🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_168
قلاده رکس رو کشید و گفت:
- نترس آزاد نیست بیا برو داخل...
سرمو تکون دادم و آهسته سلامی کردم و فورا سمت خونه رفتم.
همین که وارد شدم خاتون با نگرانی اومد طرفم و گفت:
- سلام مادر چی شد چرا برگشتی؟
با دیدنش چشمام پر از اشک شد و بدون حرف از پلهها بالا رفتم.
وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم و زدم زیر گریه که خاتون با نگرانی کنارم نشست و گفت:
- چی شده مادر چرا گریه میکنی مگه نرفتی خونه پدر و مادرت؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- چرا ولی ای کاش نمیرفتم
- آخه برای چی؟
با هقهق و گریه قضیه رو براش تعریف کردم خاتون دستی روی شونم گذاشت و گفت:
-؛بهتره خودتو انقدر اذیت نکنی مادر بالاخره باید به اونا هم حق بدی دیگه مجبور شدند که همچین کاریو کردن اگه قرار باشه تا آخر عمرت سرشون منت بزاری هیچ وقت رابطتون با هم خوب نمیشه... پوزخندی روی لبم نشست که خاتون گفت:
- قبلاً هم بهت گفتم مهسا بهتره وقتی بری به دیدن خانوادت که تونسته باشی توی قلبت اونا رو بخشیده باشی وگرنه هیچی درست پیش نمیره....
اشکامو پاک کردم و گفتم:
- آره شما درست میگفتی هیچی درست پیش نرفت دلخوریهام ازشون بیشتر شد و اونا رو هم ناراحت کردم من دختر بدیم مگه نه خاتون ؟
خاتون اخمی کرد و گفت:
- این چه حرفیه که میزنی اتفاقاً من تورو خیلی دوست دارم کمتر دختری حاضر میشه به خاطر نجات خانواده همچین کاری بکنه... الانم نگران نباش با مرور زمان همه چیز درست میشه... پاشو پاشو بریم طبقه پایین یه جوشونده بهت بدم اعصابت آروم بشه...
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane