eitaa logo
دیمزن
5هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
889 ویدیو
27 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز هم هستند کسانی که از پیچائیل خبر می گیرند! این پیام همین امروز صبحه مثلا. عنوان خطابش رو پوشوندم. چون برام عجیب بود. گفتم احتمالا برا شما هم عجیب باشه. هی بپرسید چرا منم بگم نمی دونم😄 پیشگیری کردم از این ماجرا🫢 حالا وقتی می نوشتم هیش کی نمی خوند ها!🤪 ؟ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
من خیلی آدم اشک های ناگهان نیستم! اصولا غدد اشکی ام تاخیرفاز دارند! معمولا باید صحنه یا کلام را ببینند، بشنوند، مزمزه کنند بعد اگر صلاح دانستند اندکی پیچ را شل کنند و ببارند. نشان به آن نشان که وقتی مادران و زنان مجروحان پیجری لبنان می نشستند و برایم از وحشتناک ترین صحنه ها و غمناک ترین موقعیت ها می گفتند مثل بز اخفش نگاهشان می کردم و بعدا توی ماشین که می نشستم تا خانه اشک هایم بند نمی آمدند. بگذریم. وقت شما را با مشکل تاخیرفاز غدد اشکی ام نگیرم! فقط خواستم بدانید که چقدر وقتی این هدیه ها را باز کردم خوشحال شدم که در لحظه اشکم درآمد. رفته بودم مصاحبه و دختر جوان و فرهیخته خانواده این ها را با چند کتابی که بهش امانت داده بودم کادوپیچ بهم داد. اصلا فکرش را نمی کردم که با چنین هدیه ای مواجه بشم. یک جمله از کتاب شبیه روی لیوان و چند جمله از کتاب سر برخاک دهکده روی زیرلیوانی.... ذوق مرگ شدم!🥹🥹🥹🥹🥹 ممنون فاطمه جان...ممنون... خیلی چسبید.💚 نکته اخلاقی : هدیه لازم نیست گران باشد.هدیه های خلاقانه به هم بدهیم که نشانه توجه ویژه است و می چسبد! . ! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
فهمیدن قران به چیزی فراتر از زبان عربی نیاز دارد. چه بسا عرب زبان هایی که قرآن را نمی فهمند! https://ble.ir/ayenooshgah
ویوی تراز در جلسات چقدر دوست دارم کتاب حاج احمد برای بیستمین سالگردش برسه❤️❤️ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا به وساطت امامِ رئوف  اولین دلخوری‌مان بعد از عقد بود. وقتی خطبه را خواندند و رضا با چشم‌هایی که برق می‌زد آرام زیر گوشم‌ گفت: «من شهید می شم!»حرصم‌ گرفت. انگار نمی‌دانست چقدر دوستش دارم. با لج گفتم: «اگه می‌دونستی شهید می‌شی اصلا چرا ازدواج کردی؟!» حسابی خورد توی ذوقش: «مگه شهیدا حق زندگی ندارن؟» جنگ سوریه که شروع شد می‌خواست برود. کارهایش را هم‌ کرد. من اما راضی نبودم. به خودش هم گفتم : «خیالت راحت! تو پات به خاک سوریه نمی‌رسه.» همین هم‌ شد. شب اعزام که می‌شد زنگ می‌زدند و رفتنش کنسل می‌شد. تقصیر خودش بود. می خواست این‌قدر خوب نباشد. نمی‌شد از او دل‌ کند. دخترهایمان که بدتر از من وابسته‌اش بودند. اما بعد از حاج‌قاسم زندگی‌مان زیر و رو شد. من خادم امام رضا(ع) شده بودم. اصلا کار خود امام بود که دلم را راضی کرد. یک روز به زبانم آمد: «رضا! اگه میخوای شهید بشی باید اهل نماز شب بشی.» به گمانم خودش هم فهمیده بود که قفل شهادتش را امام رئوف باز کرد که توی وصیت‌نامه‌اش برایم نوشت: «به‌جز خادمی امام رضا(ع) از باقی کارهای متفرقه فاکتور بگیر و به خانواده رسیدگی کن» شهید رضا براتی راوی: همسر شهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
چندماهیه که به خاطر سنگین شدن حجم مصاحبه ها دیگه کلاس زبان محبوب و خوشمزه م رو نمی رم. دیروز گفتن حالا باشه قول می دیم بهت زبان یاد ندیم😄 یه توک پا بیا کیک بخور! ... !🫠 🤦‍♀️ دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
منظورش این بود که راه گشایش در هر کاری، تلاش مجاهدانه و مومنانه در آن مسیر است. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
قصه ی جایی که امشب رفته بودیم رو هم اگه عمری بود فردا تعریف می کنم. الان دیگه رمق ندارم.🫠 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا از ویژگی‌های انسان: پشتکار زیاد در دنیا خواهی اما ناامید شدن زود هنگام در سختی‌ها https://ble.ir/ayenooshgah
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا چشمهاش تار اشک می‌شد. هی خط زد و هی نوشت. برای پسر مرده‌اش. از روزی که رفته بود بیمارستان و نوزاد مرده را لای پارچه پیچیده و برده بودند، اشک ریخت. برای همه دلخوشی که حالا نبود. برای اتاق پر زرق و برقی که الان باید صدای ونگ ونگ بچه توش می‌چرخید و لیلا را از آشپزخانه می‌کشید بیرون، ولی نبود. سکوت بود و لیلا و یک دفتر که تند و تند توش مینوشت و خط میزد. نوشت:« برای تو که مثلا خدایی و من بیچاره رو ندیدی و جای پاره تنم، تن مرده‌ش رو گذاشتی روی دستم، برای تو که اسمت خداست ولی ازت بغض دارم» بعد صدایی توی دلش گفت:« بگو بگو دعا کن حرف بزن» پَسش زد. دلش نکشید دعا کند. قهر بود. مصیبت برایش جانکاه بود. یادش افتاد که چقدر شب و روز، برای باردار شدنش دعا کرده بود. آن دخیلی که به حرم امام رضا بسته بود و بعدتر، شکمش با تکانهای جنین قلقلک شده بود. اما نه، الان دیگر چه دعایی؟ ظرف زندگی‌ش شکسته بود و جای ترمیم نبود. دفترش را بست. بلند شد. گوشی کنار دستش روشن شد. آیه روز بالا آمد:«انسان از دعای خیر خسته نمی‌شود اما اگر مصیبتی به او برسد، مایوس و سرخورده می‌‌شود» دفترش را باز کرد، دانه درشت اشک کاغذ را خیس کرد. نوشت: «فعلا دل شکسته‌ام را آرام کن...تابعد» https://ble.ir/ayenooshgah