلاب ایدئولوژیک در راه بود. تنش های جنسی و جنسیتی، ازدواج، تاهل و تجرد بعنوان یک معضل و مشکل لاینحل گریبان مسئولین را گرفته بود. قبل از ورود به موضوع اصلی به ذکر خاطره ای می‌پردازم که مصداق عینی این بحران بود.... ┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄ ادامه دارد .. @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
🍂 گرسنگی محمد مجیدی من در بند ۲ و در آسایشگاه ۵ بودم. سهم نان هر نفر یکی و نصفی بود. معمولا بلافاصله بعد از تقسیم نان، نصف نان رو از شدت گرسنگی می‌خورديم و آن یک نون رو به یکی دیگه از دوستان که در قسمت دیگری از آسایشگاه بود می‌دادیم که فاصله اون با ما به نسبت بغل دستی مون زیاد بود و هر لحظه کنارمون نبود تا اون نون رو برای ما نگه داره و فردا صبح به ما بده. چون در شب‌ها گرسنگی به حدی فشار می‌آورد که تحمل آن سخت بود و اگه نانی در دسترس بود استفاده می‌کردیم. یک روز صبح زود که دوستم برای نماز صبح بیدار شد اومد پیش من و گفت: محمد جان ببخشید، نونی رو که دیشب به من دادی نیست و خیلی نگران بود. گفتم: ناراحت نباش دیشب خودم اومدم و یواشکی از زیر سرت کشیدم بیرون و خوردم، گفت: کی اومدی که من متوجه نشدم گفتم: نصف شب از شدت سوزش معده مجبور شدم به حالت نیم خیز بیام و از زیر سرت نون رو در بیارم و استفاده کنم. در آن روزها معمولا من و شهید احسانیان با هم این‌ کار رو می‌کردیم . 🔹 تکریت ۱۱ ─┅═༅𖣔○𖣔༅═┅─ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 ققنوس‌های اروند نوشته : عزت الله نصاری ┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅ 🔻 پنجاه‌و‌چهارم بعد از ۳۰ روز دربه دری توی بیمارستانها بالاخره مرخص می‌شم. ((البته جاداره همینجا از همه کسانی‌که توی اون روزها به رزمنده های مجروح خدمت می‌کردن تشکر کنم.)) صبح شد و قبل از اینکه پزشک برای مرخص کردنم بیاد، دوستام اومدن. لباسهام را عوض کردم، یه لنگه کفش هم برام آوردن. دکتر اومد و مرخص شدم. مثل گنجشکی که از قفس رهیده باشه می‌خوام بال بال بزنم و خودم را به مادرم برسونم. اومدم توی راهرو با شکنجه گر و سرپرستار مهربون خداحافظی کردم(هر جا هست خدا حفظش کنه وجودش و صحبت‌هاش خیلی آرامش دهنده بود) با چشم و ابرو ناهیدخانم را بهم نشون داد،  روی شوفاژ راهرو نشسته و سرش را انداخته پائین. اینکه می‌گن سردر گریبان، اون لحظه به وضوح دیدم یعنی چی، چنان سرش را فرو برده که بخوبی می‌شد احساس کرد چه غم سنگینی داره تحمل می‌کنه. ایستادم جلوش، با صدایی کوتاه ولی محکم و همراه با محبت بهش گفتم، ؛ دارم می‌رم، نمی‌خواهی خداحافظی کنی؟ ممکنه برنگردم، ممکن هم هست برگردم، نمی‌دونم، تلاش خودم را می‌کنم که خانواده ام را راضی کنم ولی هیچ قولی نمی‌دم، ضمن اینکه مطمئنا برمی‌گردم جبهه و معلوم نیست زنده بمونم یانه، لااقل خداحافظی کن. سرش را بلند کرد، باورم نمی‌شه، به پهنای صورتش اشک ریخته. نمی‌دونم به چی دلبسته، من که افتادم روی تخت، نه اخلاقم معلومه نه رفتارم. بالاخره یه مریض مجبوره با پرستارها خوش رفتار باشه، به چه چیزی دل بسته که اینجوری اشک می‌ریزه، نمی‌دونم. به آرومی خداحافظی کرد و کلمه آخرش، منتظرتم!!! هنوز راه رفتن با عصا برام عادی نشده، قدم دوم مهدی لگد زد زیر عصای چپم، بین زمین و آسمون ولو شدم. دارم با صورت می‌افتم روی زمین که یه نفر از پشت بغلم کرد و نگهم داشت. وقتی گذاشتم روی زمین، دیدم ناهید خانمه، در لحظه آخر هم به کمکم اومد. شکنجه گر و ناهید خانم دوطرفم ایستادن و تا درب خروج اسکورتم کردن. از بیمارستان و از دام ناهید خانم نجات پیدا کردم. حالا باید به مسائل مهمتری فکر کنم، به مادرم و به جنگ. چند ساله که مهمترین مسئله ما جنگ و دفاع از کشوره. از بیمارستان زدیم بیرون. اولین کاری که باید انجام بدم، تشکر از خانواده شهدادیان است. رفتیم دم آپارتمان و زنگ زدیم، حاج خانم اطلاع داد که آسانسور خرابه، طبقه چهارم هستن و نمی‌تونم برم بالا. حاج خانم از پشت آیفون دعا می‌کنه و اشک می‌ریزه و پشت سرهم سفارش می‌کنه هرچه زودتر برم خونه و مادرم را از نگرانی دربیارم. خودش مادره و می‌دونه این‌روزها مادرها چه زجری می‌کشن. علیرضا والا آزادپور دامادشون ۴ سال پیش شهید شده، فرهود هم که دائم توی جبهه است. وسائلی که آورده بودن بیمارستان را دادم بچه ها بردن تحویل دادن و از پشت آیفون تشکر کردم و خداحافظی. •⊰┅┅❀•❀┅┅⊰• ادامه دارد http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
ماندم به خماری که شراب تو بجوشد پس مست شود در خم و از خود بخروشد  آنگه دو سه پیمانه از آن می که تو داری  با من به بهایی که تو دانی بفروشد مستم نتوانست کند غیر تو بگذار صد باده به جوش اید و صد بار بکوشد وقتی‌که تو باشی خم و خمخانه تهی نیست  بایست دعا کرد که سرچشمه نخوشد مستی نبود غایت تأثیر تو باید دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد خاموش پر از نعره مستانه من ! کو  از جنس تو گوشی که سروش‌تو نیوشد؟ تو ماده آماده دوشیدنی اما  کو شیردلی تا که شراب از تو بدوشد؟ @defae_moghadas 🍂
▪︎بیشتر اشعاری را که من به صورت نوحه خوانده‌ام، تماماً سرِ زمین کشاورزی در کنار رود کارون، با معلمی نشسته‌ام و او سروده است و من خوانده‌ام. ▪︎ گاهی می‌شد که هرچه تلاش می‌کرد، چند بیتی بیشتر نمی‌توانست بسراید. من خوابم می برد. اذان صبح مرا بیدار می کرد و شعر را به من می‌داد. بعدها فهمیدم که او تا صبح بالای سر من بیدار می مانده تا شعر فردای جبهه و جنگ آماده شود و آهنگران آن را بخواند. ▪︎ اکنون من ۵۰۰ عدد نوار نوحه و سرود دارم که حداقل سیصدتای آن اشعار جنگ است، و همه را آقای معلمی سروده است. 🔹 حاج صادق آهنگران ─┅═༅𖣔○𖣔༅═┅─ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 مردی که خواب نمی‌دید/ ۳۳ خاطرات مهندس اسداله خالدی نوشته داود بختیاری ┄┅┅┅┅❀🧿❀┅┅┅┅┄ 🔹 چشمم افتاد به یک دسته مرد که پالتوها و چکمه هایشان یک جور بود. چشم‌های همه‌شان به اطراف می‌دوید. هیچ کدام حرف نمی زدند. به آنها نزدیک شدم و تک تکشان را نگاه کردم. بعد از کنارشان گذشتم. ناگهان به یاد چمدانم افتادم. به طرف نیمکت دویدم. چمدان دست نخورده سرجایش بود. - مواظب چمدانت باش. دزد زیاد است‌ها. موقع خواب هم بغل بگیر. این را داداش عباس و خانم خانما چندبار موقع سوار شدن به اتوبوس به هم گفته بودند. تمام زندگی و دار و ندارم در آن بود. از همه مهمتر مدرک دیپلم طبیعی ام که با هزار خون و دل گرفته بودمش. به خاطر آن بود که داداش قاسم برایم پذیرش فرستاده بود. اگر تو دانشگاه‌های ایران بودی این همه مکافات نداشتی. - چه کار کنم. ورود، کار حضرت فیل است.... دانشگاه ملی هم کلی ورودی می‌خواهد. چمدانم را برداشتم و با چشمان سرگردان دوباره شروع کردم به متر کردن ایستگاه قطار. چند بار از کنار دسته مردها گذشتم. احساس کردم آنها هم مثل من به دنبال کسی می‌گردند. یکی از آنها به طرف اتاق اطلاعات رفت و از پشت پنجره چیزی پرسید و زودی برگشت. مثل کسی که تازه دو قرانی اش افتاده باشد دویدم طرف اتاق اطلاعات. چند متر مانده به اتاق سر جایم میخکوب شدم. یادم افتاده بود که زبان آلمانی نمی‌دانم. نیش خندی به اطلاعاتچی که خیلی جدی نگاهم می‌کرد زدم و زود برگشتم. - عجب آدم.های خشک و سردی! چنان قیافه‌ای می‌گیرند که انگار فقط خودشان آدم هستند. خوب است متفقین دمشان را چیده‌اند و گرنه به خدا بندگی نمی‌کردند. حتما یارو از نازیهای زمان جنگ است. صدای موسیقی تندی به گوش رسید. برگشتم طرف صدا. از تو اتاق اطلاعات بود. با حرص پاتند کردم به طرف نیمکت. اگر در خانه بودم رادیو را تو حیاط پرت می‌کردم. موقعی که داش اسدالله خانه بود کسی حق رادیو گوش کردن نداشت. حتی وقتی بیرون بودم با احتیاط کامل پیچ رادیو را می چرخاندند. بیچاره ها ترس از این داشتند که به گوش من برسد. همیشه کسی بود که خبر ورود من را به خانم خانما و دخترهای خانه بدهد. پیرمرد و پیرزنی چسبیده به هم رو نیمکت نشسته بودند. به آسمان نگاه کردم. رگه‌های ذغالی رنگی کم کم در حال پوشاندن آسمان ابری بودند. آخرین دقایق نمایش زشت و زیبای آن روز رسیده بود. زیر لب گفتم خدا کند قبل از افتادن پرده شب داداش قاسم را پیدا کنم. به یکی از ستون‌های ایستگاه تكيه دادم. تنهایی و غربت تو وجودم چنگ انداخته بود. اولین بار بود که به یک کشور دیگر رفته بودم. همان طور که در فکر بودم چشمانم اطرافم را می پایید. دسته مردهای یک شکل آنجا بودند. چقدر شبیه بزن بهادرهای ایران اند. هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که کسی صدایم زد. •┈••✾○✾••┈• ادامه دارد کانال حماسه جنوب/ ایتا @defae_moghadas ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نماهنگ زیبای حماسی کاری از گنگره ملی شهدای زنجان ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ هر شب با یک کلیپ دیدنی @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا