#معرفی_کتاب😍
#آبنبات_هلدار🍭
بعضی از کتابها 📖حُکم ماشین زمان🕰️ را دارند انگار. کافی است که خواندنشان را شروع کنی. آنوقت متوجه میشوی، بیآنکه بخواهی به گذشته سفرکردهای،🛫 گذشتهای که زمستانهای سردتر داشت و همسایههای مهربانتر.
اصلا بعضی از کتابها، 📖خودِ ماشین🚗 زمان هستند. چون با خواندنشان در کوچه باغهای قدیمی قدم میزنی و با کسانی همکلام و همفکر میشوی که پنجاه سال پیش، جور دیگری زندگی میکردند؛
مردمی که درصف خرید نفت میایستادند و پنیر کوپنی میخوردند و … «آبنبات🍭 هلدار» شما را سوار ماشین زمان🚗 میکند و به دهه ۶۰ برمیگرداند…
به دههی ۶۰ برگردید؛ دههای که زمزمههای «ما نسل سوختهایم🔥»، «ما که جوانی 🏃🏻♂️نکردیم» و «آقا! ما که اینجوری نبودیم»هایش هیچگاه تمامی ندارد و بهعنوان یک دهه شصتی 0️⃣6️⃣میگویم: سوختیم،🔥 رفت!
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
پویش دلتکانی
#معرفی_کتاب😍 #آبنبات_هلدار🍭 بعضی از کتابها 📖حُکم ماشین زمان🕰️ را دارند انگار. کافی است که خواندنش
#آبنبات_هلدار🍭
داستان کتاب📖🍭 آبنبات هل دار حول همین ماجراها میگذرد. راوی داستان پسربچهای👦🏻 به نام محسن است که دیگران و حتّی خودش از شَرِ شیطنتهایش در امان نیستند. هرشب ☄️وقت خواب😴🥱، به کارها و شیطنتهایش فکر میکند و تصمیم میگیرد از فردا کارها بد و ناپسندش را تکرار نکند تا دیگران دوستش داشته باشند. میخواهد مانند «داداش محمّدش» باشد. «آقا و خوش اخلاق 🤩و دوستداشتنی🫂» اما فردا که از راه میرسد، قول و قرارهایش را فراموش میکند و گاهی حتی چُغُلی همکلاسهایش را به آقا ناظم👨🏻🏫 میکند تا خودش را تبرئه کند. رفتارهای این مدلیاش را که کنار بگذاریم، به دروغ گفتنهای محسن کوچولوی قصّه میرسیم.
گاهی جوری دروغها 😕را به جان و تاروپود هم میبافد که حتی خودش هم فراموش میکند که آقاجان این حرفی که زده دروغ بودها! چرا خودت هم باورش کردهای؟
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹
#برش_کتاب😍
#آبنبات_هلدار🍭
عمه🧕🏻 بتول، که شاباش💸 را ریخت روی عروس و داماد،👰🏻♀🤵🏻♂ گریهکنان گفت: «قربانشان برم! چی به هَمم میآن.»
هیچیک از بچهها به عروس و داماد👰🏻♀🤵🏻♂ نگاه نکردند که آیا به هم میآیند یا نه؛ چون همه مشغول جمع کردن پول💸 بودند. حمید، مثل ژان والژان، پایش را گذاشت روی یکی از پولها تا نتوانم آن را بردارم. خم شدیم، کلههایمان خورد به همدیگر و برای اینکه شاخ درنیاوریم،
زود تُف کردیم. هرچند حمید 👦🏻آن را برداشت، باز هم من بیشتر پول جمع کرده بودم؛ شانزده تومان و پنزار.
با آن پول میشد یک ساندویج😋 کالباس 🌭با نوشابه، یک بستنی🍧، یک لیوان تخمه و یک آدامس بخرم. حمید دوازده تومان جمع کرده بود. سعید بیست پنزار، و فرهاد پونزِهزار، فرهاد در یک اقدام خودشیرینکنی، پولش را برد داد به عروس و داماد🤵🏻♂👰🏻♀. توی دلم گفتم: «چی غلطا»، ولی محمد که از این حرکت خوشش آمده بود، یک ده تومانی به او داد. بلافاصله من و حمید هم پولمان را به محمد دادیم؛ اما چون خبری از پاداش نشد، در همان شلوغی، با التماس🥺 مجبورش کردیم پولمان💸 را پس بدهد.
برای سفارش کتاب پیوی منتظرتونیم😍🤩
@aghigh1369
♥️کانال خودتون رو به دوستانتون معرفی کنید♥️
🌸
🌿
🍃 @deltekani
🍃
💐🍃🌿🌸🍃🌹