هدایت شده از چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
به وساطت امامِ رئوف
اولین دلخوریمان بعد از عقد بود. وقتی خطبه را خواندند و رضا با چشمهایی که برق میزد آرام زیر گوشم گفت: «من شهید می شم!»حرصم گرفت. انگار نمیدانست چقدر دوستش دارم. با لج گفتم: «اگه میدونستی شهید میشی اصلا چرا ازدواج کردی؟!» حسابی خورد توی ذوقش: «مگه شهیدا حق زندگی ندارن؟»
جنگ سوریه که شروع شد میخواست برود. کارهایش را هم کرد. من اما راضی نبودم. به خودش هم گفتم : «خیالت راحت! تو پات به خاک سوریه نمیرسه.» همین هم شد. شب اعزام که میشد زنگ میزدند و رفتنش کنسل میشد. تقصیر خودش بود. می خواست اینقدر خوب نباشد. نمیشد از او دل کند. دخترهایمان که بدتر از من وابستهاش بودند. اما بعد از حاجقاسم زندگیمان زیر و رو شد. من خادم امام رضا(ع) شده بودم. اصلا کار خود امام بود که دلم را راضی کرد. یک روز به زبانم آمد: «رضا! اگه میخوای شهید بشی باید اهل نماز شب بشی.»
به گمانم خودش هم فهمیده بود که قفل شهادتش را امام رئوف باز کرد که توی وصیتنامهاش برایم نوشت: «بهجز خادمی امام رضا(ع) از باقی کارهای متفرقه فاکتور بگیر و به خانواده رسیدگی کن»
شهید رضا براتی
راوی: همسر شهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
چندماهیه که به خاطر سنگین شدن حجم مصاحبه ها دیگه کلاس زبان محبوب و خوشمزه م رو نمی رم.
دیروز گفتن حالا باشه قول می دیم بهت زبان یاد ندیم😄 یه توک پا بیا کیک بخور!
#چقدردلمتنگشدهبودبراشون...
#یکیازهمکلاسیهامکههمسنمنهداشتنوهدارمیشد!🫠
#پیرشدیمرفت🤦♀️
#سرپیریومعرکهگیری
#کلاسمامامبزرگا
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
منظورش این بود که راه گشایش در هر کاری، تلاش مجاهدانه و مومنانه در آن مسیر است.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
قصه ی جایی که امشب رفته بودیم رو هم اگه عمری بود فردا تعریف می کنم. الان دیگه رمق ندارم.🫠
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
.
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
از ویژگیهای انسان:
پشتکار زیاد در دنیا خواهی
اما ناامید شدن زود هنگام در سختیها
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
چشمهاش تار اشک میشد. هی خط زد و هی نوشت. برای پسر مردهاش. از روزی که رفته بود بیمارستان و نوزاد مرده را لای پارچه پیچیده و برده بودند، اشک ریخت. برای همه دلخوشی که حالا نبود. برای اتاق پر زرق و برقی که الان باید صدای ونگ ونگ بچه توش میچرخید و لیلا را از آشپزخانه میکشید بیرون، ولی نبود. سکوت بود و لیلا و یک دفتر که تند و تند توش مینوشت و خط میزد. نوشت:« برای تو که مثلا خدایی و من بیچاره رو ندیدی و جای پاره تنم، تن مردهش رو گذاشتی روی دستم، برای تو که اسمت خداست ولی ازت بغض دارم»
بعد صدایی توی دلش گفت:« بگو بگو دعا کن حرف بزن»
پَسش زد.
دلش نکشید دعا کند.
قهر بود.
مصیبت برایش جانکاه بود.
یادش افتاد که چقدر شب و روز، برای باردار شدنش دعا کرده بود. آن دخیلی که به حرم امام رضا بسته بود و بعدتر، شکمش با تکانهای جنین قلقلک شده بود. اما نه، الان دیگر چه دعایی؟ ظرف زندگیش شکسته بود و جای ترمیم نبود. دفترش را بست. بلند شد. گوشی کنار دستش روشن شد. آیه روز بالا آمد:«انسان از دعای خیر خسته نمیشود اما اگر مصیبتی به او برسد، مایوس و سرخورده میشود»
دفترش را باز کرد، دانه درشت اشک کاغذ را خیس کرد. نوشت: «فعلا دل شکستهام را آرام کن...تابعد»
#آیه_روایت_طورش
#آیه_نوش
https://ble.ir/ayenooshgah
دیمزن
قصه ی جایی که امشب رفته بودیم رو هم اگه عمری بود فردا تعریف می کنم. الان دیگه رمق ندارم.🫠 دیمزن دن
یه جای خوب بودا ولی دیگه پشیمون شدم نمی گم کجا!😬
چندتا پیام گرفتم که خوش به حالت چه جاهای خوبی می ری... چه طوری دعوت می شی؟
احساس کردم نکنه این سوتفاهم پیش بیاد که من خیلی خفنم و خیلی توفیق موفیقم زیاده و این حرفا...
ولی بهتره قبل از حسرت یا غبطه خوردن به کسی کمی واقع بین باشیم.
شرایط خودمون و اون رو بسنجیم و بعد قضاوت کنیم.
مثلا یکی از اینایی که گفته بود: چرا ما این جور جاها نمی تونیم بریم؟ پرسیدم: چند سالته؟ گفت: ۲۷.
خب من در ۲۷ سالگی یک زن خانه دار با یک بچه چهارساله و یک بچه چند ماهه بودم که دانشگاهش رو تموم کرده بود ولی نمی خواست در رشته ای که خونده فعالیت کنه و هیچ برنامه ای هم برای آینده اش نداشت و نمی دونست قراره چی کار کنه. یه ارایشگاه ضروری و یه خرید معمولی هم نمی تونستم برم.
هیچ جا هم راهم نمی دادند.
چرا الان یه دختر ۲۷ ساله که نمی دونم چی خونده و تخصصش چیه خودش رو با منِ مامبزرگ مقایسه کنه؟🤪
بچه ها بیایین واقع بین باشیم.
خدا به من لطف می کنه به دل بقیه می اندازه که این یه کم تجربه و یه اندک قلم داره و چرا فلان سوژه رو نگید بهش که بررسی کنه یا مشورت بده یا بنویسه؟
خب منم به این عنوان دعوت می شم جاهای خوب. این هیچ فضلی برای من نداره. مثل متخصص یا تعمیرکاری که دعوت می شه به جای خوب و ممکنه هیچ نسبتی با اون جا نداشته باشه.
پس بی زحمت هیچ وقت به من نگید ((خوش به حالت))
من به این عبارت حساسیت دارم...
یاد روی سیاه و نقص های فراوانم می افتم و از این که بقیه فکر کنن کسی هستم یا توفیق های ویژه ای دارم ناراحت می شم.🙄🫠😬
باشه؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
راستی اگه نمی گید خوش به حالت!🤪 امروز وسط جلسه ای با یک شگفتانه مواجه شدم.
یکهو ترجمه ی عربی کتاب "دشواری مبارک" رو گذاشتند جلوم.😍
می دونستم داره ترجمه می شه ولی اطلاع نداشتم تموم شده و کتاب شده.😊😍
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
کتاب دشواری مبارک روایت لحظه های نفسگیر از انفجار پیجرها در لبنان است. روایت هایی از یک جنایت که اوج دنائت دشمن را می رساند.
خیلی مهم است که روایت این جنایت به گوش مردم بیشتری از دنیا برسد و انها را نسبت به خطر توده ای سرطانی و وحشی به اسم اسرائیل آگاه تر کند.
ترجمه عربی این کتاب گام اول از این مسیر است و امیدوارم که این نهضت ادامه داشته باشد.
#دشواریمبارک
#الساعةالثالثةوالنصف
#نشرسورهمهر
#نشراحیا
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan